 سياره فارسلوا واردهم فادلى دلوه قال يا بشرى هذا غلام و اسروه بضاعه و اللّه عليم بما يعملون )

راغب در مفردات گفته : (ورود) در اصل لغت به معناى آب طلب كردن بوده و بعدها در غير آن هم استعمال شده . و در معناى (دلو) گفته : (دلوت الدلو) - كه ثلاثى مجرد است - به معناى (دلو را به چاه سرازير كردم ) است ، ولى (ادليت الدلو) - كه از باب افعال است - به معناى (دلو را بيرون كشيدم ) است . ولى ديگران به عكس آن را گفته اند. و در معناى (اسروه ) گفته : (اسرار) بر خلاف (اعلان ) و به معناى پنهان داشتن است .
در اين آيه نكته جالبى است ، و آن اين است كه بيرون آمدن يوسف نتيجه بيرون كشيدن دلو از چاه بود، و با اينكه متفرع بر آن بود جا داشت بفرمايد: (فقال يا بشرى ) يعنى پس دلو خود را انداخت ، آنگاه گفت : بشارت كه غلامى يافتم . ولى اينطور نفرمود، بلكه فرمود: (پس دلو خود را انداخت ، گفت بشارت ...) و اين را در ادبيات مى گويند (فصل ) همچنانكه اولى را مى گويند (وصل ). نكته اينكه تعبير را به فصل آورد اين بود كه بيرون شدن يوسف پس از كشيدن دلو هر چند در خارج نتيجه آن بود، ولى امرى غير منتظره بوده ، زيرا نتيجه اى كه از بيرون كشيدن دلو متوقع است بيرون شدن آب است نه دست يابى بر پسر بچه ، پس اينكه پسر بچه اى بيرون آمده امرى ناگهانى و غيرمنتظره بوده .
نداى (بشرى ) (مژده ) مانند نداى به (اسف ) و (ويل ) و نظاير آن در جايى به كار مى رود كه بخواهند بفهمانند كه حادثه خير و يا شر حاضر و هويدا است .
جمله (و اللّه عليم بما يعملون ) مفادش مذمّت رفتار فرزندان يعقوب و اشاره به اين است كه عمل ايشان معصيتى بوده كه عليه ايشان نزد خدا محفوظ هست تا بدان مؤ اخذه شوند.
ممكن هم هست مراد اين باشد كه اين واقعه به علم خدا اتفاق افتاده ، و خدا خواسته تا يوسف را به آن قدر و منزلتى كه برايش مقدّر كرده برساند، چون اگر از چاه بيرون نمى آمد و به عنوان يك بازيافته اى پنهانى به مصر آورده نمى شد، قطعا از خانه عزيز مصر سر درنمى آورد، و در نتيجه به آن سلطنت و عزت نمى رسيد.
معناى آيه اين است كه : جماعتى رهگذر از كنار آن چاه مى گذشتند، كسى را فرستادند تا آبى تهيه كند، آن شخص دلو خود را در چاه سرازير كرد و وقتى بيرون مى آورد ناگهان فريادش بلند شد: (بشارت ! اين پسر بچه است .) آرى ، او پسر بچه اى را ديد كه خود را به طناب آويزان كرده ، از چاه بيرون آمد. اهل قافله او را پنهان كردند تا كس و كارش خبردار نشوند، و در نتيجه سرمايه اى برايشان باشد و از فروشش پولى به دست بياورند، و حال آنكه خداى سبحان به آنچه ميكردند دانا بود، و بر آن كار آنان را مؤ اخذه مى كند. و يا: و حال آنكه همه اينها به علم خدا بوده و او بود كه يوسف را در مسيرى قرار داد تا در مصر بر اريكه سلطنت و نبوت بنشاندش .و شروه بثمن بخس دراهم معدوده و كانوا فيه من الزاهدين 

