ا هيچ دافعى دفع نمى شود و با هيچ مبدلى تبديل نمى گردد، و خلاصه منظور ما اين است كه فعل ماضى (جاء) نمى خواهد خبر دهد كه عذاب آمده ، مويد اين معنا هم اين است كه در جمله بعد مى فرمايد: (و انهم آتيهم عذاب غير مردود)، چون ظاهر اين جمله كه اسم فاعل (آتى ) در آن به كار رفته اين است كه عذاب مذكور بعدها نازل مى شود هر چند كه امر، صادر شده و قضاء آن رانده شده و قضاء از مقضى به هيچ وجه تخلف نمى پذيرد، و باز مويد گفته ما جمله اى است كه بزودى در همين سوره ، در داستان قوم لوط مى آيد كه فرموده (فلما جاء امرنا جعلنا عاليها سافلها)، پس معلوم مى شود كه كلمه (جاء) در جمله مورد بحث به معناى آمدن امر الهى نيست بلكه به معناى حتمى شدن آن است .
و معناى اينكه فرشتگان گفتند: (و انهم آتيهم عذاب غير مردود) اين است كه بزودى عذابى بر آنان نازل مى شود كه به هيچ وجه از آنان دفع شدنى نيست پس حكم ، تنها از آن خدا است و هيچ كس كه بتواند حكم او را عقب بيندازد وجود ندارد، و اين جمله بيانگر آن ماموريتى است كه به خاطر آن آمده بودند و در حقيقت جمله سابق را تاكيد مى كند چون مقام هم مقام تاكيد بود و به همين جهت در جمله اول نيز دو وسيله از وسايل تاكيد به كار رفته بود يكى ضميرشان (انه ) و ديگرى كلمه (قد) كه تحقيق را افاده مى كند و هر دو جمله با يك وسيله ديگر تاكيد آغاز شده اند و آن كلمه (ان ) است و اگر در جمله قبلى امر را به رب ابراهيم نسبت دادند نه به خداى تعالى براى اين بوده كه از اين تعبير در انقطاع جدال ابراهيم كمك گرفته باشند.
بحث روايتى  
(رواياتى در تفسير آيات مربوط به فرشتگان وارد بر ابراهيم (ع )، بشرى ومجادله ابراهيم (ع )
در كافى به سند خود از ابى يزيد حمار از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: خداى عزوجل چهار فرشته مامور كرد براى هلاك كردن قوم لوط و آن چهار فرشته عبارت بودند از: جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و كروبيل ، اين چهار فرشته در سر راه خود به ديدن ابراهيم رفته بر او سلام كردند در حالى كه (در قالب انسانهايى ) معمم بودند و آن جناب ايشان را نشناخت ، همين قدر دانست كه قيافه هايى جالب دارند، لذا پيش خودش گفت : اينگونه اشخاص محترم را بايد خودم پذيرايى كنم و به خدمتشان قيام نمايم ، و چون او مردى ميهمان نواز بود لذا گوساله اى چاق براى آنها كباب كرد آنقدر كه كاملا پخته شد و آورده نزد آنان گذاشت ولى ديد كه دست ميهمانان به طرف غذا دراز نمى شود از اين رفتار آنان بدش آمد و در خود احساس ترس كرد جبرئيل وقتى آن جناب را چنين ديد، عمامه را از سر خود برداشت و ابراهيم او را كه در سابق بارها ديده بود شناخت و پرسيد: تو همو هستى ؟ گفت : آرى . در اين ميان همسر آن جناب از آنجا رد ميشد جبرئيل او را به ولادت اسحاق بشارت داد و از اسحاق يعقوب را، همسر آن جناب گفت خداوند چه فرموده است ؟ ملائكه جواب دادند به آنچه قرآن كريم آن را حكايت كرده است .
