ود، در قرآن كريم فرموده : (هو الذى انشاكم و جعل لكم السمع و الابصار).
و كلمه (عمارت ) (بر خلاف كلمه (خراب ) كه به معناى از اثر انداختن چيزى است )، به معناى آباد كردن چيزى است تا اثر مطلوب را دارا شود، مثلا مى گويند: (عمر ارضه ) يعنى فلانى زمين خود را آباد كرد، و مضارع آن (يعمر) و مصدرش ‍ (عمارة ) است ، قرآن كريم مى فرمايد: (و عمارة المسجد الحرام ) و گفته مى شود: (عمرته فهو معمور - من آن را آباد كردم پس معمور شد)، باز در قرآن كريم ميخوانيم : (و عمروها اكثر مما عمروها - آنچه اينان زمين را آباد كردند) پيشينيان بيش از اينها آباد كردند و نيز در قرآن كريم از مشتقات اين ماده نام بيت المعمور را ميخوانيم و وقتى گفته مى شود: (اعمرته الارض ) و همچنين اگر گفته شود: (استعمرته الارض ) معنايش اين است كه من زمين را به دست فلانى سپردم تا آبادش كند، در اين معنا نيز در قرآن كريم ميخوانيم : (و استعمركم فيها).
پس بنابراين ، كلمه (عمارت ) به معناى آن است كه زمين را از حال طبيعيش برگردانى و وضعى به آن بدهى كه بتوان آن فوايدى كه مترقب از زمين است را استفاده كرد، مثلا خانه خراب و غير قابل سكونت را طورى كنى كه قابل سكونت شود و در مسجد طورى تحول ايجاد كنى كه شايسته براى عبادت شود و زراعت را به نحوى متحول سازى كه آماده كشت و زرع گردد و باغ را به صورتى در آورى كه ميوه بدهد و يا قابل تنزه و سير و گشت گردد، و كلمه (استعمار) به معناى طلب عمارت است به اين معنى كه از انسانى بخواهى زمين را آباد كند بطورى كه آماده بهره بردارى شود، بهره اى كه از آن زمين توقع مى رود.
و بنا بر آنچه گذشت معناى جمله (هو انشاكم من الارض و استعمركم فيها) (با در نظر داشتن اينكه كلام افاده حصر مى كند) اين است كه خداى تعالى آن كسى است كه شما را از مواد زمينى اين زمين ايجاد كرد، و يا به عبارتى ديگر بر روى مواد ارضى ، اين حقيقتى كه نامش انسان است را ايجاد كرد و سپس به تكميلش پرداخته ، اندك اندك تربيتش كرد و در فطرتش انداخت تا در زمين تصرفاتى بكند و آن را به حالى در آورد كه بتواند در زنده ماندن خود از آن سود ببرد و احتياجات و نواقصى را كه در زندگى خود به آن برمى خورد برطرف سازد، و خلاصه مى خواهد بفرمايد شما نه در هست شدنتان و نه در بقايتان هيچ احتياجى به اين بتها نداريد تنها و تنها محتاج خداى تعالى هستيد.
پس اينكه حضرت صالح (عليه السلام ) به قوم خود گفت : (هو الذى انشاكم من الارض و استعمركم فيها) در مقام تعليل و بيان دليلى است كه آن جناب در دعوت خود به آن دليل استدلال مى كرده ، دعوتش اين بود كه : (يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره - شما خدا را بپرستيد كه بجز او هيچ معبودى نداريد) و چون جمله مورد بحث استدلال بر اين دعوت بوده ، لذا جمله را با حرف عطف نياورد، بلكه بدون حرف عطف و به اصطلاح بطور فصل آورده و فرمود: (هو الذى ...)، گويا شخصى پرسيده اينكه ميگويى تنها خدا را عبادت كنيم دليلش چيست ؟ در پاسخ فرموده دليلش اين است كه او است كه شما را در زمين و از زمين ايجاد كرد و آبادى زمين را به دست شما سپرد.
