 باشد كه بدينوسيله آتش غريزه جنسى او را تحريك و شعله ور سازد در نتيجه مجبور به اجابت خود نمايد همين مقدار كافى است كه بگوييم (زليخا همت بيوسف - زليخا قصد مخالطت با يوسف را كرد)، و بدين قصد برخاست ، و حتما لازم نيست كه هم او را به قصد (زنا) معنا كنيم كه كار يوسف است و از ناحيه زليخا تنها تسليم و قبول است ، تا نتوانيم بگوييم صرف تسليم نيز در لغت (هم ) هست .
و اما اينكه در آخر گفت : (از داستان يوسف و زليخا اين معنا معلوم شده كه اين زن بر آنچه از يوسف مى خواسته عازم و جازم و مصر بوده و كمترين ترديدى نداشته ، بنابراين صحيح نيست بگوييم مقصود از (هم ) زليخا جمع شدن با يوسف است چون با استنكاف يوسف چطور ممكن است زليخا جازم شود) اين نيز صحيح نيست ، زيرا هر كسى در هر چيز كه جازم مى شود از ناحيه خود جازم مى شود، حال اگر شرايط ديگر هم مساعدت كرد به آرزوى خود مى رسد و گرنه ، خير. زليخا هم نسبت به اراده خود (كام گرفتن از يوسف ) جازم بود، نه بر اينكه اين عمل تحقق پيدا كند هر چند كه يوسف زير بار هم نرود. البته نسبت به اين معنا جازم نبود و نمى توانست جازم باشد، چگونه ممكن بود، با اينكه مى ديد كه يوسف امتناع دارد و حاضر نيست با او درآميزد. آرى او بر اراده خود جازم بود، نه بر اينكه يوسف هم اجابتش مى كند و در برابر خواسته اش تسليم مى شود، و اين خيلى روشن است .دو قول ديگر در اين باره 
5 - قول ديگر اين است كه كلام را حمل بر تقديم و تاءخير كرده و گفته اند: تقدير آيه چنين است : (و لقد همت به و لو لا ان را برهان ربه لهم بها - زليخا قصد يوسف را كرد و اگر يوسف برهان پروردگار خود را نديده بود او هم قصد وى را كرده بود) ولى چون برهان پروردگار خود راديد قصد نكرد، مثل اينكه مى گويند: (تو هلاك شده بودى اگر من برايت تدارك نديده بودم ) و يا (تو كشته شده بودى اگر من به دادت نرسيده بودم ) و معناى اين كلام است كه : (اگر من برايت تدارك نديده بودم هلاك شده بودى ) و (اگر من به دادت نرسيده بودم كشته شده بودى ) هر چند الان كه اين كلام را مى گوييم كشته شدنى اتفاق نيفتاده .
و نيز مانند قول شاعر كه مى گويد:
فلا تدعنى قومى ليوم كريهه لئن لم اعجل ضربه او اعجل
و نيز مانند آيه قرآن كه مى فرمايد: (ان كادت لتبدى به لو لا ان ربطنا على قلبها).

