همچنانكه درباره جدش ابراهيم همين رفتار را نموده ، تا صلحاى بشر تا آخر دهر در عفت نفس و پاكدامنى و استوارى در لغزشگاهها به وى اقتداء كنند.
در مذمت صاحبان اين سخنان موهون 
پس بايد گفت خدا عذاب كند آن دسته از عالم نمايانى را كه در كتابهاى خود چيرهايى مى نويسند كه برگشتش به اين شود كه آن يوسفى كه خداى تعالى سوره اى كامل به عنوان (احسن القصص ) در قرآن عربى مبين در حقّش نازل كرده تا مردم به وى اقتداء كنند همان پيغمبرى است كه ميان دو پاى يك زن زانيه نشست و بند جامه خود را باز كرد تا با او زنا كند، مردم بايد به چنين پيغمبرى اقتدا كنند، و اگر در چنين حالى پروردگارشان مكرر از اين عمل نهيشان كرد مانند يوسف گوش به هاتف غيبى نداده سرگرم كار خود باشند، و اگر هاتف غيبى سه نوبت ، آيات زاجره بر ايشان بخواند، و آن توبيخها و تهديدهاى شديد را بنمايد،
و حتى اگر ايشان را به مرغى تشبيه كند كه با غير همسر خود درآميخته و پرش ريخته و بى پر در آشيانه اش افتاده باز هم گوش ندهند و همچنان زناكارى را ادامه دهند تا آنكه جبرئيل نازل شود و ايشان را به جبر از فاحشه اى كه به حالت طاق و از برهنه افتاده جدا كند. راستى اگر بى شرم ترين فواحش و زناكاران و دريده چشم ترين و بى آبروترين آنان در حال زنا به كمترين برخوردى از برخوردهايى كه براى يوسف نقل كرده اند برخورد كند، قطعا نبضش از حركت مى ماند و اعضايش خشك مى شود، پس اين يوسف چقدر مى بايستى بى شرم و گمراه باشد كه با آن همه برخورد همچنان به كار زشت و نامشروع خود سرگرم باشد.
در مذمّت صاحبان اين قول چه خوب گفته اند بعضى از مفسرين كه : اين طايفه يوسف (عليه السّلام ) را در اين واقعه متهم كرده اند با اينكه هر كس كمترين ارتباطى با يوسف داشته بر برائت و پاكى او شهادت داده از خدا گرفته تا خود زليخا، اما خداى تعالى فرموده : (انه من عبادنا المخلصين ) و شاهدى كه اهل خانه عزيز بوده گفته : (ان كان قميصه قد من قبل ) - تا آخر دو آيه - و اما عزيز گناه را به گردن همسرش انداخته و گفته : (انه من كيد كن ) و خود زليخا گفته : (الان حصحص الحق انا راودته عن نفسه و انه لمن الصادقين )، زنان اشرافى مصر گفته اند: (حاش للّه ما علمنا عليه من سوء)، يوسف كه خدا او را راستگو خوانده خودش اين تهمت ها را از خود دفع كرده و گفته : (انى لم اخنه بالغيب ).
حال با اينكه همه نامبردگان به طهارت دامن يوسف گواهى داده اند چرا عده اى سبك مغز اين حرفها را از خود درست مى كنند، و دست به دست مى گردانند؟ جهت عمده آنها دو چيز است :
افراط در پذيرش و تسليم در برابر هر چه حديث نام دارد، يكى از دو علت وقوع دراين افترائات مى باشد
يكى از افراطشان در پذيرفتن و تسليم در برابر هر حرفى كه اسم حديث و روايت داشته باشد، ولو هر چه باشد. اينها آنچنان نسبت به حديث ركون و خضوع دارند كه حتى اگر برخلاف صريح عقل و صريح قرآن هم باشد قبولش نموده احترامش مى گذارند، و يهوديان هم وقتى اينها را ديدند، مشتى كفريات مخالف عقل و دين را به صورت روايات در دست و دهان آنان انداخته و به كلى حق و حقيقت را از يادشان بردند اذهانشان را از معارف حقيقى منصرف نمودند.
بطوريكه مى بينيد كه براى معارف دين جز حس هيچ اصل ثابتى قائل نبوده و براى مقامات معنوى انسانى از قبيل نبوت و ولايت و عصمت و اخلاص ، هيچ پايه و اصلى جز وضع و اعتبار نمى شناسند، و با آنها معامله اوهام دائر در مجتمع اعتبارى انسانى كرده اند كه جز قرارداد و نام گذارى ، حقيقت ديگرى كه بدان متكى باشد ندارند.
