ا! اگر اين مقدار از مخالفت هواى نفس از استطاعت انسان بيرون باشد، پس اين همه تكليف و اوامر و نواهى دينى كه نسبت به آن و نظاير آن شده چه معنايى جز لغو و گزاف مى تواند داشته باشد؟
علاوه ، اين حرف توهين به مقام انبياى خدا و اولياى او، و منحط نمودن مواقف عبوديت آنان تا درجه مردم متوسط است ، كه اسير هواى نفس و جاهل به مقام پروردگار خويشند، با اينكه خداوند ايشان را به امثال آيه (و اجتبيناهم و هديناهم الى صراط مستقيم ) ستوده ، و در خصوص يعقوب و پدران بزرگوارش ابراهيم و اسحاق فرموده : (و كلا جعلنا صالحين و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوه و ايتاء الزكوه و كانوا لنا عابدين ) و نيز در حقشان فرموده : (انا اخلصناهم بخالصه ذكرى الدار) و خبر داده كه ايشان را به سوى صراط مستقيمش هدايت فرموده بدون اينكه خبر خود را به قيدى مقيد ساخته باشد. و نيز فرموده كه ايشان را اجتباء كرده ، يعنى جمع آورى نموده و يك جا خالص براى خود گردانيده . پس انبياء (عليهم السلام ) مخلص - به فتح لام - براى خداى سبحانند و غير از خدا كسى در آنان بهره و نصيبى ندارد، در نتيجه اين بزرگواران جز آنچه كه او خواسته ، نمى خواهند و او جز حق چيزى نخواسته ، و خشنودى كسى را بر خشنودى او مقدم نمى دارند چه اينكه آن غير خدا، نفس خودشان باشد و چه ديگران باشند. و خداوند متعال در كلام خود آنجا كه اغواى بنى آدم را به دست شيطان ذكر كرده مكرر مخلصين را استثناء نموده و فرموده : (لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين ).
پس حق مطلب اين است كه يعقوب اگر يوسف و برادرش را دوست مى داشته به خاطر آن پاكى و كمالاتى بوده كه مخصوصا در يوسف به خاطر رويايش تفرّس مى كرده و پيش بينى مى نموده كه به زودى خداوند او را برخواهد گزيد، و تاءويل احاديث تعليمش ‍ خواهد داد، و نعمتش را بر او و بر آل يعقوب تمام خواهد كرد. آرى ، منشاء محبت يعقوب اين بوده نه هواى نفس .
وجوه بى اساس ديگرى كه در اين باره گفته شده است 
توجيه دوم : بعضى ديگر از مفسرين گفته اند: مقصود فرزندان يعقوب از اينكه گفتند (پدر ما در گمراهى آشكاريست ) همان گمراهى دينى است . با اينكه گذشت كه سياق آيات كريمه اين معنا را دفع مى كند.
نقطه مقابل اين حرف گفتار عدّه ديگريست كه گفته اند: برادران يوسف از انبياء بودند، و اگر پدر را به ضلالت نسبت دادند مقصودشان ضلالت در روش زندگى و بى استقامتى و بى عدالتى در حق فرزندان است . و اگركسى به ايشان اعتراض مى كرد كه پس اين چه ظلمى بود كه نسبت به برادر و پدر خود مرتكب شدند، جواب مى دهند كه اين معصيت كوچكى بوده كه قبل از رسيدن به مقام نبوت از ايشان سرزده و بنابراين كه صدور گناه كوچك را از انبياء قبل از نبوتشان جايز بدانيم اشكالى به پاسخشان وارد نمى شود.
بعضى ديگر از طرف فرزندان يعقوب چنين جواب داده اند كه ممكن است اين عمل را وقتى مرتكب شده باشند كه خود صغير و نابالغ بوده اند، و صدور چنين كارها از اطفال نا بالغ جايز است .
و ليكن همه اين حرفها اوهامى بيش نيست ، و آيه (و اوحينا الى ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و الاسباط) كه ظهور دارد در نبوت اسباط، صريح در نبوت برادران يوسف نيست . و حق مطلب اينست كه برادران يوسف از انبياء نبودند بلكه اولاد انبياء بودند و نسب ت به يوسف حسد برده گناه بزرگى نسبت به يوسف صديق مرتكب شدند و بعدا هم به درگاه پروردگار خود توبه كرده صالح شدند، پدر و برادرشان هم كه دو پيغمبر بودند، درباره ايشان استغفار نمودند همچنانكه از گفتار يعقوب به حكايت قرآن كه در جواب درخواست ايشان كه گفتند: (يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين ) گفت : (سوف استغفر لكم ربى ) و از گفتار يوسف كه بعد از اعتراف برادرانش به اينكه (و ان كنا لخاطئين ) گفت : (يغفر اللّه لكم و هو ارحم الراحمين ) اين معنا استفاده مى شود.
