خود را نصيحت كرده چنين فرموده : (يا بنى لا تدخلوا من باب واحد و ادخلوا من ابواب متفرقه ...) و دنبالش خداى تعالى در حقش فرموده : (و انه لذو علم لما علّمناه ولكن اكثر الناس لا يعلمون - و او به خاطر اينكه ما تعليمش كرده بوديم صاحب علمى بود و ليكن بيشتر مردم نمى دانند).
دليل ديگر اين مدعى اين است كه يوسف - به حكايت قرآن - بعد از آنكه به رفقاى زندانيش فرمود: (لا ياتيكما طعام ترزقانه الا نباتكما بتاءويل ه قبل ان ياتيكما ذلكما ممّا علّمنى ربى ) اين تعليم الهى را چنين تعليل كرده : (انى تركت مله قوم لا يؤ منون باللّه و هم بالاخرة هم كافرون و اتبعت مله آبائى ابراهيم و اسحق و يعقوب ما كان لنا ان نشرك باللّه من شى ء...) و در آن چنين فهمانيد كه اگر من تاءويل هر چيز را مى دانم براى اين است كه (مخلص ) - به فتح لام - براى خدايم ، و اگر براى خدا مخلصم اين صفت را بدان سبب دارم كه پيرو پدرانى چون ابراهيم و اسحاق و يعقوبم كه پيغمبرانى نقى الوجود و سليم القلب بودند، وجودشان پاك و دلهايشان به تمام معنا سالم از شرك بود. و چون همين علّت كه باعث شد وى داراى علم به تاءويل احاديث باشد در پدرانش نيز بوده اشتراك در علّت ما را ناگزير مى سازد كه بگوييم پدران بزرگوارش ، ابراهيم و اسحاق و يعقوب نيز مخلص بودند، و علم به تاءويل احاديث را داشتند.
آيه شريفه (و اذكر عبادنا ابراهيم و اسحاق و يعقوب اولى الايدى و الابصار انا اخلصناهم بخالصه ذكرى الدار) نيز مؤ يّد اين مدعى است ، چون اين معنا را دست مى دهد كه مساءله علم به تاءويل احاديث از نتايج و فروع اخلاص براى خداى سبحان است .
يعقوب (ع ) و فرزندانش در حقيقت به خدا سجده كرده اند
دوم اينكه ، آنچه كه يعقوب (عليه السلام ) خبر داد درست مطابق با روياى يوسف بود، براى اين كه سجده كردن ايشان براى يوسف با اينكه يكى از آنان خود يعقوب (عليه السلام ) است كه از مخلصين است و جز براى خداى واحد سجده نمى كند خود كاشف از اين است كه ايشان در برابر يوسف ، خدا را سجده كرده اند نه اينكه يوسف را سجده كرده باشند، و در حقيقت يوسف را نظير كعبه قبله خود قرار داده اند. پس مى فهميم كه نزد يوسف و براى يوسف جز خدا چيز ديگرى نبوده ، و همين خود دليل ديگرى است بر اينكه وى براى پروردگارش از مخلصين - به فتح لام - بوده ، و كسى جز خدا در او شركت نداشته ، همچنانكه خودش بدان اشاره كرده و گفته : (ما كان لنا ان نشرك باللّه من شى ء) سابقا هم گفتيم كه علم به تاءويل احاديث متفرع است بر اخلاص .
از همين جهت است كه يعقوب در تعبير روياى يوسف گفت : (و كذلك - يعنى همينطور كه خودت را مسجود آنان ديدى - پروردگارت تو را برمى گزيند و خالص براى خود مى كند و تاءويل احاديث را به تو مى آموزد.
و همچنين ديدن آل يعقوب به صورت آفتاب و ماه و يازده ستاره كه همه اجرام آسمانيند و در مكان رفيعى قرار داشته نورافشانى مى كنند، و هر يك داراى مدارى وسيع هستند خود دليل بر اين است كه بزودى آل يعقوب در حيات انسانى سعيد كه عبارت است از حيات دينى آبادگر دنيا و آخرت داراى مكانتى بلند گشته و از ديگران ممتاز مى گردند.
و به همين حساب يعقوب گفتار خود را ادامه مى دهد و مى فرمايد: (و يتم نعمته عليك ) يعنى تنها بر تو، تا از ديگران ممتاز باشى (و على آل يعقوب ) يعنى بر من و همسرم و فرزندانم ، همانطور كه ما را مجتمع و در صورتى نزديك به هم ديدى (كما اتمها على ابويك من قبل ابراهيم و اسحق ان ربك عليم حكيم ).
