 ثواب آخرتى خداى تعالى گرفته ، و نيز معلوم است كه خداى تعالى به كسى ثواب اطاعت مى دهد كه ايمان داشته باشد. بعضى ديگر نيز معانى ديگرى براى شرط مورد بحث كرده اند.
(و ما انا عليكم بحفيظ) - يعنى هيچ چيز شما به قدرت من بستگى ندارد، نه جانتان ، نه عملتان ، نه طاعتتان و نه رزق و نعمتتان ، براى اينكه من تنها و تنها رسولى براى شما هستم و جز ابلاغ رسالت هيچ كار و مسؤ وليت ديگرى ندارم ، اين خود شماييد كه پس از دريافت رسالتم درباره خود تصميم بگيريد يا روشى را انتخاب كنيد كه رشد و خير شما در آن است و يا روشى را كه منتهى به سقوط شما در ورطه هلاكت مى گردد و اما من نه قادر به آنم كه خير را بسوى شما جلب كنم و نه اينكه شرى را از شما دفع نمايم ، در نتيجه جمله مورد بحث نظير جمله زير خواهد بود كه مى فرمايد: (فمن ابصر فلنفسه و من عمى فعليها و ما انا عليكم بحفيظ).
استناد قوم شعيب (ع ) به : آزادى فكر و انديشه ، سنن ملى و مالكيت شخصى ، در رددعوت آن حضرت 

قالوا يا شعيب اصلواتك تامرك ان نترك ما يعبد اباونا...

اين جمله حكايت گفتار مردم مدين در رد حجت شعيب (عليه السلام ) است ، جمله اى است كه لطيف ترين تركيب كلامى را دارد، و هدف نهايى آن مردم اين بوده كه بگويند: ما اختيار خود در زندگى خويش و اينكه چه دينى براى خود انتخاب كنيم و چگونه در اموال خود تصرف نماييم را به دست كسى نمى دهيم ، ما آزاديم و مال خود را در هر راهى كه بخواهيم خرج مى كنيم و تو حق ندارى به ما امر و نهى كنى و خواسته و ميل خود را بر ما تحميل نمايى و از هر چه بدت مى آيد ما را به ترك آن وا بدارى ، و اگر بخاطر نماز و عبادتى كه دارى و بخاطر اينكه مى خواهى به درگاه پروردگارت تقرب جويى در دايره اراده و كراهت خود بجوى و از دايره وجود خود تجاوز مكن ، براى اينكه تو مالك غير مصالح شخصى خود نيستى .
چيزى كه هست اين منظور خود را در صورتى جالب بيان كرده اند، در عبارتى كه با نوعى قدرت نمايى تواءم با ملامت آميخته است عبارتى كه آن دو نكته را در قالب استفهام انكارى افاده مى كند، يعنى گفتند: آنچه تو از ما مى خواهى كه پرستش بتها را ترك نموده و نيز به دلخواه خود در اموالمان تصرف نكنيم چيزى است كه نمازت تو را بر آن وادار كرده و آن را در نظرت زشت و مشوه جلوه داده پس در واقع نماز تو اختياردار تو شده و تو را امر و نهى مى كند، و اينكه تو خيال كرده اى خودت هستى كه از ما مى خواهى چنان بكنيم و چنين نكنيم ، اشتباه است ، اين نماز تو است كه مى خواهد ما چنين و چنان كنيم در حالى كه نه تو مالك سرنوشت مايى و نه نمازت ، زيرا ما در اراده و شعور خود آزاديم ، هر دينى را كه بخواهيم اختيار مى كنيم و هر جور كه بخواهيم در اموال خود تصرف مى كنيم بدون اينكه چيزى و كسى جلوگير ما باشد و حال كه ما آزاديم غير آن دينى كه دين پدرانمان بود انتخاب نمى كنيم و در اموال خود به غير آنچه دلخواه خود ما است تصرف نمى كنيم و كسى هم حق ندارد از تصرف صاحب مال در مال خودش جلوگيرى كند.