استدلال براى عدم جواز عبادت غير خدا به : وجود ارتباط بين خالق و خلق ، نزديكبودن خدا به انسان و نفى استقلال اسباب 
بيان اين استدلال اين است كه مشركين اگر بتها را مى پرستيدند بهانه شان اين بود كه خداى تعالى عظيمتر از آن است كه فهم بشر به او احاطه پيدا كند و بلند مرتبه تر از آن است كه عبادت بشر به او برسد و يا سوال و درخواست انسان به درگاهش راه يابد و آدمى ناگزير است بعضى از مخلوقات او را كه نسبتا شرافتى دارد و خداى تعالى امر اين عالم ارضى و تدبير نظام جارى در آن را به او سپرده بپرستد و به درگاه آن مخلوق تقرب بجويد و نزد او تضرع و زارى كند تا او از ما راضى گشته ، خيرات را بر ما نازل كند و بر ما خشم نگيرد و به اين وسيله ما از شرور ايمن گرديم ، و اين اله در حقيقت شفيع ما به درگاه خداى تعالى است كه معبود همه خدايان و رب همه ارباب است و برگشت همه امور به او است .
بنابراين كيش وثنيّت بر اين اساس استوار است كه معتقدند هيچ رابطه اى بين خداى تعالى و انسانها وجود ندارد و رابطه خداى تعالى تنها با اين موجودات شريف كه مورد پرستش ما بوده و واسطه بين ما و خداى تعالى هستند برقرار است و اين واسطه ها در كار خود يعنى در تاءثير بخشيدن و شفاعت كردن مستقل مى باشند.
ولى جناب صالح اين پندار غلط را تخطئه كرده است چون وقتى بنا باشد خداى تعالى ما را ايجاد كرده و آبادى زمين را به دست ما سپرده باشد پس بين او و ما انسانها نزديكترين رابطه وجود دارد و اين اسبابى كه خداى تعالى در اين عالم نظام منظم و جارى كرده ، هيچ يك از خود استقلال ندارد تا ما انسانها به آنها اميد ببنديم و يا از خشم و شر آنها دلواپس باشيم .
پس تنها كسى كه واجب است اميدوار رضاى او و ترسان از خشم او باشيم خداى تعالى است ، چون او است كه انسان را آفريده و او است كه مدبر امر انسان و امر هر چيز ديگر است پس اينكه جناب صالح (عليه السلام ) فرمود: (هو انشاكم من الارض و استعمركم فيها) در مقام تعليل گفتار سابق و استدلال بر آن از طريق اثبات ارتباط بين خداى تعالى و بين آدميان و نيز نفى استقلال از اسباب است .
و به همين جهت است كه دنبال آن اضافه كرد: (فاستغفروه ثم توبوا اليه ) دو با آوردن حرف فاء بر سر جمله ، نتيجه را متفرع بر آن استدلال كرد و معناى مجموع گفتارش اين است كه وقتى ثابت شد كه خداى تعالى تنها معبودى است كه بر شما واجب است او را بپرستيد و غير او را رها كنيد چون تنها او خالق و مدبر امر حيات شما است پس بايد كه از خدا بخواهيد شما را در نافرمانيها و بتپرستى هايتان بيامرزد و با ايمان آوردن به او و پرستيدن او بسوى او رجوع كنيد كه او نزديك و پاسخگو است .
در جمله مورد بحث كه گفتيم تعليل جمله قبل است نيز مساءله طلب مغفرت را تعليل كرده به اينكه (ان ربى قريب مجيب - چون پروردگار من نزديك و پاسخگو است ) و اين بدان جهت بوده كه از استدلال مذكورش نتيجه گرفته كه خداى تعالى قائم به امر خلقت آدمى و تربيت او و تدبير امر حيات او است و هيچ سببى از اسباب دست اندر كار عالم استقلالى از خود ندارد بلكه خداى تعالى است كه اسباب را به اين سو، سوق مى دهد و آن ديگرى را از اينجا به جاى ديگر روانه مى كند، پس اين خداى تعالى است كه بين انسان و بين حوائجش و بين اسباب دخيل در آن حوايج حائل و واسطه است و وقتى اينطور باشد پس خود او به انسانها نزديكتر از اسباب است و آنطور نيست كه مشركين پنداشته و خيال كرده اند كه بين آدمى و خداى تعالى آنقدر فاصله هست كه نه فهم آدمى او را درك مى كند و نه عبادت آدمى و تقرب جستنش به او مى رسد، پس وقتى او نزديكتر از هر چيز به ما است قهرا پاسخگوى ما نيز همو خواهد بود و وقتى نزديك به ما و پاسخگوى ما تنها خداى تعالى باشد و هيچ معبودى جز او نباشد قهرا بر ما واجب مى شود كه از او طلب مغفرت نموده ، به سوى او باز گرديم .
پاسخ قوم ثمود به دعوت صالح (ع )  

قالوا يا صالح 