احيه شما متضرر مى شود؟ -. (57)
همينكه فرمان عذاب ما صادر شد و عذابمان نازل گرديد هود و گروندگان به وى را مشمول رحمت خود نموده ما نجات داديم و به راستى از عذابى غليظ و دشوار نجات داديم .(58)
و اين قوم عاد كه اثرى بجاى نگذاشتند آيات پروردگارشان را انكار نموده ، فرستادگان او را نافرمانى كردند و گوش به فرمان هر جبارى عناد پيشه دادند - و در نتيجه از پروردگار خود غافل شدند -. (59)
نتيجه اش اين شد كه براى خود لعنتى در دنيا و آخرت بجاى گذاشتند و خلاصه اين سرگذشت اين شد كه قوم عاد به پروردگار خود كفر ورزيدند و گرفتار اين فرمان الهى شدند كه مردم عاد قوم و معاصر هود پيامبر از رحمت من دور باشند. (60)

بيان آيات  

اين آيات ، داستان هود پيغمبر (عليه السلام ) و قوم او يعنى قوم عاد اول را بيان مى كند و آن جناب اولين پيغمبر بعد از نوح (ع ) است كه خداى تعالى در كتاب مجيدش نام مى برد و از كوشش او در اقامه دعوت حقه و قيامش بر عليه بت پرستى تشكر مى كند و در چند جا از كلام مجيدش بعد از شرح داستان قوم نوح ، داستان قوم هود كه همان قوم عاد است (و نيز) قوم ثمود را ذكر مى كند.

و الى عاد اخاهم هودا

اگر (قرآن ) جناب هود را برادر قوم عاد دانسته از اين باب بوده كه آن جناب برادر نسبى آنان بوده ، چون از افراد همان قبيله بوده كه همه افرادش به پدر قبيله منتهى مى شدند، نه برادر تنى آنان ، و جمله مورد بحث عطف است بر آيه قبلش كه مى فرمود: (نوحا الى قومه ) كه تقديرش چنين مى شود: (و لقد ارسلنا الى عاد اخاهم هودا) - و همانا ما هود، برادر قوم عاد را برايشان فرستاديم . و شايد حذف شدن فعل (ارسلنا) باعث شده باشد كه در جمله معطوف ، ظرف (الى عاد) جلوتر از مفعول (يعنى اخاهم ) ذكر شود بر خلاف جمله معطوف عليه يعنى جمله : (نوحا الى قومه )، و گرنه مى بايست فرموده بود مثلا: (و هودا الى عاد) و اين بدان جهت است كه دلالت ظرف يعنى جمله (الى عاد) روشن تر و واضح تر از عطف دلالت مى كند بر اينكه فعل : (ارسلنا) در تقدير هست .
سخنان جناب هود (عليه السلام ) به قوم خود (قوم عاد)  

قال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره ان انتم الا مفترون

اين جمله در مورد جواب از سوالى مقدر وارد شده گويا شنونده وقتى جمله (و الى عاد اخاهم هودا) را شنيده پرسيده : خوب ، هود به آنان چه (گفت ؟ مى فرمايد: گفت : اى قوم من خدا را بندگى كنيد...) و به همين جهت جمله مورد بحث بدون واو عاطفه و به اصطلاح ادبى به فصل آمده است .
و جمله (اعبدوا اللّه ) در مقام حصر است يعنى مى خواهد بفرمايد: تنها او را بپرستيد و خدايان ديگر را كه به جاى خدا ارباب خود گرفته ايد به خيال اينكه شفيعان شما نزد خدا باشند، و آن وقت عبادت خود خدا را رها كرديد نپرستيد، دليل گفتار ما كه جمله مورد بحث در مقام افاده حصر است جمله بعد مى باشد كه مى فرمايد: (ما لكم من اله غيره ان انتم الا مفترون - شما غير از او هيچ معبود و جز افتراء هيچ دليل ديگرى نداريد) كه اين جمله دلالت دارد بر اينكه مشركين اگر خدايانى براى خود گرفتند و آنها را به عنوان شريك خدا و شفيع درگاه او عبادت كردند بجز افتراء، دليلى نداشتند.

يا قوم لا اسالكم عليه اجرا...

