ن احكامى كه انسانهاى معمولى درباره خدا و خلق دارند زيربنايش محدوديت خداى تعالى و جدائيش از خلق است ، و ليكن برهانهاى عقلى به فساد همه آنها حكم مى كند.
آرى برهان حكم مى كند به سريان فقر و وابستگى و حاجت در تمامى موجودات عالم ، به خاطر اينكه همه در ذات و آثار ذاتشان ممكن الوجودند، و چون حاجت همه آنها به خداى تعالى در مقام ذات آنها است ، ديگر محال على الاطلاق است كه در چيزى از خداى تعالى مستقل باشند،
زيرا اگر براى چيزى از وجود و يا آثار وجودش استقلال فرض شود، و به هر نحوى كه فرض شود، چه در حدوث و چه در بقايش - قهرا در آن جهت از خداى تعالى - خالق خود - بى نياز خواهد بود، و محال است كه ممكن الوجود از خالقش بى نياز باشد.
پس هر موجودى كه ممكن الوجود فرض بشود، نه در ذاتش استقلال دارد و نه در آثار ذاتش ، بلكه تنها خداى سبحان است كه در ذاتش مستقل است ، و او غنيى است كه به هيچ چيز نيازمند نيست ، چون فاقد هيچ چيز نيست ، نه فاقد وجودى از وجودات است و نه فاقد كمالى از كمالات وجود از قبيل حيات و علم و قدرت ، پس قهرا هيچ حدى نيست كه او را محدود كند، و ما در تفسير سوره مائده آيه (لقد كفر الذين قالوا ان اللّه ثالث ثلاثة ) تا حدودى اين مساءله را روشن كرديم .
و بنابر مطالبى كه گذشت آنچه در ممكن الوجود هست يعنى اصل وجود و حيات و قدرت و علمش همه وابسته به خداى تعالى و غير مستقل از او است ، و در هيچ وجهى از وجوهش مستقل از او نيست و مادامى كه خصيصه عدم استقلال در ممكن الوجود محفوظ است هيچ فرقى بين اندك و بسيار آن نيست .
بنابراين با حفظ عدم استقلال از خداى سبحان و عدم جدائى از او هيچ مانعى نيست از اينكه ما موجودى ممكن الوجود و وابسته به خداى تعالى فرض كنيم كه به هر چيزى دانا و بر هر چيزى توانا، و داراى حياتى دائمى باشد، همچنانكه هيچ مانعى نيست از اينكه ممكن الوجودى با وجودى موقت و داراى زمان و علم و قدرتى محدود تحقق يابد، موجودى كه به بعضى از چيزها دانا و بر بعضى امور توانا باشد.
بله آنچه محال است اين است كه ممكن الوجود، مستقل از خداى تعالى باشد، چون فرض استقلال ، حاجت امكانى را باطل مى سازد، - باز بدون فرق بين اندك و بسيارش - اين بود بحث ما از نظر فلسفه و به راهنمائى عقل .
و اما از جهت نقل ، كتاب الهى در عين اينكه تصريح دارد به اختصاص بعضى از صفات و افعال از قبيل علم به غيب ، زنده كردن ، ميراندن و آفريدن به خداى تعالى كه درباره علم غيب مى فرمايد: (و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو) و درباره زنده كردن و ميراندن
ميفرمايد: (و انه هو امات و احيا) و نيز مى فرمايد: (اللّه يتوفى الانفس حين موتها)، و درباره آفرينش مى فرمايد: (اللّه خالق كل شى ء) و نيز آيات ديگرى از اين قبيل در كتاب مجيدش هست ، و ليكن در عين حال همه اين آيات به وسيله آياتى ديگر تفسير شده ، نظير آيه زير كه درباره علم به غيب مى فرمايد: (عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول )، و درباره ميراندن غير خودش مى فرمايد: (قل يتوفاكم ملك الموت )، و درباره زنده كردن غير خودش از عيسى (عليه السلام ) حكايت كرده كه گفت : (و احى الموتى باذن اللّه )، و در آفريدن غير خودش ميفرمايد: (و اذ تخلق من الطين كهيئة الطير باذنى فتنفخ فيها فتكون طيرا باذنى ).
و نيز آيات ديگرى از اين قبيل كه اگر ما اين دسته آيات را ضميمه آن دسته ديگر كنيم شكى باقى نمى ماند در اينكه مراد از آيات دسته اول كه علم به غيب و خلق و غيره را از غير خدا نفى مى كرد، اين است كه اين امور به نحو استقلال و اصالت ، مختص به خداى تعالى است ، و مراد از آياتى كه آن امور را براى غير خداى تعالى اثبات مى كرد، اين است كه غير خداى تعالى نيز ممكن است به نحو تبعيت و عدم استقلال داراى آن امور شود.
