نش بر روى آب به نام خدا است ، در روايت نيز آمده : همينكه كشتى خواست حركت كند نوح گفت : (بسم اللّه ) آنگاه كشتى به حركت در آمد و وقتى خواست بر روى زمين قرار گيرد نيز گفت : (بسم اللّه ) پس كشتى روى زمين قرار گرفت .
احتمال هم دارد كه كلمه (اسم ) به عنوان تقحيم ذكر شده باشد، همچنانكه شاعر در شعر خود گفته : (ثم اسم السلام عليكما)، و تقدير كلام (باللّه مجراها و مرسيها) بوده .
زمخشرى سپس گفته : دو كلمه مجرى و مرسا، هر دو به فتحه ميم نيز قرائت شده اند، كه در اين صورت يا مصدر ميمى از ماده (جرى ) و ماده (رسى ) است ، و يا اسم زمان و مكان از آنها است ، و مجاهد هر دو كلمه را به ضمه ميم قرائت كرده تا اسم فاعل از ماده اجراء و ارساء باشند، و محل آن دو را مجرور گرفته تا دو صفت براى لفظ اللّه باشند چون كلمه اللّه نيز مجرور به حرف باء است .

و هى تجرى بهم فى موج كالجبال

ضمير (هى ) به سفينه بر مى گردد، و كلمه (موج ) مانند كلمه (تمر) اسم جنس است ، و يا بطورى كه گفته شده جمع كلمه (موجة ) است ، و موجه به معناى قطعه عظيمى از آب است كه از آبهاى اطراف خود بالاتر رفته باشد، و در آيه شريفه بطورى كه ديگران نيز گفته اند اشاره اى است به اينكه كشتى نوح روى آب حركت مى كرده ، نه اينكه همانند ماهيان دريا در جوف آب شناور بوده باشد - چنانچه بعضى چنين گفته اند.

و نادى نوح ابنه و كان فى معزل يا بنى اركب معنا و لا تكن مع الكافرين

كلمه (معزل ) اسم مكان از عزل است ، كه همانا پسر نوح ، خود را از پدرش و از مؤ منين كنار كشيده بود، و در جايى قرار داشته كه به پدر نزديك نبوده است ، و به همين جهت تعبير به (نداء) كه مخصوص صدا زدن از دور است آورده و فرموده و نادى نوح ابنه و نفرموده : (و قال نوح لابنه - نوح به پسرش گفت ).
گفتگوى نوح (ع ) كه از كفر درونى پسرش اطلاع نداشت ، با او 
و معناى آيه اين است كه نوح فرزند خود را كه در نقطه دورى كناره گيرى كرده بود از همان دور صدا زد (و در ندايش گفت : (يا بنى )، و كلمه (بنى ) مصغر - كوچك شده - كلمه (ابنى ) است ، كه به معناى (پسرم ) مى باشد، قهرا كلمه (بنى ) معناى پسركم را مى دهد، و اضافه كردن اين كلمه بر ياى متكلم براى اين است كه بر شفقت و مهربانى گوينده دلالت كند و به پسر بفهماند كه پدرش او را دوست مى دارد و خير او را مى خواهد). و گفت : اى پسرك من ، با ما سوار بر كشتى شو، و با كافران مباش ، و گرنه در بلاء شريك آنان خواهى شد، همانطور كه در همنشينى و سوار نشدن بر كشتى شريك آنهايى ، و نوح (عليه السلام ) در اين گفتارش ‍ نفرمود (و لا تكن من الكافرين - از كافران مباش ) براى اينكه خيال ميكرد مسلمان است ، چون از نفاق دلش خبر نداشت و نميدانست كه او تنها به زبان مسلمان و مومن است ، بدين جهت بود كه او را صدا زد تا با مسلمانان باشد و سوار بر كشتى شود، - و خلاصه اگر از كفر درونى پسرش اطلاع ميداشت او را صدا نمى زد.

