ى كارى او بهرهمند شده و كارهاى دشوارى را كه در زندگى دارند به دوش او بگذارند، و معلوم است كه عكس اين قضيه هرگز رخ نميدهد، يعنى طبقه اشراف هيچگاه خدمتى به طبقه ضعيف نمى كنند، بلكه اين طبقه از هر كرامت و احترامى محروم ، و از حظيره شرافت مطرود، و از رحمت و عنايت مايوس هستند.
اين است آن ديدگاهى كه سران قوم كافر داشته و آن را زيربنا و تكيه گاه همه مسائل مجتمع خود قرار داده بودند، و نوح (عليه السلام ) به مبارزه با اين طرز فكر برخاسته و خطاب به ايشان گفت : (و لا اقول للذين تزدرى اعينكم لن يؤ تيهم اللّه خيرا - من به طبقه ضعيف كه به من ايمان آورده و در نظر شما خوار و حقير مى آيند هرگز نمى گويم كه خدا هيچ خيرى به آنان نخواهد داد).
ملاك فضيلت ، پاكى نفس و صفاى باطن است نه امتيازات و برتريهاى مادى و ظاهرى
آنگاه به منظور اينكه سران كافر را به اشتباهشان و به بطلان اعتقادشان متذكر كند، فرمود: (اللّه اعلم بما فى نفوسهم - خدا بهتر ميداند كه در دلهاى آنان چه ارزشها و يا ضد ارزشهائى وجود دارد). يعنى از ديدگاه شما، طبقه مومن به علت ضعفى كه در ظاهر حال آنان مشاهده مى شود طبقهاى خوار و بى مقدار مى آيند، و براى آنان هيچ ارزش و احترامى قائل نيستيد، در حالى كه ملاك در احراز خير واقعى و داشتن كرامت و حرمت ، ظاهر حال افراد نيست ، بلكه ملاك در اين باب و مخصوصا در داشتن خيرات و كرامات الهى نفوس بشر است كه اگر به زيور فضائل درونى و مناقب معنوى آراسته باشد داراى كرامت هست ، و گرنه ، نه ، و در تشخيص اين كه اين مؤ منين چگونه باطنى دارند، و خفاياى دلهايشان چيست ، نه من راهى دارم و نه شما، تنها كسى كه از باطن دلها آگاه است خداى تعالى است ، پس من و شما حق نداريم به محروميت آنان از خير و سعادت حكم كنيم .
نوح (عليه السلام ) بعد از بيان آن حقيقت با جمله (انى اذا لمن الظالمين - در اين صورت - كه اگر آنها را از خود برانم - از ستمكاران خواهم بود). سبب دورى گزيدن و اجتنابش از داورى درباره طبقه مومن و ضعيف را بيان نمود، و معناى اين قسمت از كلام آن جناب اين است كه داورى درباره باطن دل مردم ، بى مدرك حرف زدن است ، و من نمى توانم به گزاف و بدون دليل خير را بر كسانى كه ممكن است مستحق آن باشند تحريم كنم ، زيرا اين عمل ظلم است ، و بر هيچ انسانى نمى سزد كه حتى قصد ظلم كرده و خود را در زمره ستمكاران قرار دهد.
و اين معنا همان معنائى است كه خداى تعالى در كلامى كه از اهل اعراف در روز قيامت حكايت كرده كه به اقوياى قوم خود خطاب مى كنند، اشاره نموده ، مى فرمايد: (و نادى اصحاب الاعراف رجالا يعرفونهم بسيماهم : قالوا ما اغنى عنكم جمعكم و ما كنتم تستكبرون ، ا هولاء الذين اقسمتم لا ينالهم اللّه برحمة ).
و در اين كلام يعنى گفتار نوح (عليه السلام ) كه گفت : (و لا اقول للذين تزدرى اعينكم ...) تعريضى است بر كفار كه آنها همانگونه كه ضعفاء را جزء مجتمع خود ندانسته و آنان را از مزاياى زندگى محروم كرده اند، از كرامت دينى نيز محروم دانسته و مى گويند: ضعفاء حتى به وسيله گرايش و ايمان دينى نيز روى سعادت را نمى بينند، و تنها طبقه اشراف واقوياى آنان هستند كه ميتوانند از كرامت و شرافت دينى برخوردار شوند. در گفتار نوح (عليه السلام ) علاوه بر آن تعريض ، اين تعريض نيز هست كه كفار را ستمكار خوانده .
