من لك حتى تفجر لنا من الارض ينبوعا او تكون لك جنة من نخيل و عنب فتفجر الانهار خلالها تفجيرا او تسقط السماء كما زعمت علينا كسفا او تاتى باللّه و الملائكة قبيلا او يكون لك بيت من زخرف او ترقى فى السماء و لن نومن لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقروه قل سبحان ربى هل كنت الا بشرا رسولا).
نوح (عليه السلام ) در اين سخنش درباره همه آنچه از خود نفى كرد اينطور تعبير كرد كه من نميگويم چنين و چنانم ، ولى در نفى علم غيب فرمود: (ولا اعلم الغيب - و من غيب نميدانم ) ديگر نگفت : (و لا اقول انى اعلم الغيب - من نميگويم غيب ميدانم ) و اين بدان جهت بوده كه علم غيب از اسرارى است كه هر كس داراى آن باشد به آسانى اظهارش نميكند، بلكه تا بتواند از اظهار آن خوددارى مينمايد، و اگر كسى بگويد: (من نميگويم غيب ميدانم ) براى شنونده دليل نمى شود بر اينكه او به راستى نميداند، (چون ممكن است علم غيب داشته باشد و در عين حال بگويد من نميگويم غيب ميدانم ) ولى اگر بگويد غيب نميدانم دليل مى شود بر اينكه نميداند، به خلاف آن امور ديگرى كه از خود دفع كرده و گفت : (لا اقول لكم عندى خزائن اللّه ) و يا گفت : (و لا اقول انى ملك ) كه در آنها كلمه (نمى گويم )، شنونده را به ترديد نمى اندازد.
نكته ديگرى كه در اين آيه است اين است كه در سه فقره اى كه جمله (لا اقول ) آمده كلمه (لكم ) فقط يك بار در فقره اول آمده ، ولى در دو فقره ديگر نيامده ، و اين بدان جهت بوده كه آوردن يك بار كافى بوده است .
خداى تعالى رسول گرامى خود را نيز دستور داد تا همان جوابى را كه نوح (عليه السلام ) به قوم خود داد به قوم خود داده و بگويد: (لا اقول لكم عندى خزائن اللّه و لا اعلم الغيب و لا اقول لكم انى ملك ) و سپس دنبالهاى به آن اضافه كرد كه به وسيله آن ، منظور روشن شود، و آن دنباله اين است (ان اتبع الا ما يوحى الى قل هل يستوى الاعمى و البصير ا فلا تتفكرون ).
خواننده عزيز! يك بار ديگر به دقت در جمله (لا اقول لكم ...) و سپس در جمله (ان اتبع الا ما يوحى الى )، و آنگاه در جمله (قل هل يستوى الاعمى و البصير...) نظر كن ، آنگاه خواهى فهميد كه آيه سوره انعام ، نخست آن سنخ برترى و فضيلتى را كه عوام الناس از پيغمبر خود توقع دارند نفى مى كند، و سپس تنها رسالت را براى رسول اثبات مى كند و آنگاه بدون درنگ ،
به اثبات نوعى فضيلت براى رسول پرداخته غير آنچه عوام توقع دارند و آن فضيلت عبارت است از اينكه او به وسيله بصيرت و بينايى خدايى داراى بصيرت است ، ولى ديگران نسبت به ايشان ، همانند كورانند نسبت به دارندگان چشم ، و همين داشتن بصيرت است كه پيروى كردن از رسول را بر مردم واجب مى سازد همانطور كه افراد كور مجبورند به راهنمائى و دستگيرى بينايان راه بروند و هر جا آنها رفتند قدم بگذارند، و مجوز اينكه رسول ، مردم خود را دعوت به پيروى از خود مى كند نيز همين است .

گفتارى فلسفى و قرآنى  
(پيرامون قدرت انبياء و اولياء به اذن خدا، و عدماستقلال ممكنات از واجب الوجود، نه در ذات و نه در آثار) 
مردم نوعا نسبت به مقام پروردگار خود جاهل بوده و از اينكه خداى تعالى بر آنان احاطه و تسلط دارد در غفلتند، و به همين جهت با اينكه فطرت انسانيت ، آنان را به وجود خداى تعالى و يگانگى او هدايت مى كند در عين حال ابتلايشان به عالم ماده و طبيعت ، و نيز انس و فرو رفتگيشان در احكام و قوانين طبيعت از يك سو، و نيز انسشان به نواميس و سنتهاى اجتماعى از سوى ديگر، و انسشان به كثرت ، و بينونت و جدايى - كه لازمه عالم طبيعت است - از سوى ديگر وادارشان كرده به اينكه عالم ربوبى را با عالم مانوس ماده قياس كرده و چنين بپندارند كه وضع خداى سبحان با خلقش عينا همان وضعى است كه يك پادشاه جبار بشرى با بردگان و رعاياى خود دارد.
