 بود و حتى شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) دختر خود را به عقد ابى العاص بن ربيع در آورد، با اينكه قبل از هجرت كافر بود و جواز آن بعد از هجرت نسخ شد و مسلمانان ماءمور شدند دختران خود را به كفار ندهند.
علاوه بر اين ، كلام مردم در جواب لوط كه گفتند: (لقد علمت ما لنا فى بناتك من حق - تو كه مى دانى ما رغبتى به دختران تو نداريم ) با احتمالى كه اين مفسرين داده اند كه منظورش از بنات ، جنس زنان قوم باشد نمى سازد زيرا وقتى صحيح است لوط جنس ‍ زنان را دختران خود بنامد كه مردم قبيله نبوت او را پذيرفته باشند و به دنبال آن قبول داشته باشند كه او پدر زن و مرد امت است ، و اما قوم لوط كه آن جناب را به عنوان يك پيامبر نمى شناختند و به وى ايمان نياورده بودند، مگر آنكه صاحبان اين توجيه خواسته باشند بگويند لوط از باب تهكم ، (توقع بيجا) زنان قبيله را دختران خود شمرده كه اگر چنين بگويند، مى گوييم تهكم ، قرينه مى خواهد و حال آنكه در كلام هيچ قرينه اى بر آن نيست .
ممكن است كسى از ناحيه آن مفسرين به ما اشكال كند و بگويد: تعبير به كلمه (بنات ) با اينكه آن جناب بيش از دو دختر نداشته خود دليل و قرينه است بر اينكه مرادش زنان امت است نه دو دختر خودش چون لفظ جمع برده كه بر فرد صادق نيست .
در جواب مى گوييم بر اين هم كه آن جناب دو دختر داشته از الفاظ آيه هيچ دليلى نيست نه در كلام خداى تعالى و نه در تاريخى كه مورد اعتماد باشد بلكه در تورات موجود آمده كه لوط تنها دو دختر داشته ولى گفته تورات مورد اعتماد نيست .
(فاتقوا اللّه و لا تخزون فى ضيفى ) - اين جمله بيانگر خواسته لوط (عليه السلام ) است و جمله (و لا تخزون فى ضيفى ) عطفى است تفسيرى براى جمله (فاتقوا اللّه ) چون آن حضرت اگر از آنها خواست كه متعرض ميهمانانش نشوند بخاطر هواى نفسش و عصبيت جاهليت نبود بلكه به خاطر اين بود كه مى خواست مردم از خدا بترسند، كه اگر مى ترسيدند نه متعرض ميهمانان او مى شدند و نه متعرض هيچ كس ديگر، چون در اين نهى از منكر، هيچ فرقى ميان ميهمانان او و ديگران نبود و او سالها بوده كه آن مردم را از اين گناه شنيع نهى مى كرده و بر نهى خود اصرار مى ورزيده .
و اگر اين بار نهى خود را وابسته بر معناى ضيافت كرده و ضيافت را هم به خودش نسبت داده و نتيجه تعرض آنان را رسوائى خود معرفى كرده و گفته : (مرا نزد ميهمانانم رسوا مسازيد) همه به اين اميد بوده تا شايد به اين وسيله صفت فتوت و كرامت را در آنها به حركت و به هيجان در آورد، و لذا بعد از اين جمله ، به طريقه استغاثه و طلب يارى متوسل شد و گفت : (اليس منكم رجل رشيد - آيا يك مرد رشد يافته در ميان شما نيست ؟) تا شايد يك نفر داراى رشد انسانى پيدا شود و آن جناب را يارى نمايد و او و ميهمانان او را از شر آن مردم ظالم نجات دهد، ليكن آن مردم آنقدر رو به انحراف رفته بودند كه درست مصداق كلام خداى تعالى شده بودند كه فرموده : (لعمرك انهم لفى سكرتهم يعمهون ) به همين جهت گفته هاى پيغمبرشان كمترين اثرى در آنان نكرد و از گفتار او منتهى نشدند، بلكه پاسخى دادند كه او را از هر گونه پافشارى ماءيوس كردند.

