ر هر نوبت آن مقدار را كه مورد حاجت بوده بيان كرده ، چون در اولين مرتبه كه سخن از او به ميان مى آيد لازم نيست تمامى خصوصياتش گفته شود، و لذا در اين مقام تنها فرموده : (و قال الذى اشتريه من مصر)
و به هر حال آيه مورد بحث با همه اختصار و كوتاهيش مى رساند كه قافله ، يوسف را به مصر برده و در آنجا او را به يكى از سكنه آن شهر فروختند، و او هم يوسف را به خانه اش برد، و به همسرش سفارش كرد كه (اكرمى مثويه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا).
با اينكه عادت بر اين جريان دارد كه موالى نسبت به امر بردگان خود اهميتى ندهند، مگر در جايى كه از سيماى برده آثار اصالت و رشد را تفرس كنند و به نظرشان سيماى خير و سعادت بيايد، مخصوصا پادشاهان و سلاطين و روسا كه هر لحظه دهها و بلكه صدها برده و كنيز مى گيرند، چنين اشخاصى عادتا نسبت به آن همه غلام و كنيز ولع و اشتياق نشان نمى دهند، و چنان نيست كه تا يك برده و يا كنيز به دستشان بيايد واله و شيدايش شوند، با اين حال اين سفارشى كه عزيز مصر درباره يوسف كرده كه (او را احترام كند، باشد كه از او انتفاع ببرند و يا فرزند خود بخوانند)معناى عميقى دارد، و مخصوصا از اين جهت كه اين سفارش را به شخص همسر و بانوى خانه اش مى كند (نه به كاركنان خانه )، بلكه به او مى گويد كه شخصا مباشر جزئيات امور يوسف باشد، و اين سابقه ندارد كه ملكه ها در امور جزئى و كوچك مباشرت كنند، و خانمى با چنين مقامى منيع به امور بردگان و غلامان رسيدگى نمايد.
پس معلوم مى شود يوسف جمالى بديع و بى نظير داشته كه عقل هر بيننده را خيره و دلها را واله مى ساخته ، و بالاتر از زيبايى آب و گل ، خلق زيبا داشته ، صبور و با وقار و داراى حركاتى سنگين بوده ، لهجه اى مليح و منطقى حكيمانه و نفسى كريم و اصلى نجيب داشته ، و اين صفات وقتى در فردى وجود داشته باشد ريشه هايش از همان كودكى حركات و سكنات كودك را از حركات و سكنات ديگر كودكان متمايز مى كند و آثارش از همان كودكى در سيمايش ظاهر مى گردد.
اينها بوده كه دل عزيز را به سوى يوسف - يك طفل صغير - جلب كرده ، تا آنجا كه آرزومندش نموده كه اين كودك در خانه او نشو و نما كند و از خواص اهل بيتش شمرده شود، و بلكه نزديك ترين مردم به وى باشد تا او در امور مهم و مقاصد بزرگ خود از وى منتفع گردد. و يا او را پسر خود بخواند تا براى او و براى همسرش فرزندى باشد، و از خاندان او ارث ببرد.
و از همين جا مى توان احتمال داد كه عزيز مردى عقيم بوده و از همسرش فرزندى نداشته ، و به همين جهت آرزو مى كرده كه يوسف فرزند او و همسرش باشد.
پس اينكه فرمود: (و قال الذى اشتريه من مصر) يعنى : عزيز (لامراته ) عزيره مصر (اكرمى مثويه ) يعنى خودت مباشر امور او باش ، و براى او مقامى بزرگ و ارجمند در نزد خودت قرار ده (عسى ان ينفعنا) شايد در مقاصد عالى و امور مهم به دردمان بخورد، (او نتخذه ولدا) و يا او را فرزند خود بخوانيم .

و كذلك مكنا ليوسف فى الارض و لنعلمه من تاءويل الاحاديث و اللّه غالب على امره و لكن اكثر الناس لا يعلمون 

راغب در مفردات مى گويد: (مكان ) در نزد اهل لغت به معناى جايى است كه چيزى را در خود گنجانيده باشد، (و تمكين به معناى جاى دادن است همچنانكه تمكن به معناى قبول مكان و جايگير شدن در آنست ) و از همين باب است كه خدا فرموده : (و لقد مكناهم فى الارض ) و نيز فرموده (و لقد مكناهم فيما ان مكناكم فيه ) و نيز فرموده : (او لم نمكن لهم و نمكن لهم فى الارض ). آنگاه اضافه كرده كه خليل گفته : كلمه (مكان ) بر وزن مفعل از ماده (كون ) است (و قاعدتا مى بايستى همه مشتقات آن از اين سه حرف اشتقاق يابد) و ليكن در محاوره عرب از ماده (مكن ) اشتقاق يافته ، مى گويند: (تمكن ) و (تمسكن ) همچنانكه اصل منزل (نزل ) است ولى ازخود آن اشتقاق جدا مى كنند و مى گويند (تمنزل ).