قال ساوى الى جبل يعصمنى من الماء قال لا عاصم اليوم من امر اللّه

راغب گفته كلمه (ماوى ) مصدر ميمى از فعل (اوى - ياوى - اويا و ماوى ) است ، وقتى ميگويى : (اوى الى كذا) معنايش اين است كه فلانى خود را منضم به فلان كس يا فلان چيز كرد، مضارعش يا وى و مصدرش اوى و باب افعالش (آوى - يووى - ايواء) است ، يعنى فلانى را منضم به خود كرد.
و معناى آيه اين است كه پسر نوح در پاسخ دعوت پدرش و در رد فرمان او گفت : من به زودى به كوهى منضم ميشوم تا مرا از آب حفظ كند و در آب غرق نشوم نوح گفت : امروز هيچ حافظى از بلاى خدا وجود ندارد، زيرا امروز غضب خدا شدت يافته و اين قضاء رانده شده كه تمامى اهل زمين به جز كسانى كه به خود او پناهنده شوند غرق گردند، امروز نه هيچ كوهى عاصم و حافظ است و نه چيز ديگرى .
بعد از اين گفتگو فاصله زيادى نشد كه موج ، بين نوح و پسرش فاصله شد و پسرش از غرق شدگان بود، و اگر موج بين آنها فاصله نمى شد و گفتگويشان ادامه مى يافت به كفر پسرش واقف مى شد و از او بيزارى مى جست .
در اين كلام اشارهاى است به اينكه سرزمينى كه نوح و مردمش در آن زندگى مى كردند سرزمين كوهستانى بوده و رفتن يك انسان به بالاى بعضى از كوهها موونه زيادى نمى خواسته است .
اتمام عذاب ، و امر تكوينى خداى تعالى به سكون و آرامش زمين و آسمان (يا ارضابلعى ماءك و...) 

و قيل يا ارض ابلعى ماك و يا سماء اقلعى و غيض الماء و قضى الامر و استوت على الجودى و قيل بعدا للقوم الظالمين )

كلمه (بلع ) - كه مصدر ثلاثى مجرد ابلعى است - به معناى اجراء و جريان دادن چيزى در حلق به طرف معده ، و يا به عبارت ديگر به طرف جوف بدن است ، و كلمه (اقلاع ) كه مصدر صيغه امر (اقلعى ) است به معناى اين است كه چيزى را از اصل و ريشه اش ترك و امساك كنى ، و كلمه (غيض ) به معناى اين است كه زمين آب و هر مايع مرطوب ديگرى را از ظاهر خود به باطنش ‍ فرو برد نظير كلمه (نشف ) كه آن نيز به همين معنا است ، مثلا وقتى گفته مى شود: (غاضت الارض الماء)، معنايش اين است كه زمين آب را فرو برده و از آن كاست .
كلمه (جودى ) به معناى مطلق كوه ، و زمين سنگى و سخت است ، ولى بعضى گفته اند كلمه مذكور بر همه كوههاى دنيا اطلاق نمى شود بلكه نام كوه معينى در سرزمين موصل است و اين كوه معين در يك رشته جبالى واقع شده كه آخرش به سرزمين (ارمينيه ) منتهى مى شود، كه به سلسله جبال (آرارات ) معروف است .
و جمله (و قيل يا ارض ابلعى ماك و يا سماء اقلعى ) ندائى است كه از ساحت عظمت و كبريائى حق تعالى صادر شده ، و اگر نام حضرتش را نبرد و نفرمود: (و قال اللّه يا ارض ابلعى ...) به منظور تعظيم بوده ، و دو صيغه امرى كه در اين جمله است يعنى امر (ابلعى ) و امر (اقلعى ) امر تكوينى است ، همان امرى كه كلمه (كن ) حامل آن است ، و از مصدر صاحب عرش ، خداى تعالى صادر مى شود، و همه مى دانيم كه وقتى اين كلمه در مورد چيزى صادر شود بدون فاصلهاى زمانى آن امر محقق مى شود، و در مورد بلعيده شدن آب طوفان بوسيله زمين نيز چنين شد، زمين ديگر نجوشيد، آسمان هم نباريد.
و در اين آيه دلالتى است بر اينكه در داستان طوفان نوح به امر الهى ، هم زمين در طغيان آب دخالت داشته و هم آسمان همچنانكه در جاى ديگر فرموده : (ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر و فجرنا الارض عيونا فالتقى الماء على امر قد قدر.)
جمله : (غيض الماء) به معناى آن است كه آب كم شده و از ظاهر زمين به باطن آن . فرو رفت ، و زمين كه تا آن لحظه در زير آب فرو رفته بود پديدار شد، و اين حادثه مى تواند حادثهاى طبيعى باشد به اينكه مقدارى از آب در گودالهاى زمين جمع شود، و درياها و درياچه هايى را تشكيل دهد، و مقدارى هم در داخل زمين فرو رود.
و جمله (و قضى الامر) معنايش اين است كه آن وعدهاى كه خداى تعالى به نوح داده بود كه قوم وى را عذاب كند منجر و قطعى شد و آن قوم غرق شده و زمين از لوث وجودشان پاك گرديد، و به قول بعضى آنچه امر (كن ) به آن تعلق گرفته بود محقق گرديد، پس تعبير (قضاء امر) همانطور كه به معناى صادر شدن حكم و جعل آن استعمال مى شود، در معناى امضاء و انفاذ حكم و محقق ساختن آن در خارج نيز استعمال ميگر