قالوا لقد علمت ما لنا فى بناتك من حق و انك لتعلم ما نريد

اين جمله پاسخ قوم لوط است در برابر دعوتى كه آن جناب مى كرد و به آنان مى گفت كه بياييد با دختران من ازدواج كنيد، و حاصل پاسخ آنان اين بوده كه ما حق نداريم با دختران تو ازدواج كنيم و اينكه تو خود اين را ميدانى و مى دانى كه ما چه مى خواهيم و منظورمان از اين هجوم چيست .
معناى جواب قوم لوط (ع ) به او، كه گفتند: (تو مى دانى كه ما، در دختران تو حقىنداريم ...) و وجوهى كه در مورد آن گفته شده است 
بعضى از مفسرين ، (حق نداشتن ) در كلام آنان را به نداشتن حاجت معنا كرده و گفته اند : وقتى انسان به چيزى احتياج نداشته باشد گويا حقى هم در آن ندارد. و بنا به گفته اين مفسرين ، در كلام مورد بحث نوعى استعاره بكار رفته .
بعضى ديگر گفته اند: حق نداشتن آنان از اين جهت بوده كه آنها نمى خواسته اند با دختران وى ازدواج كنند و معنى گفتارشان اين است كه : ما حق نداريم با دختران تو بياميزيم ، براى اينكه آميزش با آنان مستلزم ازدواج است و ما ازدواج نمى كنيم . پس منظورشان از نفى حق نفى سبب حق يعنى ازدواج است .
بعضى ديگر گفته اند: مراد از حق ، بهره و نصيب است نه حق قانونى و يا عرفى ، و معنى گفتارشان اين است كه ما رغبتى به دختران تو نداريم چون آنها زن هستند و ما اصلا ميلى به جنس زن براى شهوترانى نداريم .
و آنچه در اينجا لازم است مورد توجه قرار گيرد اين است كه قوم لوط نگفتند: (ما حقى در دختران تو نداريم ) بلكه گفتند: (تو از پيش مى دانستى كه ما حقى در دختران تو نداريم ) و بين اين دو عبارت فرقى است روشن چون ظاهر عبارت دوم اين است كه خواسته اند سنت و روش قومى خود را به ياد آن جناب بياورند و بگويند تو از پيش مى دانستى كه ما هرگز متعرض ناموس مردم ، آن هم از راه زور و قهر نمى شويم و يا بگويند تو از پيش مى دانستى كه ما اصولا با زنان جمع نمى شويم و جمع شدن با پسران را مباح مى دانيم و با پسران دفع شهوت مى كنيم . لوط (عليه السلام ) هم همواره آنان را از اين سنت زشت منع مى كرده و مى فرموده : (انكم لتاتون الرجال شهوة من دون النساء) و نيز مى فرموده : (اتاتون الذكران من العالمين و تذرون ما خلق لكم ربكم من ازواجكم ) و يا مى فرموده : (ءانكم لتاتون الرجال و تقطعون السبيل و تاتون فى ناديكم المنكر) و بدون ترديد وقتى انجام عملى - چه خوب و چه بد - در ميان مردمى سنت جاريه شد حق هم براى آنان در آن عمل ثابت مى شود و وقتى ترك عملى سنت جاريه شد حق ارتكاب آن نيز از آن مردم سلب مى شود.
و كوتاه سخن اينكه قوم لوط نظر آن جناب را به خاطرات خود او جلب كرده و به يادش آورده اند كه از نظر سنت قومى ، ايشان حقى به دختران او ندارند زيرا آنها از جنس زنانند، و خود او مى داند كه منظورشان از حمله ور شدن به خانه اش چيست . اين بود آن وجهى كه در آيه مورد بحث به نظر ما رسيد و شايد بهترين وجه باشد و از آن گذشته بهترين وجه ، وجه سوم است .

قال لو ان لى بكم قوة او آوى الى ركن شديد

مصدر (اوى ) و مصدر ميمى (ماوى ) كه ماضى (اوى ) و مضارع (ياوى ) از آن گرفته شده به معناى چسبيدن و منضم شدن به چيزى است و چون به باب افعال مى رود معناى منضم كردن به آن را مى دهد، گفته مى شود: (فلان آواه اليه ) و يا (يوويه اليه ) يعنى فلانى ، آن شخص و يا آن چيز را منضم به خود كرد. و كلمه (ركن ) به معناى هر چيزى است كه ساختمان ، بعد از بنيان بر آن تكيه دارد (مانند ستون و پايه ).
توضيح اين كلام لوط (ع ) كه بعد از ماءيوس شدن از انصراف قوم خود گفت : (لوان لى بكم قوة او آوى الى ركن شديد). و اقوال مختلف در اين باره 
از ظاهر كلام بر مى آيد كه لوط (عليه السلام ) بعد از آنكه از راه امر به تقوى اللّه و ترس از خدا و تحريك حس جوانمردى در حفظ موقعيت و رعايت حرمت خويش اندرزشان داد تا متعرض ميهمانان او نشوند و نزد ميهمانان آبرويش را نريزند و خجالتش نده