سالگى ) را هم اضافه كرده ، و اگر بلوغ اشد به معناى چهل سالگى باشد ديگر حاجت به ذكر (بلغ ) و تكرار آن نبود بلكه مى فرمود: (حتى اذا بلغ اشده اربعين سنه ).
پس ديگر مجالى براى گفته بعضى از مفسرين نيست كه گفته اند: منظور از بلوغ اشد رسيدن به سى و يا سى و سه سالگى است . و همچنين آن مفسر ديگر كه گفته : منظور از آن رسيدن به چهل است . علاوه بر اين ، خنده آور است كه همسر عزيز در ايام جوانى يوسف عشقى به وى نورزد تااينكه به چهل سالگى برسد آن وقت عاشقش شود، و او را به طرف خودش بخواند.
توضيحى در مورد حكم و علمى كه خدا به يوسف (عليه السلام ) داده 
و اينكه فرمود: (آتيناه حكما)، بطورى كه از كتب لغت برمى آيد به معناى قول فصل و حق مطلب در هر امرى است و نيز به معناى از اله شبهه و ترديد است از امورى كه قابل اختلاف باشد. لازمه اين معنا اين است كه در تمامى معارف انسانى - چه راجع به مبداء باشد، چه به معاد، چه اخلاق و چه شرايع و آداب مربوطه به مجتمع بشرى - بايستى دارنده حكم داراى رايى صائب و قطعى باشد.
و از اينكه به رفيق زندانيش گفت : (ان الحكم الا للّه ) و بعدش گفت : (قضى الامر الذى فيه تستفتيان ) فهميده مى شود كه اين حكمى كه خدا به وى داده بوده همان حكم اللّه بوده ، و خلاصه حكم يوسف حكم الله است ، و اين همان حكمى است كه ابراهيم از پروردگار خود مسالت مى كرد و مى گفت : (رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين ).
و اين كه دنبال حكم فرمود: (و علما) چون علمى است كه خدا به او داده ، قطعا ديگر با جهل آميخته نيست . حال چگونه علمى است و چه مقدار است كارى نداريم ، هر چه باشد خالص علم است و ديگر آميخته با هواى نفس و وسوسه هاى شيطانى نيست ، زيرا ديگر معقول نيست كه مشوب با جهل و يا هوا و هوس باشد، چون به خدا نسبتش داده و دهنده آن علم و آن حكم را خدا دانسته ، و خدا هم خود را چنين معرفى كرده : (و اللّه غالب على امره ) و نيز فرموده : (ان اللّه بالغ امره ) پس مى فهميم آن حكمى را كه خدا بدهد ديگر آميخته با تزلزل و ترديد و شكّ نيست ، و چيزى را كه او به عنوان علم بدهد جهل نخواهد بود.
چنين موهبتى (حكم و علم ) را خدا به همه نيكوكاران مى دهد
از سوى ديگر اين معنا را مى دانيم كه اين موهبت هاى الهى كه احيانا به بعضى ها داده مى شود بطور گزاف و لغو و عبث نيست ، بلكه نفوسى كه اين علم و حكم به آنها داده مى شود با ساير نفوس تفاوت بسيار دارند. نفوس ديگر خطا كردار و تاريك و جاهلند ولى اين نفوس چنين نيستند، و لذا خداى تعالى مى فرمايد: (و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لا يخرج الا نكدا).
جمله (و كذلك نجزى المحسنين ) هم اشاره به همين معنا است ، چون دلالت مى كند بر اينكه اين حكم و اين علم كه به يوسف داده شد موهبتى ابتدايى نبود، بلكه به عنوان پاداش به وى داده شد، چه او از نيكوكاران بود.
و بعيد نيست كه از جمله مذكور نيز استفاده كرد كه خداوند از اين علم و حكم به همه نيكوكاران مى دهد، البته هر كسى به قدر نيكوكاريش ، و چگونه چنين نباشد با اينكه آيه (يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه و آمنوا برسوله يوتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا تمشون به ) و نيز آيه (او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس ) به اين معنا تصريح دارد.
نكته اى كه باقى مانده اين است كه : علم مورد گفتگو شامل آن پيش بينى هايى كه آنها را از تاءويل احاديث خوانده بوديم مى شود، براى اينكه آيه (حكما و علما) واقع شده ميان آيات سابق كه مى فرمود: (و لنعلمه من تاءويل الاحاديث و بين آن آيه اى كه كلام يوسف به رفيق زندانيش را در زندان حكايت مى كند كه گفت : ذلكما مما علمنى ربى - دقّت بفرماييد.