نوح (عليه السلام ) بعد از آنكه توهم هاى كفار در مورد خود را انكار و نفى كرده و فرمود: (من به شما نمى گويم كه خزائن خداى تعالى نزد من است ، و علم غيب هم ندارم و نمى گويم كه من فرشته ام )، دنبالش فرمود: (و درباره كسانى كه در چشم شما خوار و بى مقدار آمده اند - يعنى مؤ منين - نميگويم كه هرگز خدا خيرى به آنان نميدهد...) با اينكه اين جمله مربوط به مؤ منين بود كه ضعفاى اجتماع بودند، و اين به خاطر آن بود كه كفار در كلام خود مؤ منين به نوح را با خود نوح مورد خطاب قرار داده و گفته بودند: (و لا نرى لكم علينا من فضل ).
و توضيح كلام كفار و پاسخ نوح (عليه السلام ) اين است كه معناى پيروى كردن ما از تو و از اين اراذل كه به تو ايمان آورده اند وقتى صحيح است كه شما فضيلتى بر ما داشته باشيد، و داشتن آن فضيلت ، مسلم و مورد اتفاق باشد، و حال آنكه شما چنين فضيلتى نداريد.
اما تو اى نوح ! فضيلتى بر ما ندارى ، براى اينكه چيزى از مختصات يك رسول با تو نيست ، نه قدرتى ملكوتى دارى و نه علمى به غيب و نه فرشتهاى هستى كه از پليديهاى ماده و طبيعت منزه باشى ، و اما مؤ منين به تو فضيلتى بر ما ندارند براى اينكه آنان مشتى سر و پا برهنه و اراذل و مايوس از كرامت انسانيت و محروم از رحمت و عنايت جامعه اند.
و نوح پاسخى داد كه معنايش اين است كه : اما خود من كه ادعاى هيچ فضيلتى از آن فضائل كه شما توقعش را از رسالت من داريد نكرده ام ،
چون نه من و نه هيچ رسولى ديگر جز رسالت چيزى ندارد، و اما اين مؤ منين و ضعفا كه به خاطر نداشتن زر و زور در نظر شما خوارند ممكن است خداى تعالى كه از سويدا و باطن دل آنان با خبر است خيرى در دل آنان سراغ داشته باشد، و به پاداش آن خير، خير و فضلى به آنان كرامت بفرمايد، پس خداى سبحان داناتر به دلهاى ايشان است ، و ملاك كرامت دينى و رحمت الهى هم همان فضائل نفسانى يعنى پاك بودن دل و سلامت قلب است ، نه ظاهرى كه چشم شما آن را حقير و بى مقدار مى بيند، و به همين جهت است كه من نمى گويم خداى تعالى هرگز خيرى به آنان نمى دهد چون گفتن اين حرف ظلم است و مرا در زمره ظالمان قرار مى دهد.
سخن آخر قوم نوح (ع ) به آن جناب : (اگر از راستگويان هستى ، عذابى را كه وعدهمى دهى بياور!) 

قالوا يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين

اين آيه شريفه حكايت گفتارى است از سران كفر پيشه قوم نوح كه بعد از ناتوانيشان از پاسخ منطقى و ابطال حجت نوح و ابطال مسلكى كه ايشان را به سوى آن مى خواند، به زبان آوردند، كه در واقع خواسته اند از باب به اصطلاح تعجيز بگويند: تو هيچ كارى نمى توانى بكنى ، و آن عذابى كه ما را به آن تهديد مى كردى نمى توانى بياورى ، و منظورشان از جمله (تعدنا) همان عذاب اليمى است كه نوح (عليه السلام ) در آغاز دعوتش كفار را از آن انذار كرد. در اينجا نكته اى است كه بايد تذكر داده شود، و آن اين است كه خداى تعالى گفتار قوم نوح را كه فعلا مورد بحث است بطور فصل نقل كرد و آن را بر بگومگوهاى قبلى تفريع نكرد، و نفرمود: (فقالوا يا نوح قد جادلتنا...) بلكه فرمود: (قالوا) و اين بدان جهت بود كه هر چند سراينده داستان خداى سبحان است كه محيط به سراپاى دهر و به همه حوادث واقع در كل جهان است و به همين جهت همه بگومگوهاى نوح (عليه السلام ) با قومش را به صورت داستانى آورده كه گوئى در يك روز واقع شده ، و ليكن واقع امر اين است كه نوح (عليه السلام ) ساليان دراز در بين قوم خود دعوت مى كرده ، و اين بگومگوها مربوط به آن ساليان دراز است كه آن جناب قوم خود را به توحيد مى خوانده ، و به فنون مختلف مناظره و احتجاج تمسك مى جسته است بطورى كه تمامى به