مقصود از اتمام نعمت بر آل يعقوب عليه السلام 
سوم اينكه ، منظور از (اتمام نعمت ) تعقيب ولايت است ، به اينكه ساير نواقص حيات سعيد را نيز برداشته دنيا را ضميمه آخرت كند. و منافات ندارد كه نسبت اتمام نعمت را به همه آنان دهد، ولى اجتباء و تعليم احاديث را به يوسف و يعقوب اختصاص دهد، زيرا نعمت كه گفتيم عبارت از ولايت است خود مراتب و درجات مختلفى دارد، و وقتى اين نعمت به همه نسبت داده مى شود هر يك به قدر نصيب خود از آن بهره مند مى شوند.
علاوه بر اينكه جايز است امرى را به جمعى نسبت دهيم كه بعضى از آن جمع منتسب به آن نسبت باشند همچنانكه در آيه (و لقد آتينا بنى اسرائيل الكتاب و الحكم و النبوه و رزقناهم من الطيبات ) دادن كتاب و حكم و نبوت را به همه بنى اسرائيل نسبت داده و حال آنكه مختص به ب عضى از بنى اسرائيل بوده ، نه همه آنان ، به خلاف روزى دادن از طيبات كه به همه آنان بوده .
چهارم اينكه ، يوسف باعث شد كه خداوند نعمت خود را بر همه آل يعقوب تمام كند، و به همين جهت يعقوب (عليه السلام ) هم او را در گفتار خود، اصل حساب كرد و ديگران را بر او عطف نمود، تا او را از ميان آل خود مشخص كرده باشد. و نيز به همين جهت بود كه عنايت و رحمت را به پروردگار يوسف نسبت داد و مكرر فرمود: (ربك ) و نفرمود: (يجتبيك اللّه ) و يا (ان اللّه عليم حكيم ). همه اينها شاهدند بر اينكه او در تمام نعمت بر آل يعقوب اصل بوده ، و اما دو پدرش يعنى ابراهيم و اسحاق با تعبير به تشبيه : (كما اتمها على ابويك من قبل ابراهيم و اسحق ) از اصالت يوسف استثناء شدند، و همين تعبير فهماند كه آن دو نيز اصالت داشتند - دقت بفرمائيد.
بحث روايتى (چند روايت درباره رؤ ياى يوسف (عليه السلام )
قمى در تفسير خود گفته : و در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (عليه السلام ) آمده كه فرمود: تاءويل اين رويا اين است كه به زودى پادشاه مصر مى شود و پدر و مادر و برادرانش بر او وارد مى شوند. شمس ، مادر يوسف (راحيل ) است ، و قمر، يعقوب ، و يازده ستاره ، يازده برادران اويند، وقتى وارد بر او شدند و او را ديدند خدا را از روى شكر سجده كردند، و اين سجده براى خدا بود.
و در الدّرالمنثور است كه ابن منذر از ابن عباس در ذيل جمله (احد عشر كوكبا) آورده كه گفت : اين يازده كوكب ، برادران وى و شمس مادرش ، و قمر پدرش بود، و مادر او (راحيل ) يك سوم زيبايى را داشت .
مؤ لف : اين دو روايت بطورى كه ملاحظه مى كنيد شمس را به مادر يوسف تفسير مى كنند و قمر را به پدرش ، و اين خالى از ضعف نيست . و چه بسا روايت شده كه آن زنى كه با يعقوب وارد مصر شد خاله يوسف بود، نه مادرش ، چون مادرش قبلا از دنيا رفته بود، در تورات هم همينطور آمده .
و در تفسير قمى از امام باقر (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: يوسف يازده برادر داشت ، و تنها برادرى كه از يك مادر بودند شخصى به نام (بنيامين ) بود. آنگاه فرمود: يوسف در سن نه سالگى اين خواب را ديد و براى پدرش نقل كرد، و پدر سفارش كرد كه خواب خود را نقل نكند.
مؤ لف : و در بعضى روايات آمده كه او در آن روز هفت ساله بوده ، در تورات دارد كه شانزده ساله بوده ولى بعيد است .
و در داستان روياى يوسف روايات ديگرى نيز هست كه پاره اى از آنها در بحث روايتى آينده خواهد آمد - ان شاء الله .لَّقَدْ كَانَ فِي يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آيَاتٌ لِّلسَّائِلِينَ (7) 
إِذْ قَالُواْ لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَى أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ (8)
اقْتُلُواْ يُوسُفَ أَوِ 