ابراهيم (عليه السلام ) از آنان پرسيد: بخاطر چه كارى آمده ايد؟ گفتند: براى هلاك كردن قوم لوط آمده ايم . پرسيد: اگر در ميان آن قوم صد نفر با ايمان باشد آنان را نيز هلاك خواهيد كرد؟ جبرئيل گفت : نه ، پرسيد: اگر پنجاه نفر باشد چطور؟ جبرئيل گفت ، نه ، پرسيد: اگر سى نفر باشد چطور؟ گفت ، نه ، پرسيد: اگر بيست نفر باشد چطور؟ گفت : نه ، پرسيد: اگر ده نفر وجود داشته باشد چطور؟ گفت : نه ، پرسيد اگر پنج نفر باشد؟ گفت : نه ، پرسيد: اگر يك نفر باشد چطور؟ گفت : نه ، پرسيد: اگر هيچ مومنى در آن قوم نباشد و تنها لوط باشد چطور؟ جبرئيل گفت : ما بهتر مى دانيم كه در آن قوم چه كسى هست ، ما بطور قطع او و خانواده اش را نجات مى دهيم بجز همسرش را كه از هلاك شوندگان است ، آنگاه (ابراهيم را به حال خود گذاشتند) و رفتند. امام اضافه كرد كه حسن بن على (عليه السلام ) فرموده : من هيچ توجيهى براى كلام ابراهيم به نظرم نمى رسد مگر اينكه مى خواسته كارى كند كه قوم لوط باقى بمانند و از بين نروند و كلام خداى تعالى نيز كه مى فرمايد: (يجادلنا فى قوم لوط) به همين نكته اشاره دارد...، اين حديث تتمه اى دارد كه ان شاء اللّه در ضمن داستان لوط مى آيد.
مؤ لف : در اينكه امام حسن (عليه السلام ) فرموده : (من هيچ توجيهى به نظرم نميرسد مگر اينكه مى خواسته كارى كند كه قوم لوط باقى بمانند و از بين نروند) جاى اين سوال هست كه اين مطلب از كجاى داستان استفاده ميشود؟ ممكن است بگوييم : از جمله : (ان ابراهيم لحليم اواه منيب ) استفاده مى شود، چون اين جمله مناسبتر به آن است كه بگوييم منظور ابراهيم (عليه السلام ) از آن گفتارش درخواست بقاى قوم لوط بود نه خود لوط پيغمبر، علاوه بر اين جمله (يجادلنا فى قوم لوط) و جمله (انهم آتيهم عذاب غير مردود) سخن از هلاكت قوم دارند، در جمله اول ابراهيم درباره هلاكت قوم مجادله مى كند و در جمله دوم فرشتگان از هلاكت قوم در آينده نزديك خبر مى دهند و اين دو جمله مناسبتى با درخواست بقاى قوم خود لوط دارد.
و در تفسير عياشى از عبد اللّه بن سنان روايت آورده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه ميفرمود: (جاء بعجل حنيذ) يعنى گوساله اى بريان و پخته شده آورد.
و در معانى الاخبار به سند صحيح از عبد الرحمان بن حجاج از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير جمله (فضحكت فبشرناها باسحق ) فرموده : يعنى حيض شد.
و در الدر المنثور است كه اسحاق بن بشر و ابن عساكر از طريق جويبر از ضحاك از ابن عباس روايت كرده كه گفت : وقتى ابراهيم ديد دست ملائكه به گوساله نميرسد بدش آمد و از آنان ترسيد و اين ترس ابراهيم از اين باب بود كه در آن روزگاران رسم بر اين بود كه هر كس قصد آزار كسى را داشت نزد او غذا نميخورد چون فكر مى كرد اگر او مرا با طعام خود احترام كند ديگر جايز نيست من او را بيازارم ، ابراهيم (عليه السلام ) ذهنش به اين مساءله متوجه شد و ترسيد مبادا قصد سوئى داشته باشند و به حدى ترسيد كه بنده اى بدنش به لرزه افتاد.
در همين ميان همسرش ايستاده مشغول خدمتگزارى آنان بود، رسم ابراهيم (عليه السلام ) هم چنين بود كه وقتى ميخواست ميهمانى را زياد احترام كند ساره را به خدمت وا ميداشت ، ساره در اين هنگام خنديد و بدين جهت خنديد كه ميخواست گفتارى كه مى خواهد بگويد را با خنده اش گفته باشد، پس گفت : از چه ميترسى ؟ اينها سه نفرند و تو خانواده و غلامان دارى ، جبرئيل در پاسخ ساره گفت : اى خانم خنده رو! بدان كه تو بزودى فرزندى خواهى آورد به نام اسحاق و از اسحاق فرزندى ميشود به نام يعقوب ، ساره كه با چند نفر در حال آمدن بود (و يا در حالى كه ضجه مى كرد ) از شدت حيا با همه كف دو دست و انگشتان باز بر صورت خود نهاد و حيرت زده گفت : وا ويلتاه و گفت : آيا من كه پيرزنى عجوزه ام آن هم از شوهرم كه مردى بسيار سالخورده است فرزنددار ميشوم ؟
ابن عباس اضافه مى كند كه كلام خداى تعالى كه مى فرمايد: (فلما ذهب عن ابراهيم الروع و جاءته البشرى ) مربوط است به بعد از بشارت ، و مجادله آن جناب اين بود كه پرسيد: قصد كجا را د