پس چه معنا دارد كه نمازت تو را امر به چيزى كند و ما مجبور باشيم امرى را كه به تو شده امتثال كنيم ؟ و به عبارتى ديگر اصلا چه معنا دارد كه نماز تو، تو را به عمل شخص خودت امر نكند بلكه تو را به عملى كه قائم به ما است و ما بايد انجامش دهيم امر كند؟ آيا اينگونه امر كردن را چيزى جز سفاهت در راى مى توان نام نهاد، از سوى ديگر ما تو را مردى حليم و رشيد مى شناسيم و كسى كه به راستى حليم و رشيد است در جلوگيرى و نهى از هر كسى كه به نظرش مى رسد كار بدى مى كند عجله نموده و در انتقام از كسى كه به نظرش مى رسد مجرم است شتاب نمى نمايد بلكه صبر مى كند تا حقيقت امر برايش روشن گردد،
اين است معناى حلم و اين است طرز رفتار شخص حليم و همچنين كسى كه به راستى رشيد است در هيچ كارى كه در آن ضلالت و سردرگمى است اقدام نمى كند و تو كه مردى رشيد هستى چگونه به مثل چنين عمل سفيهانه اى كه صورتى جز جهالت و گمراهى ندارد اقدام كرده اى ؟!
چند نكته  
پس با اين بيان چند نكته روشن مى گردد:
نكته اول اينكه : اهل مدين دعوت شعيب را مستند به نماز او كردند، چون در نماز دعوت و بعث به معارضه با آن قوم است در پرستش بتها و كم فروشى آنها. و اين همان سرى است كه آنها از آن اينگونه تعبير كرده اند: (اصلاتك تامرك ان نترك ... - آيا نمازت تو را امر كرده كه (ما بتپرستى را) ترك كنيم ) نه اينكه (اصلاتك تنهاك ان نعبد ما يعبد آبائنا - آيا نمازت تو را نهى كرده كه آنچه را كه پدرانمان مى پرستيدند بپرستيم ؟)؛ در حالى كه در طبع آدمى تعبير از منع ، بوسيله نهى از فعل بهتر است از امر به ترك فعل . و به همين خاطر حضرت شعيب در پاسخ از گفتار آنان كلمه (نهى ) را استعمال كرد نه كلمه (امر به ترك فعل ) را و فرمود: (و ما اريد ان اخالفكم الى ما انهاكم عنه ) و نگفت (الى ما آمركم بتركه ). به هر حال منظور آيه يك چيز است و آن اين است كه بفهماند آن جناب مردم را از پرستش بتها و از كم فروشى منع مى كرد، دقت بفرماييد، چون اين از لطايف اين آيه است كه مملو از لطافت و نيكويى است . كه با دقت بدست مى آوريد كه تعبير (اصلوتك تامرك ...) در اين آيه تعبيرى است مالامال از لطافت و حسن .
نكته دوم اينكه : مردم مدين در كلام خود گفتند: (ان نترك ما يعبد اباونا - اينكه ما ترك كنيم آنچه را كه پدران ما مى پرستيدند) و نگفتند: (ان نترك آلهتنا - اينكه ما خدايانمان را ترك كنيم ) و يا (ان نترك الاوثان - اينكه ما بتها را ترك كنيم ) و اين بدان جهت بود كه خواستند با اين تعبير خود اشاره كنند به دليلى كه در اين باره دارند و آن اين است كه اين بتها را خود ما درست نكرده و پرستش آن را آغاز ننموده ايم بلكه پدران ما آنها را مى پرستيدند پس پرستش آنها يك سنت ملى و قومى است و چه عيبى دارد كه انسان سنت ملى و ديرينه خود را كه خلفها از سلف خود ارث برده اند و نسلها يكى پس از ديگرى بر طبق آن سنت نشو و نما نموده اند محترم شمرده و بر طبق آن عمل كند، ما نيز همچنان آلهه خود را مى پرستيم و به دين خود كه دين آباء ما است پايبنديم و رسم ملى خود را از اينكه به بوته فراموشى سپرده شود حفظ مى كنيم .
نكته سوم اينكه : مردم مدين در كلام خود كلمه (اموال ) را به ضمير متكلم مع الغير اضافه نموده ، گفتند: (اموالنا) تا به حجت ديگرى كه عليه شعيب (عليه السلام ) داشتند اشاره نموده ، بگويند: وقتى چيزى مال كسى شد ديگر هيچ عاقلى شك نمى كند در اينكه آن شخص مى تواند در مال خود تصرف كند و ديگران با اعتراف به اينكه مال ، مال او است حق ندارند با او درباره آن مال معارضه كنند و نيز هيچ عاقلى شك نمى كند در اينكه صاحب مال طبق روش و كيفيتى كه سليقه و هوش و ذكاوتش او را هدايت مى كند مال خود را در مسير زندگيش خرج نموده و با آن ، امر معيشت خود را تدبير كند و ديگران در اين باره نيز حق مداخله در كار او را ندارند.
نكته چهارم اينكه : آن قسمت جمله (اصلوتك تامرك ... انك لانت الحليم الرشيد) كه دعوت شعيب را زير سر نماز او دانسته و اينكه نسبت امر و نهى را تنها به نماز 