پس كسى كه چيزى از علم غيب و قدرت غيبى را از غير طريق فكر و قدرت بشرى ، و خارج از مجراى عادى و طبيعى براى غير خداى تعالى يعنى انبياء و اولياى او اثبات مى كند، - همچنانكه در روايات و تواريخ بسيارى اثبات شده و در عين حال اصالت و استقلال را از آن حضرات در اينگونه امور نفى كرده و ميگويد: اين حضرات بطور استقلال علم غيب و قدرت غيبى ندارند، و هر چه از آنان به ظهور رسيده به اذن خدا و به افاضه وجود او بوده - تناقضى نگفته ، بلكه سخنى منطقى گفته است .
و بر عكس كسى كه براى آن حضرات معتقد به اصالت و استقلال در داشتن اينگونه امور باشد - آنطور كه در سابق گفتيم - با فهم عوام الناس قضاوت كرده و چنين كسى خالى از غلو نيست ، هر چند كه بگويد اين اصالت و استقلال را خداى تعالى به انبياء و اولياء داده - همانطور كه ميگفت رعيت هر چه دارد در عين اينكه در داشتن آن مستقل است ولى شاه به او داده - و چنين كسى مشمول آيه شريفه زير است كه مى فرمايد: (لا تغلوا فى دينكم و لا تقولوا على اللّه الا الحق ).
ديدگاه اشراف قوم نوح (ع ) درباره تقيسيم جامعه به دو طبقه بالا و پايين و مبارزهنوح (ع ) با اين اعتقاد باطل 

و لا اقول للذين تزدرى اعينكم لن يوتيهم اللّه خيرا اللّه اعلم بما فى انفسهم انى اذا لمن الظالمين

راغب در مفردات ميگويد: وقتى گفته مى شود (زريت عليه ) معنايش اين است كه من فلانى را به خاطر فلان عملى كه كرد تنقيص ‍ و توبيخ و تحقير كردم ، و وقتى گفته مى شود: (ازريت به - و يا - ازدريت به ) معنايش اين است كه تصميم گرفتم او را تحقير كنم ، و اصل كلمه (ازريت ) (ازتريت ) از باب افتعال بوده ، در قرآن كريم هم كه آمده : (تزدرى اعينكم ) يعنى چشمان شما ايشان را حقير و اندك مى بيند، و تقدير جمله مذكور (تزدريهم اعينكم ) است ، يعنى چشمان شما حقيرشان مى بيند و خوارشان مى شمارد.
و اين قسمت از پاسخ نوح (عليه السلام ) اشاره است به خطائى كه سران كفار از قومش مرتكب شدند، و بر اساس سنت اشرافيت و طريقه آقا نوكرى ، به اعتقادى باطل معتقد شدند، و آن اين بود كه افراد بشر دو قسمند: يكى اقويا و ديگرى ضعفاء، اقويا به خاطر داشتن مال و نفرات مردمى نيرومند و مقتدرند، و اما ضعفاء، ساير طبقات مختلف مردمند، اقويا در مجتمع بشرى آبرومند بوده و داراى سيادت و سرورى هستند، نعمت و احترام دارند، و اصلا انعقاد مجتمع به خاطر آنها است ، و غير آنان از ازل به خاطر آنان خلق شده اند و مقصود از خلقت ضعفاء اين بوده كه اقويا آسايش داشته و كارشان لنگ نماند، و جان كلام اينكه ضعفاء قربانيان منافع اقويايند نظير رعايا نسبت به تخت سلطنت (البته در سلطنت استبدادى ، كه رعايا نيز قربانيان منافع صاحب تختند) و باز نظير بردگان نسبت به مواليشان ، و خدام و كارگران نسبت به كارفرمايانشان ، و زنان نسبت به مردان كه همه آن طبقات ضعيف ، قربانيان منافع اين طبقات زورمند جامعه هستند.
و كوتاه سخن اينكه سران كفار قوم نوح معتقد بودند به اينكه طبقه ضعيف در مجتمع انسانى ، به عنوان انسانى منحط و يا حيوانى به صورت انسان است ، و اگر به درون مجتمع انسانها داخل شده و در زندگى شريك آنها مى شود براى اين است كه انسانهاى واقعى يعنى طبقه اشراف از نير