آرى ما انسانها در عالم بشريت خود، يك فرد جبار و گردن كلفت را نام پادشاه بر سرش ميگذاريم ، و اين فرد اطرافيانى به نام وزراء و لشگريان و جلادان براى خود درست مى كند كه امر و نهى هاى او را اجراء كنند، و عطايا و بخششهايى دارد كه به هر كس بخواهد مى دهد، و اراده و كراهت و بگير و ببندى دارد، هر جا كه خواست مى گيرد و هر جا كه نخواست رد مى كند، هر كه را خواست دستگير و هر كه را خواست آزاد مى كند، به هر كس خواست ترحم نموده و به هر كس كه خواست خشم مى گيرد، هر جا كه خواست حكم مى كند و هر جا كه خواست حكم خود را نسخ مى كند، و همچنين از اينگونه رفتارهاى بدون ملاك دارد.
اين پادشاه و خدمتگزاران و ايادى و رعايايش و آنچه نعمت و متاع زندگى در دست آنها مى گردد امرى است موجود و محدود، موجوداتى هستند مستقل و جداى از يكديگر، كه به وسيله احكام و قوانين و سنتهايى اصطلاحى به يكديگر مربوط مى شوند، سنتهايى كه جز در عالم ذهن صاحبان ذهن ، و اعتقاد معتقدين موطنى ديگر ندارند.
انسانهاى معمولى ، عالم ربوبى يعنى آن عالمى كه انبياء از آن خبر مى دهند را با علم خودشان مقايسه مى كنند، مقام پروردگار را با مقام يك پادشاه و صفات و افعال خداى تعالى را با صفات و افعال او و كتابها و رسولان الهى را با نامه ها و مامورين او تطبيق مى كنند، (مثلا) اگر از انبياء ميشنوند كه خداى تعالى اراده و كراهت و عطاء و منع دارد و نظام خلقت را تدبير ميكند، فورا به ذهنشان مى رسد كه حق تعالى نيز مانند يك انسانى است كه ما او را پادشاه مى ناميم ، يعنى العياذ باللّه او نيز موجودى است محدود، و وجودش در گوشه و كنارى در عالم است ، و هر يك از ملائكه و ساير مخلوقاتش نيز وجودهايى مستقل دارند و هر يك مالك وجود خود و نعمتهاى موهوبه خود هستند كه خداى سبحان مالكيتى نسبت به آنها ندارد.
و همانا خداى تعالى در ازل ، تنها بوده و هيچ موجود ديگرى از مخلوقاتش با او نبود، و او بود كه در جانب ابد خلائقى را ابداع كرد، يعنى بدون مصالح ساختمانى و يا به تعبير ديگر از هيچ بيافريد، از آن به بعد موجوداتى ديگر با او شدند.
پس بطورى كه ملاحظه مى كنيد انسانهاى معمولى در ذهن خود موجودى را اثبات كردند كه از نظر زمان محدود به حدود زمان است نه اينكه وجود زمانى او دائمى باشد فقط چيزى كه هست اين است كه قدرتش مانند ما محدود نيست ، بلكه بر هر چيزى قادر است ، به هر چيزى عالم است ، اراده اى دارد كه به هيچ وجه شكسته نمى شود، قضا و حكمش رد نمى گردد، موجودى است كه در آنچه از صفات و اعمال كه دارد مستقل است ، همانطور كه فرد فرد ما مستقل هستيم ، - البته به نظر عوام - و مالك همه دارائيهاى خويش ‍ يعنى حيات و علم و قدرت و ساير صفات خويش هستيم ، پس حيات انسان حيات خودش است نه حيات خدا، و نيز علم و قدرتش ‍ علم و قدرت خود او است نه علم و قدرت خدا، و همچنين ساير آنچه كه دارد، و اگر در عين حال گفته مى شود كه وجود و حيات ما، و يا علم و قدرت ما از آن خدا است - به نظر عوام - مثل اين است كه مى گويند: آنچه در دست رعيت است ملك پادشاه است كه معنايش اين است كه آنچه رعيت دارد قبلا نزد پادشاه بود، و آنگاه پادشاه آن را در اختيار رعيت قرار داده تا در آن تصرف كنند.
پس همه اي