صاحب مجمع البيان اين قول را به ابى مسلم مفسر نسبت داده . اشكال اين قول اين است كه اگر مقصود از اين حرف همان حرفى باشد كه بعضى از مفسرين گفته اند كه در آيات قرآنى تقديم و تاخيرى رخ داده ، مقصود آنان در جايى است كه جمله هاى متعددى باشد كه طبعا بعضى بر بعضى مقدم باشد، و در قرآن موخر ذكر شده باشد ولى از به هم خوردگى نظم طبيعى آنها اختلافى در معنا پديد نيايد، مثل جاهايى كه در مقام شمردن چند چيز است ، كه طبعا يكى جلوتر از ديگرى بوده ، ولى در قرآن عقب تر ذكر شده ، چون عنايتى به رعايت نظم در كار نبوده ، همچنانكه در مثل آيه (و امراته قائمه فضحكت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب ) كه تقدير آن چنين بوده : (همسرش ايستاده بود پس ما او را بشارت داديم به فلان و فلان پس او خنديد).
و تقديم و تاءخير در آيه مورد بحث اينطور نيست ، زيرا با تقديم وجملات معنا مختلف مى شود، چون اگر (هم ) يوسف را جلوتر فرض كنيم در اين صورت همى مطلق و غير مقيد به نديدن برهان مى شود، و اگر آنطور كه در قرآن آمده بعد از (هم ) زليخا قرار دهيم (همى ) مقيد به شرط خواهد بود.
و اگر مقصود مفسر نامبرده اين است كه (هم ) يوسف جواب (لو لا) است كه مى بايستى بعد از (لو لا) آمده باشد ولى جلوتر آمده ، در جواب مى گوييم : چنين چيزى از نظر علم نحو جايز نيست ، و علماى نحو آن را تجويز نمى كنند و (لو لا) را به (ان ) شرطيه قياس نموده هر چه هم كه در كلام عرب بر خلاف آن ببينند و يا بشنوند حمل بر خلاف مى كنند. مگر اينكه بگوييم اين مفسر مخالف با عقيده نحويين بوده چون ديده بر اين قياس دليلى در كار نيست و نيز دليلى بر تاءويلشان وجود ندارد.
6 - و از جمله اقوال در توجيه آيه اين است كه گفته اند: اولين بارى كه زليخا به قصد يوسف حركت كرد در عالم خواب بود. و اولين بارى هم كه يوسف قصد زليخا را كرد باز در عالم خواب بود. يوسف چون پيغمبر بود فهميد كه زليخا سرانجام همسر او خواهد شد، و به همين جهت در بيدارى قصد او را كرد. اين معنا را غزالى در تفسير خود آورده و گفته كه اين وجه بهترين وجوهى است كه در معناى آيه ذكر كرده اند، چون انبياء از گناه معصومند و هرگز قصد گناه نمى كنند.
جوابش اين است كه اگر مقصود غزالى اين بوده كه جمله (و هم بها) حكايت عمل يوسف در عالم خواب است كه هيچ دليلى بر آن ندارد، و اگر مقصودش اين است كه يوسف (عليه السّلام ) زليخا را در خواب ديده و در آن عالم قصد او را كرده و سپس در بيدارى مخصوصا با در نظر داشتن اينكه خواب انبياء وحى است معتقد شده كه زليخا همسر اوست و بدين جهت در بيدارى با وى گلاويز شده ، و ناگهان برهان پروردگار خود را كه به وى مى فهماند در فهم وحى خدا دچار اشتباه شده مشاهده كرده و كنار كشيده ، در جوابش مى گوييم كه وى هر چند انبياء را معصوم از گناه دانسته ، ولى با اين كلامش جواز خطاء از آنان را اثبات كرده ، زيرا بنا به گفته وى يوسف در تلقى و گرفتن وحى دچار اشتباه شده ، و تجويز چنين خطايى دست كمى از تجويز گناه و انكار عصمت ندارد.
علاوه بر اين ، آيه قبلى - كه مخالطت را ظلمى شمرده بود كه اگر كسى مرتكبش شود رستگار نمى گردد و يوسف از آن به خدا پناه مى برد - با اين حرف مناقضت دارد، پس چطور شد كه يوسف آنجا پناه به خدا مى برد و در اين آيه زليخا را همسر خود مى داند.
اين بود عمده اقوالى كه در معناى آيه مورد بحث گفته اند، و با آن معنايى كه ما ذكر كرديم مجموعا هفت و يا هشت قول مى شود، و خواننده عزيز به خوبى فهميد كه معناى ديدن برهان به حسب اختلاف اقوال چقدر مختلف شد، يكى مى گفت : يك سبب يقينى بود كه يوسف آن را مشاهده كرد. ديگرى مى گفت : آياتى از قرآن بود كه يوسف آنرا شنيد، و دست بر نداشت ، سپس امور ديگرى ضميمه شد و او را منصرف ساخت . يكى مى گفت : عبارت است از علم به حرمت زنا و عذاب آن . يكى مى گفت : عبارت است از ملكه عفت . يكى هم مى گفت : عبارت است از عصمت و طهارت . و ما حق مطلب را از نظر خواننده گذرانديم . و به زودى - ان شاء اللّه - بعد از فراغت از تفسير آيات مورد بحث در فصل جداگانه اى در اين باره بحث خواهيم نمود.

و استبقا الباب و قدت قميصه من دبر 

كلمه (استباق ) همانطور كه قبلا هم گفتيم به معناى مسابقه است ، و كلمه (قد) و همچنين (قط) به معناى پاره كردن است ، الا اينكه (قد) به معناى پاره كردن از طول است ولى (قط) به معناى پاره كردن از عرض است ، و كلمه (دبر) و (قبل ) به معناى پشت و جلو است .
از سياق آيات برمى آيد كه مسابقه زليخا و يوسف ، به دو منظور مختلف بوده : يوسف مى خواسته خود را زودتر به در برساند و آن را باز نموده از چنگ زليخا فرار كند و زليخا سعى مى كرده خود را زودتر به در برساند و از باز شدنش جلوگيرى نمايد، تا شايد به م