ذاشته ، و ما را از آن منع كرده و اين منع ، خود از فضل و نعمت خداست بر ما اهل بيت و بر همه مردم ، اما بيشتر مردم شكر اين نعمت را بجا نياورده ، بلكه بدان كفر مى ورزند.
اما اينكه (خداوند راهى به شرك براى آنان نگذاشته ، بايد دانست كه اين از باب جبر و الجاء نيست ، بلكه از باب تاييد و تسديد است ، چون خداوند ايشان را به نعمت نبوت و رسالت اختصاص داده ، و خدا داناتر است كه رسالت را در چه دودمانى قرار مى دهد، در نتيجه انبياء به توفيق و تاييد خداوندى از هر خطا و گناهى عصمت مى ورزند، و به دين توحيد مى گرايند.
و اما اينكه فرمود: (اين از فضل خدا است بر ما اهل بيت و بر مردم ) اين نيز بدان جهت است كه خداوند ايشان را تاييد نموده . و اين خود بالاترين فضل است ، مردم هم مى توانند و در وسع و طاقتشان هست كه به آنان مراجعه نموده و به پيروى ايشان رستگار و به هدايت ايشان مهتدى شوند، پس فضل بر مردم هم هست .
و اما اينكه (بيشتر مردم قدر نمى دانند) به خاطر اين است كه اين نعمت را يعنى نعمت نبوت و رسالت را كفران مى كنند در نتيجه اعتنائى به آن ننموده ، حاملين آن را پيروى نمى نمايند. و يا به عبارتى به خاطر اين است كه نعمت توحيد را كفران نموده از ملائكه و يا جن و انس شريك براى خدا مى گيرند و آنها را به جاى خدا مى پرستند.
اين آن معنايى است كه بيشتر مفسرين براى آيه ذكر كرده اند.
طرح يك سؤ ال در مورد نعمت بودن نبوت و رسالت و پاسخ به آن 
و بنابراين قول سوالى باقى مى ماند و آن اين است كه مگر مساءله توحيد و نفى شرك از مسائلى است كه محتاج به سفارش و بيان انبياء باشد كه در اين آيه آن را نعمتى دانسته كه مردم به وسيله پيروى انبياء بدان نائل ميشوند؟ با اينكه مساءله توحيد مساله اى است فطرى و از مستقلات عقلى كه انبياء (عليهم السلام ) و ساير مردم در درك آن يكسانند. و اگر مردمى نسبت به آن كفر مى ورزند به خاطر اينست كه نمى خواهند نداى فطرت و وجدان را اجابت كنند، نه ندا و دعوت انبيا را.
جواب اين سؤ ال اين است : همانطورى كه عنايت خداوند نسبت به بندگانش ايجاب كرده كه اين نوع از انسان را هم از راه الهام و ارتكاز عقلى مجهز به درك خير و شر و تقوا و فجور نموده و هم مجهز به درك احكام دينى و قوانين شرعيش كند - و وجوب اين معنا در بحث هاى گذشته ما مكرر توضيح داده شد - همچنين عنايت او واجب مى كند كه افرادى از اين نوع انسانى را به نفوسى طيب و طاهر و دلهايى سليم و مستقيم مجهز نمايد تا ملازم فطرت اصلى بوده لحظه اى از راه توحيد به سوى شرك منحرف نگشته و در نتيجه اصل توحيد در تمامى ادوار و اعصار در ميان اين نوع باقى بماند، و قرن به قرن روح سعادت همچنان زنده بماند. دليل اين معنا همان ادله اى است كه نبوت و وحى را لازم و ضرورى مى كند. چون فرض شرك و نسيان توحيد از افراد عادى انسان ممتنع نيست ، و بلكه ممكن و جايز است ، و وقتى امرى نسبت به يك فرد جايز و ممكن باشد نسبت به همه افراد نيز جايز و ممكن است . و فرض ‍ مشرك شدن همه افراد و فراموش كردن توحيد مساوى است با فرض فساد اين نوع و بطلان غرضى كه خداوند از خلقت اين نوع داشته .