در نتيجه نفوس انبياء كرام را با ساير نفوس عوام كه چون ، اسباب بازى ملعبه هوى و هوسها قرار مى گيرد و به خساست و جهالت مى كشاند قياس نموده اند، غافل از اينكه ميان اين دو، از زمين تا آسمان فرق است . از افراد برگزيده بشر كه بگذريم بقيه مردم نهايت درجه تكامل نفسشان تنها اين مقدار است كه به مرحله تقوا برسند آنهم به اميد ثواب و ترس از عقاب كه اگر در پاره اى از موارد آدمى را به حقيقت برساند، در بسيارى از موارد به خطا مى اندازد.
و اگر در يك مورد يا در مواردى با گناه مواجه شود و مرتكب نگردد مى گويند عصمت الهى شاملش گرديده ، آن وقت عصمت را به قوه اى معنا مى كنند كه ميان آدمى و گناه حائل مى شود، و وقتى اثر خود را مى بخشد كه ساير قواى آدمى را كه انسان مجهز به آن است باطل كند (مثلا شهوتش از نوك انگشتانش بريزد) و خلاصه آدمى را ناچار و مضطر به كار نيك و يا ترك گناه نمايد، غافل از اينكه معناى عصمت اين نيست و چنين عصمتى ، بارك اللّه ندارد. آرى ، فعلى كه انسان از روى جبر و اضطرار انجام دهد نه حسن دارد، نه جمال ، و نه ثواب . توضيح بيشتر اين بحث محتاج به تتمه اى است كه در بحثى جداگانه به زودى ايراد مى گردد - ان شاءاللّه .
دومين علت نسبت دادن چنان مطالب باطل و بى اساس به يوسف (ع )
علت دوم آن ، ظاهر آيه است كه مى فرمايد: (و لقد همت به و هم بها لو لا ان را برهان ربه )، چون نحويين گفته اند جزاى (لو لا) مقدم بر خودش نمى شود، و در اين جهت (لو لا) را به (ان ) شرطيه قياس كرده اند.
و بنابراين نظريه ، جمله (و هم بها) يك جمله تام و غير مربوط به (لو لا) خواهد بود، و در نتيجه جزاى (لو لا) در تقدير گرفته مى شود و آن اين است كه او قصد مى كرد و يا نظير آن و به عربى تقديرش چنين مى شود: (و لقد همت به زليخا و هم بها يوسف لو لا ان را برهان ربه يفعل ) يعنى (زليخا قصد او را كرد، و يوسف قصد زليخا را كرد، اگر برهان پرودگار خود را نديده بود مرتكب مى شد) و بنابراين معنا، همه آن خرافات قابل قبول مى شود.
و ليكن خواننده عزيز در سابق فهميد كه اين نظريه باطل است ، و هر دو جمله يعنى (لقد همت به ) و جمله (و هم بها) دو جمله قسم و سوگند هستند، و جزاى (لو لا) كه در معناى جمله دومى است حذف شده ، زيرا با بودن جمله دومى حاجتى به ذكر آن نبوده . پس تقدير كلام اينست : (اقسم لقد همت به و اقسم لو لا ان را برهان ربه لهم بها - سوگند كه زليخا قصد او را كرد و سوگند كه اگر يوسف برهان پروردگار خود را نديده بود او هم قصد زليخا را مى كرد). نظير اينكه مى گوييم (به خدا سوگند هر آينه او را مى زنم اگر مرا بزند). علاوه ، اگر معنايش آن بود كه ايشان در تقدير گرفتند جا داشت آيه شريفه چنين باشد: (و لقد همت به و هم بها و لو لا ان را برهان ربه - زليخا قصد يوسف را كرد، و يوسف قصد زليخا را كرد، و اگر برهان پروردگار خود را نديده بود مرتكب مى شد). در حالى كه هيچ وجهى براى فصل (بدون واو) به نظر نمى رسد، و سياق اجازه آن را نمى دهد.
سخن زمخشرى در توضيح و توجيه جمله : (و همّ لولا...) واشكال آن 
2 - از جمله اقوالى كه در آيه گفته اند اين است : مراد از (هم بها) قصد كردن يوسف (عليه السّلام ) به ميل طبعى و تحريك شدن شهوت غريزى است . در كشاف گفته : اگر بگويى چگونه ممكن است پيغمبرى قصد زليخا را بكند كه با وى به معصيت درآميزد؟ در جواب مى گويم : نفس يوسف با ديدن آن وضع كه عقل و اراده هر بيننده را از بين مى برد تنها متمايل شد كه با او مخالطت كند، و شهوت جو