توضيح معناى آيه : (و شروه بثمن بخس دراهم معدودة ...)
(ثمن بخس ) به معناى بهايى است كه از قيمت اصلى و واقعى ، ناقص و كمتر باشد، و (دراهم معدوده ) به معناى پولى اندك است - و بطورى كه مى گويند بدين جهت فرموده (معدوده ) كه آن روزها پول زياد وزنى بوده نه شمردنى ، و تنها پولهايى را مى شمرده اند كه خيلى ناچيز بوده ، و مقصود از (دراهم ) پول خردى از جنس نقره بوده كه در آن روز در ميان مردم رواج داشته ، و كلمه (شراء) در اينجا به معناى فروختن است ، و زهد به معناى روگردانى و بى رغبتى از هر چيز را گويند، ممكن هم هست در اينجا كنايه از برحذر بودن باشد.
از ظاهر سياق برمى آيد كه ضمير جمعى كه در جمله (شروه ) و در جمله (كانوا) مى باشد به رهگذران برمى گردد، و معنايش ‍ اين باشد كه : رهگذران يوسف را به پولى اندك فروختند، چون از اين معنا حذر داشتند كه اگر بر سر قيمت ايستادگى به خرج دهند حقيقت مطلب روشن شده صاحبانش پيدا شده از چنگ ايشان بيرونش مى كنند.
وجوهى كه در اين باره گفته شده 
ولى بيشتر مفسرين گفته اند: ضمير مذكور به برادران يوسف برمى گردد و معناى جمله اين است كه : برادران يوسف بعد از آنكه فرياد رهگذران بلند شد كه (بشارت ! پسر بچه اى ) خود را به كنار چاه رسانده ادعا كردند كه اين پسر بچه از ايشان است كه در چاه افتاده و اينك آمده اند او را بيرون بياورند، و در نتيجه همانجا يوسف را به پولى اندك فروختند، و از ترس اينكه حقيقت حال معلوم نشود در قيمتش پافشارى نكردند.
بعضى ديگر گفته اند: ضمير اول به برادران و ضمير دوم به رهگذران برمى گردد، و معناى آيه اين است كه : برادران ، يوسف را به پولى اندك فروختند، و رهگذران از خريدنش اظهار بى ميلى مى كردند كه فروشندگان قيمت را بالا نبرند، و يا واقعا نسبت به خريدنش ‍ بى ميل بودند براى اينكه حدس مى زدند حقيقت مطلب غير اينست ، و حتما مكر و نقشه اى در كار است ، چون از سيماى پسر بچه پيداست كه از بردگان نيست .
و ليكن سياق آيات با هيچيك از اين دو وجه سازگارى ندارد، چون هر چه ضمير جمع در آيه قبلى بود همه به رهگذران برمى گشت و در آيه بعدى هم اسمى از برادران به ميان نيامده تا بگوييم ضمير در (شروه ) و ضمير در (كانوا) و يا يكى از آن دو به برادران برمى گردد.
علاوه بر اينكه ظاهر آيه بعدى كه مى فرمايد: (و قال الذى اشتراه من مصر) اين است كه آن خريدن با فروختن در اين آيه تحقق يافته (و خلاصه خريداران در آن آيه خريداران اين آيه اند).
و اما اينكه در روايات آمده كه (برادران يوسف خود را به آنجا رسانيده ، يوسف را از دست ايشان گرفتند و ادعا كردند كه اين برده ماست كه در چاه افتاده و در آخر او را به ثمن بخسى فروختند) مطلبى است تاريخى كه نه با ظاهر سياق آيات تدافع دارد، و نه ظاهر آيه آن روايات را دفع مى كند.
و چه بسا گفته شده كه (شراء) در آيه مورد بحث به معنى خريدن است ، چون به اين معنا هم از زبان عرب شنيده شده ، ولى سياق آيه اين احتمال را هم مانند دو احتمال قبلى دفع مى كند.

و قال الذى اشتريه من مصر لا مراته اكرمى مثويه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا 

از سياق آيات استفاده مى شود كه قافله نامبرده يوسف را با خود به مصر بردند و در آنجا به معرض فروش گذاشتند، و مردى از اهل مصر او را خريدارى نموده به خانه اش برد.
خريدار يوسف (عليه السلام )، عزيز مصر ومنزل جديد او كاخ عزيز بوده است 
راستى آيات اين سوره به چه نحو شگفت آورى اين شخص را معرفى مى كند: اولا در كلمه (من مصر) مى فهماند خريدار يوسف ، مردى از اهل خود مصر بوده ، و ثانيا در آيه (و الفيا سيدها لدى الباب ) مى فهماند كه او مردى بزرگ و مرجع حوائج مردم بوده ، و ثالثا در آيه (و قال نسوه فى المدينه امراه العزيز تراود فتيها عن نفسه ) مى فهماند كه او عزيزى در مصر بوده كه مردم مصر براى او عزت و مقامى منيع قائل بوده اند. و نيز او را معرفى مى كند كه داراى زندان بوده ، پس معلوم مى شود رياستى در بين مردم داشته ، زيرا داشتن زندان از شؤ ون رياست است ، و خلاصه از همه اين آيات برمى آيد كه يوسف از همان اول به خانه عزت و كاخ سلطنتى درآمده بوده .
و كوتاه سخن ، قرآن كريم در تعريف اين شخص 