صاحب مجمع البيان گفته است : كلمه (فطر) به معناى شكفته شدن از امر خدا است ، آنچنانكه برگ از داخل درخت سر در مى آورد و شكفته مى شود، اين هم كه آفرينش خلق را فطر خدا خوانده اند براى اين است كه خلق شدن عالم به منزله شكفته شدن آن از ناحيه خدا و ظاهر شدن آن است .
و اما راغب گفته است : اصل ماده (فطر) به معناى شكافتن چيزى از ناحيه طول است ، وقتى مى گويند: (فلان فطر كذا فطرا) و يا مى گويند: (افطر فطورا) و يا مى گويند: فلان چيز (انفطر انفطارا) همه به معناى اين است كه فلان چيز را از طرف طول شكافت و يا فلان چيز از جهت طول شكافته شد... و اما فطر كردن خدا خلق را به معناى ايجاد و ابداع آن است ، ايجاد بر هيات و وصفى كه فعلى از افعال ترشح كند، (و خاصيت اثرى از آثار داشته باشد، و در خصوص انسان ايجاد آن است بطورى كه مسائلى را بدون تعليم درك كند) پس اينكه در قرآن كريمش مى فرمايد: (فطرة اللّه التى فطر الناس عليها) اشاره اى است از آن جناب به آن درك و ارتكازى كه انسان ها به آن درك آفريده شده اند و آن ارتكاز شناختن خدا است ، و (فطرة اللّه ) عبارت است از آن نيرويى كه در انسان قرار داده شده تا با آن نيرو ايمان به خدا را تشخيص دهد، كه به همين معنا در آيه شريفه (و لئن سالتهم من خلقهم ليقولن اللّه ) اشاره شده و همين درك فطرى است .
معناى (فطر) و (فطرة اللّه ) و فرق بين (فطرت ) و (خلق )  
ولى به نظر چنين مى رسد كه ماده (فطر) به معناى پديد آوردن از عدم محض است (به خلاف خلقت ، كه بر پديد آوردن ساختمان از آجر و آهن نيز صادق است ) و آن خصوصيتى كه از (فطر الناس ) فهميده مى شود از بنا و صيغه (فعلة ) فهميده مى شود چون اين صيغه را در جايى بكار مى برند كه بخواهند بنا و ساختمان نوع را برسانند. پس در جمله (فطرة اللّه التى فطر الناس عليها) درك فطرى بشر، از كلمه (فطرة ) فهميده مى شود نه از ماده (فطر) و بنابراين كه گفتيم فطرت به معناى خلقت از عدم محض است پس اينكه بعضى ها فطرت را به معناى خلقت گرفته اند از راه صواب دور شده اند براى اينكه ماده (خلق ) به معناى ايجاد صورت از ماده است به اين صورت كه چند ماده را با هم جمع كنيم و چيزى جديد و نو بسازيم ، و اگر خلقت به معناى فطرت و ايجاد از عدم محض بود خدا آن را به عيسى بن مريم (عليه السلام ) نسبت نمى داد و نمى فرمود: (و اذ تخلق من الطين كهيئة الطير).
زمينه كلام در آيه مورد بحث رفع تهمت و نفى لغويت از كار خودش (يعنى هود (عليه السلام ) است و معنايش اين است كه اى قوم من ! بدانيد كه من از كار دعوتم ،
از شما مزد و پاداشى نمى خواهم تا مرا متهم كنيد به اينكه دعوت خود را بهانه كرده تا با آن وسيله ما را بدوشد، او فكر منافع خودش ‍ است هر چند كه نفعش مايه ضرر ما باشد و در عين حال كارم بدون اجر هم نيست تا بگوييد بيهوده خود را به زحمت افكنده بلكه كارم پاداش دارد و پاداش آن نزد خدايى است كه مرا پديد آورده و از عدم محض ايجاد كرده ، آيا باز هم به عقل خود بر نمى گرديد و آن را براى درك گفتار من به كار نمى زنيد تا براى شما معلوم شود كه من در دعوتم خير خواه شما هستم و جز اين هدفى ندارم كه شما را به حق وادار مى كنم ؟
سخن هود به قومش : اگر بسوى خدا برگرديد باران رحمتش را بر شمانازل مى كند 

و يا قوم استغفروا ربكم ثم توبوا اليه يرسل السماء عليكم مدرارا...

در سابق يعنى در اول سوره پيرامون معناى جمله (استغفروا ربكم ثم توبوا اليه ) بحث كرديم .
و جمله (يرسل السماء عليكم مدرارا) موقعيت جزاء فعل شرط سابق را دارد چون جمله سابق كه مى فرمايد: (استغفروا...) هر چند به صورت امر است و ليكن در معناى جمله شرطيه است و مى خواهد بفرمايد: (ان تستغفروا...) يعنى اگر از خداى تعالى طلب مغفرت كنيد و به سوى او برگرديد او از آسمان براى شما رحمت فراوان مى فرستد. و مراد از كلمه (سماء) ابر آسمان است نه خود آن ، و 