معناى جمله : (و كذلك مكّنّا ليوسف فى الارض )
پس كلمه (مكان ) به معناى قرارگاه هر چيز است از زمين ، و معناى (امكان ) و (تمكين ) قراردادن در محل است . و چه بسا، كه كلمه (مكان ) و (مكانت ) به استقرارگاه امور معنوى اطلاق مى شود، مثل اينكه مى گوئيم (فلانى مكانتى در علم دارد)، و يا (مكانتى در نزد مردم دارد). و وقتى گفته مى شود (من فلانى را از فلان چيز امكان دادم و او تمكن يافت ) معنايش اين است كه او را قدرت دادم و او قادر بر آن شد، ولى اين تعبير از باب كنايه است .
و شايد مراد از اينكه فرمود: ما يوسف را در زمين تمكين داديم اين باشد كه ما او را طورى در زمين جاى داديم كه بتواند در زمين از مزاياى حيات ، با وسعت هر چه بيشتر تمتّع ببرد، بر خلاف آنچه برادرانش مى خواستند كه او از ماندن در روى زمين محروم باشد، و به همين جهت او را در ته چاه ، انداختند و بعدا هم به ثمن ناچيزى به فروش رساندند تا از قرارگاه پدرش دور شده ، از سرزمينى به سرزمينى انتقال يابد.
خداوند در خلال داستان يوسف دو جا قضيه تمكين دادن از زمين را يادآور شده ، يكى بعد از آنكه بيرون آمدنش را از چاه و پنهانى به مصر آوردن و فروختنش را به عزيز بيان كرده ، و يكى هم بعد از بيان بيرون شدنش از زندان عزيز و منصوب شدنش بر خزينه هاى سرزمين مصر، كه در آنجا چنين فرموده : (و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيث يشاء) و عنايت در هر دو جا يكى است .
و اينكه در آيه مورد بحث فرمود: (و كذلك مكنا ليوسف فى الارض ) اشاره است به همان مطالبى كه قبلا فرموده بود كه : از چاه برونش آورد و به فروشش رساند و در خانه عزيز جايش داد. در اينجا دو احتمال هست يكى اينكه مقصود از تمكين در زمين همين مقدار از تمكين باشد كه يك پسر بچه غريب از خانه عزيز سر درآورده و به سفارش صاحب خانه داراى گواراترين عيش شود، و بنابراين احتمال تشبيه (كذلك ) در آيه از قبيل تشبيه چيزى است به خودش ، البته بطوريكه دلالت بر عظمت اوصاف آن كند، نه از آن قسم كه در ادبيات مذمّت شده ، نظير گفته شاعر:
كاننا و الماء من حولنا قوم جلوس حولهم ماء
(وضع ما در اين حال كه اطرافمان آب است نظير وضع مردمى است كه نشسته اند و دورشان آب است ) چون اين تشبيه ركيك و مذموم است .
بلكه منظور اينست كه آن تمكينى كه ما در زمين به يوسف داديم نظير تمكينى است كه الان داريم شرح مى دهيم ، و اوصافى داشته مثل اوصاف خيره كننده اى كه در شرح داستانش آورديم . و اين خود يك نحوه لطافتى است در بيان كه گوينده چيزى را به خودش ‍ مثال زده و تشبيه كند، تا ذهن شنونده متوجّه برجستگى و اهميت اوصاف آن شود، و غرضى كه در همه تشبيه ها هست و آن جذاب بودن مطلب است حاصل شود.
و از همين باب است تشبيه (ليس كمثله شى ء) و همچنين (لمثل هذا فليعمل العاملون ) كه در اولى مراد اين است كه صفات خداوندى از اين جهت كه صفات اوست شبيه و نظير ندارد، و در دومى اين است كه هر چيزى كه داراى اين صفات باشد آنطور كه بهشت متصف به آن است ، پس عاملين براى رسيدن به آن ، عمل كنند، تا با رسيدن به آن ، رستگار شوند.
احتمال دوم اين است كه منظور از تمكين ، مطلق تمكين در زمين است ، نه تنها آن تمكينى كه تاكنون يادآور شده . ب