توجيه سوم : بعضى ديگر از مفسرين گفته اند كه برادران يوسف بعد از آنكه يوسف خواب خود را بر ايشان نقل كرد به وى حسد بردند و يعقوب هم او را نهى كرده بود از اينكه خواب خود را براى برادرانش تعريف كند.
ولى حق اين است كه برادرانش قبلا هم نسبت به وى حسد مى ورزيدند البته خواب او باعث طغيان حسدشان شد، و بيان اين جهت گذشت .
گفتگو و مشاوره برادران يوسف (عليه السلام ) در مورد يوسف (عليه السلام ) و ازميان برداشتن او

اقتلوا يوسف او اطرحوه ارضا يخل لكم وجه ابيكم و تكونوا من بعده قوما صالحين 

اين قسمت تتمه گفتار برادران يوسف است ، و از مشورت دوم مذاكرات ايشان درباره يوسف حكايت مى كند. شور اول درباره رفتار يعقوب بود كه سرانجام او را محكوم به ضلالت كردند، و در اين شور گفتگو داشته اند در اينكه چه كنند و چه نقشه اى بريزند كه خود را از اين ناراحتى نجات دهند، همچنانكه آيه (و ما كنت لديهم اذ اجمعوا امرهم و هم يمكرون ) به آن اشاره دارد.
خداوند متن مشورت آنان را در اين سه آيه : (قالوا ليوسف و اخوه - تا جم له - ان كنتم فاعلين ) ذكر فرموده است . نخست ، مصيبتى را كه در مورد يوسف و برادرش دچار آن شده اند به ميان آورده ، كه اين دو كودك تمام توجه يعقوب را از ما به سوى خودشان جلب كرده دل او را مجذوب خود ساخته اند، بطوريكه ديگر از آن دو جدا نمى شود و هيچ اعتنايى به غير آن دو ندارد كه چه مى كنند، و اين محنتى است كه فعلا به ايشان روى آورده و ايشان را به خطر بزرگى تهديد مى كند، و آن اينست كه به زودى شخصيتشان بكلى خرد شده زحمات چند ساله ايشان بى نتيجه و پس از ساليان عزت ، دچار ذلت و پس از قوت دچار ضعف مى شوند و اين خود انحراف و كج سليقه گى يعقوب است در روش و طريقه ، و اين روش و طريقه اى كه پدر پيش گرفته روشى غلط و طريقه اى منحرف است .
آنگاه در شور دوم درباره خلاصى خود از اين گرفتارى مذاكره كردند، و هر يك نقشه اى كه كشيده آن را مطرح كردند يكى گفت كشتن يوسف لازم است . ديگران گفتند بايد او را به سرزمين دور دستى پرت كرد كه نتواند نزد پدر برگردد، و روى خانواده را ببيند، و به تدريج اسمش فراموش شود، و توجّهات پدر خالص براى ايشان باشد، و محبت و علاقه اش در ايشان صرف شود.
در اين شور متفقا راى داده و بر اصل آن تصميم گرفتند، اما در جزئيات آن راى نهائيشان اين شد كه او را در قعر چاهى بيندازند تا رهگذران و مكاريان او را گرفته با خود به شهرهاى دور دست ببرند و به كلى اثرش از بين برود.
پس ، از اينكه در يكى از دو رايى كه دادند و گفتند: (اقتلوا يوسف ) با اينكه قبلا ناراحتى از يوسف و برادرش هر دو داشتند و مى گفتند: (ليوسف و اخوه احب الى ابينا منا) فهميده مى شود كه يعقوب گو اينكه هر دو برادر را دوست مى داشته ، و بيش از ديگران مورد عنايت و اكرام قرار مى داده ، و ليكن نسبت به يوسف علاقه اى مخصوص و محبتى زيادترى بر برادرش داشته ، كه بايد هم مى داشت ، زيرا يوسف كسى است كه چنان خوابى ديد و در عالم رويا به عنايات خاصه الهى و كرامات غيبى بشارت يافت . علاوه بر اينكه يوسف از آن برادر ديگرش بزرگتر بود، و از نظر