نى موعد هلاكت اين قوم صبح است و صبح به معناى اول روز و بعد از طلوع فجر است كه افق رو به روشن شدن مى گذارد همچنانكه در جاى ديگر اين موعد را به همان طلوع فجر معنا كرده نه طلوع خورشيد و فرموده : (فاخذتهم الصيحة مشرقين ).
جمله اولى از دو جمله مورد بحث فرمان (فاسر باهلك بقطع من الليل ) را تعليل مى كند و مى فهماند اگر گفتيم : همين شب اهلت را بيرون ببر، به علت آن بود كه موعد عذاب اين قوم صبح همين شب است ،
و اين تعليل همانطور كه گفتيم نوعى استعجال و طرف را به عجله واداشتن است و جمله دوم كه مى فرمايد: (اليس الصبح بقريب ) همان شتابزدگى را تاءكيد مى كند، البته احتمال هم دارد كه لوط (عليه السلام ) قبلا استعجال كرده و از ملائكه خواسته باشد كه همين الان عذاب را نازل كنيد و ملائكه در پاسخش گفته باشند موعد عذاب آنان صبح است (يعنى چرا اينقدر عجله مى كنى مگر صبح نزديك نيست ؟) ممكن هم هست جمله اولى استعجال ملائكه باشد و جمله دوم كلام آنان براى تسليت لوط در استعجالش ، (به اين معنا كه ملائكه نخست از لوط خواسته باشند عجله كند و گفته باشند موعد اين قوم صبح است زود باش حركت كن و سپس لوط از آنان خواسته باشد هر چه زودتر عذاب را بياورند و آنها دلداريش داده باشند كه مگر صبح نزديك نيست ؟).
در اين آيات بيان نشده كه منتهاى سير شبانه لوط و اهلش كجا است و بايد متوجه چه نقطه اى بشوند در حالى كه در جايى ديگر از كلام خداى تعالى آمده : (فاسر باهلك بقطع من الليل و اتبع ادبارهم و لا يلتفت منكم احد و امضوا حيث تومرون ) كه از ظاهر آن بر مى آيد ملائكه نقطه نهايى سفر را معين نكرده بودند و مساءله را محول كرده بودند به وحيى كه بعدا از ناحيه خداى تعالى به لوط مى شود.

فلما جاء امرنا جعلنا عاليها سافلها و امطرنا عليها حجارة من سجيل منضود مسومة عند ربك 