معناى مراوده در جمله : (و راودته الّتى هو فى بيتها)

و راودته التى هو فى بيتها عن نفسه و غلقت الابواب و قالت هيت لك قال معاذ الله انه ربى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون 

در مفردات گفته : كلمه (رود) به معناى تردد و آمد و شد كردن به آرامى است به خاطر يافتن چيزى ، و كلمه (رائد) هم كه به معناى طالب و جستجوگر علف زار است از همان ماده است (اراده ) از ماده (راد، يرود) كه به معناى سعى در طلب چيزى است ، انتقال يافته و به معناى خواستن شده . آنگاه مى گويد: (مراوده ) به معناى اينست كه كسى در اراده با تو نزاع كند يعنى تو چيزى را بخواهى و او چيز ديگرى را، و يا تو در طلب چيزى سعى و كوشش كنى و او در طلب چيز ديگرى .
و اگر گفته شود: (راودت فلانا عن كذا) همچنانكه خداى تعالى فرموده : (هى راودتنى عن نفسى ) و نيز فرموده : (تراود فتيها عن نفسه ) معنايش اين است كه فلانى (فلان شخص را از رايش برگردانيد) و در دومى (او مراوده كرد با من ) و در سومى (او با غلامش مراوده مى كند) يعنى او را از رايش برمى گرداند. و در دو جمله (و لقد راودته عن نفسه ) و جمله (سنراود عنه اباه ) نيز به اين معنا است .
و در مجمع البيان گفته : (مراوده ) به معناى مطالبه چيزى است به رفق و مدارا و نرمى تا كارى كه در نظر است به آن چيز انجام يابد، و از همين باب است كه به ميله سرمه مى گويند (مرود) زيرا با آن سرمه مى كشند، ولى در مطالبه قرض نمى گويند (راوده ). و اصل اين كلمه از ماده (راد، يرود) به معناى طلب چراگاه است ، و در مثل آمده كه : (الرائد لا يكذب اهله ) كسى كه در جستجوى چراگاه است به اهل خود دروغ نمى گويد. و (غلقت ) از (تغليق ) است كه به معناى بستن درب است آنچنانكه ديگر نتوان باز كرد، زيرا ثلاثى مجرد آن به معناى صرف بستن است ، و تشديد باب تفعيل مبالغه در بستن است كه يا كثرت آن را مى رساند، و يا محكمى را.
كلمه (هيت لك ) اسم فعل و به معناى (بيا) است . (و معاذ اللّه ) به معناى (پناه مى برم به خدا) مى باشد، بنابراين ، كلمه مذكور مفعول مطلق (اعوذبالله ) است كه قائم مقام فعل است .
اين آيه شريفه در عين كوتاهى و اختصار، اجمال داستان مراوده را در خود گنجانده ، و اگر در قيودى كه در آن بكار رفته و در سياقى كه آيه در آن قرار گرفته و در ساير گوشه هاى اين داستان كه در اين سوره آمده دقّت شود تفصيل مراوده نيز استفاده مى شود.
احساسات يوسف (عليه السلام ) در كاخ عزيز مصر
اينك يوسف كودكى است كه دست تقدير كارش را به خانه عزيز مصر كشانده و اين خانواده به اين طفل صغير جز به اين مقدار آشنائى ندارند كه برده اى است از خارج مصر، و شايد تاكنون هم اسم او را نپرسيده باشند، و اگر هم پرسيده باشند يا خودش گفته است (اسمم يوسف است ) و يا ديگران . و از لهجه اش اين معنا نيز به دست آمده كه اصلا عبرانى است ، ولى اهل كجاست و از چه دودمانى است معلوم نشده .
چون معمول و معهود نبوده كه بردگان ، خانه و دودمانى معلوم داشته باشند، يوسف هم كه خودش حرفى نمى زند، البته حرف بسيار دارد، ولى تنها در درون دلش خلجان مى كند. آرى او از نسب خود حرفى نزد مگر پس از چند سال كه به زندان افتاده بود، و در آنجا به دو رفيق زندانيش گفت : (و اتبعت مله ابائى ابراهيم و اسحق و يعقوب ).
و نيز تاكنون از معتقدات خود كه همان توحيد در عبادت است در ميان مردم مصر كه بت مى پرستند چيزى نگفته ، مگر 