هر چه ضمير مؤ نث در اين آيه است يعنى ضماير سه گانه در (عاليها)، (سافلها) و (عليها) همه به زمين و يا قريه و يا بلاد آن قوم برمى گردد و اگر اين كلمات قبلا ذكر نشده تا ضمير به آن برگردد عيب ندارد زيرا معلوم بوده كه مرجع ضميرها چيست ، و كلمه (سجيل ) بطورى كه در مجمع البيان آمده به معناى سجين يعنى آتش است ، راغب مى گويد: سجين به معناى سنگ و گل به هم آميخته است و اصل آن بطورى كه گفته اند فارسى بوده بعدها عربى شده است . و منظورش اشاره به قولى است كه گفته اصل اين كلمه (سنگ گل ) بوده است . بعضى ديگر گفته اند: اين كلمه از سجل گرفته شده كه به معناى كتاب است ، گويا كه در آن سنگ ريزه ها چيزى نوشته شده كه مستلزم عمل اهلاك بوده . و بعضى ديگر گفته اند از كلمه (اسجلت ) گرفته شده كه به معناى : (ارسلت ) است .
و ظاهرا اصل در همه معانى مذكور همان تركيب فارسى معرب است كه معناى سنگ و گل را مى رساند و سجل به معناى كتاب نيز از آن گرفته شده چون بطورى كه گفته اند: رسم بر اين بوده كه نوشته ها و مطالب را بر سنگ مى نوشته اند كه براى همين ساخته مى شده آنگاه از باب توسعه در استعمال ، كتاب را هم سجل ناميدند هر چند كه از جنس كاغذ مى بود، كلمه (اسجال ) به معناى ارسال نيز از همين اصل گرفته شده است .
و كلمه (نضد) به معناى نظم و ترتيب است و كلمه (مسومه ) اسم مفعول از باب (تسويم ) تفعيل است و تسويم به معناى اين است كه چيزى را با سيمايى ، علامتگذارى كنى .
عذاب و هلاك قوم لوط (ع ) با زيرورو شدن زمين و بارش سنگ  
و معناى آيه اين است كه وقتى امر ما به عذاب بيامد، كه منظور، امر خداى تعالى به ملائكه است به اينكه آن قوم را عذاب كنند و اين امر همان كلمه (كن ) است كه آيه شريفه (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ) ما آن قريه را زير و رو كرديم ، بلندى آن سرزمين را پست ساخته و بر سر خود آنان واژگون ساختيم و سنگهايى از جنس كلوخ بر آنان بباريديم ، سنگهايى مرتب و پشت سر هم كه تك تك آنها نزد پروردگارت و در علم او علامت زده شده بودند و به همين جهت يك دانه از آنها از هدف به خطا نرفت چون براى خوردن به هدف انداخته شده بود.
بعضى از مفسرين گفته اند عذاب زير و رو شدن مربوط به سرزمين آن قوم و مردم حاضر در آن سرزمين بوده و سنگباران شدن مربوط به مردمى از آن قوم بوده كه آن روز در سرزمين خود حاضر نبودند. بعضى ديگر گفته اند باران سنگ نيز در همان قريه بوده و در همان لحظه اى بوده كه جبرئيل قريه را بلند كرده تا پشت رو به زمين بزند. بعضى ديگر گفته اند سنگباران در همان قريه واقع شده اما بعد از زير و رو شدن ، تا تشديدى در عذاب آنان باشد. ليكن به نظر ما همه اين اقوال تحكم (بدون دليل سخن گفتن ) است زيرا در عبارت آيات قرآنى دليلى بر هيچ يك از آنها وجود ندارد.
و از آيه شريفه (فاخذتهم الصيحة مشرقين ) بر مى آيد كه غير از خسف و غير از سنگباران شدن ، عذاب صيحه نيز بر آنان نازل شده حال وضع چگونه بوده و چرا سه جور عذاب بر آنان نازل شده با اينكه براى نابوديشان يكى از آنها كافى بوده خدا مى داند، ولى بر حسب تئورى و فرض مى توان احتمال داد كه در نزديكى آن سرزمين كوهى بلند بوده كه آتشفشان شده و در اثر انفجارش صدايى مهيب برخاسته و در اثر شدت فوران ، سنگها بر سر قريه باريدن گرفته و زلزله بسيار مهيبى رخ داده كه زمين زير و رو شده است ، و خدا داناتر است .
تهديد همه ستمكاران به نزول عذابى همانند عذاب قوم لوط (ع ) بر آنان  

و ما هى من الظالمين ببعيد

بعضى گفته اند منظور از ظالمين ، ستمكاران اهل مكه و يا مشركين از قوم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) هستند، و جمله مورد بحث مى خواهد آنان را تهديد كند و معناى آن اين است كه باريدن چنين سنگهايى بر ستمكاران مكه بعيد نيست و يا معنايش ‍ اين است كه اين قريه هاى قوم لوط كه خسف شدند از ستمكاران مكه دور نيست و فاصله زيادى ندارد چون در سر راه مكه به شام واقع است ، همچنانكه در جايى ديگر در همين باره فرموده : (و انها لبسبيل مقيم ) و باز در جايى ديگر فرموده : (و انكم لتمرون عليهم مصبحين و بالليل افلا تعقلون ).
مؤ يد اين قول اين است كه سياق گفتار در اول آيه سياق متكلم مع الغير بود و مى فرمود: امر ما آمد و ما قريه را زير و رو كرديم و ما آن را سنگباران نموديم ، ولى در اينجا ناگهان سياق را به غيبت برگردانيد يعنى خداى تعالى را غايب فرض كرد و فرمود: سنگهايى كه نزد پروردگارت نشاندار بودند و نفرمود: سنگهايى كه نزد ما نشاندار بودند. و اين تغيير دادن سياق بدون نكته نبوده پس گويا خواسته است زمينه را براى تهديد آماده سازد و يا داستان را به جايى منتهى كند كه به احساس مخاطبين نزديكتر گشته و (بفرمايد همين آثار باستانى كه بين سرزمين شما و سرزمين شام پاى بر جا است و صبح و شام آن را مى بينيد آثار باستانى آن قوم است ) تاءثيرش در تماميت حجت عليه مشركين قويتر باشد.
و چه بسا مفسرينى احتمال داده اند كه مراد، تهديد عموم ستمكاران باشد و بخواهد بفرمايد بارش سنگ از ناحيه خداى تعالى بر گروه ستمكاران كه طايفهاى از آنها قوم ستمكار لوط بودند چيز بعيدى نيست و نكته التفات در جمله (عند ربك