و به همين جهت بر او واجب است كه در ميان اين نوع افرادى داشته باشد كه همواره داراى اخلاص در توحيد باشند و امر توحيد را زنده نگهدارند، از آن دفاع نموده و مردم را از خواب غفلت و جهالت بيرون نمايند، و براى آنان ادله توحيد را اقامه نموده و شواهد و معجزات آن را ارائه دهند. و اين رابطه كه در حقيقت رابطه تعليم و تعلم است نه سوق (از ناحيه انبيا) و متابعت (از ناحيه مردم ) همواره برقرار باشد.
و اگر كسى قانع شد كه حتما چنين نفوسى بايد در هر عصرى در ميان مردم باشند در حقيقت مساءله نبوت انبياء و امامت ائمه را قبول كرده ، و پذيرفته كه وجود انبيا (عليهم السلام ) فضل و نعمتى است از ناحيه خداى متعال ، هم بر خود آن حضرات كه هستيشان داده و به تربيت ربوبى خود توحيد را تعليمشان داده و مبعوثشان كرده ، و هم بر همه مردم كه چنين افرادى را براى آنان نصب نموده تا حق را به يادشان بياورند و فطرت خواب آلودشان را بيدار كنند و در برابر غفلت و ضلالتشان از حق دفاع نمايند، چون اشتغال مردم به امور و اعمال مادى و ممارستشان در امور حسى ايشان را به سوى لذات جلب نموده و به پستى وادار مى سازد، و اگر در هر دوره و عصرى مردانى خداشناس و خداپرست و افرادى كه خدا با توجه خالص به قيامت پاك و خالصشان كرده نبوده باشند، گمراهى و كورى سراسر زمين را احاطه مى نمايد، و واسطه فيض بين زمين و آسمان قطع و غايت خلقت باطل گشته ، زمين اهل خود را فرو مى برد.
و از همين جا معلوم مى شود كه در معناى آيه شريفه حق اين است كه آيه را بر همين حقيقت حمل نموده ، آن را چنين معنا كنيم : خداوند با تاييد خود ما را چنان مؤ يّد كرده كه ديگر راهى به سوى شرك براى ما باقى نگذاشته ، و اين مصون بودنمان از شرك از فضلى است كه خدا بر ما كرده (و از اين بالاتر نعمتى نيست )، زيرا نهايت درجه سعادت آدمى و رستگارى بزرگش به داشتن چنين هدايتى است .
و نيز فضلى است كه خدا بر همه مردم كرده ، زيرا با ب ودن ما انبياء، مردم بعد از نسيان متذكر شده و پس از غفلت از فطريات خود متنبه مى گردند، و با تعليم ما از خطر جهل رهايى يافته و بعد از انحراف و كجى ، مستقيم مى شوند و ليكن بيشتر مردم شكر اين نعمت را بجا نمى آورند، و اين فضل خدا را كفران نموده بدان اعتنايى نمى كنند، و به جاى اينكه با آغوش باز پذيراى آن باشند از آن روى مى گردانند.
اين آن معنايى است كه به نظر ما رسيده . ولى بعضى از مفسرين در معناى آن گفته اند: مشاراليه (ذلك ) در (ذلك من فضل اللّه علينا...) علم به تاءويل احاديث است . و ليكن همانطورى كه ملاحظه مى كنيد، اين معنايى است كه از سياق آيه به دور است .

يا صاحبى السجن ءارباب متفرقون خير ام اللّه الواحد القهار 

معناى (خير) و بيان حجت قاطعى كه در جمله : (ءارباب متفرّقون خيرام الله الواحدالقهّار) نهفته است 
كلمه (خير) از نظر وزن وصفى است كه از ماده (خار، يخار، خيره ) اشتقاق يافته كه اين ماده به معناى انتخاب و اختيار كردن يكى از دو چيز و يا دو عملى است كه به وجهى در انجام و يا اخذ آن در ترديد باشد، و خير از آن دو، آن است كه در مطلوبيت و فضيلت ، برترى بر ديگرى داشته اخذ آن متعين باشد. پس خير از دو عمل ، آن عملى است كه انجام آن متعين باشد. و خير از دو چيز آن است كه از جهت انتخاب مطلوب باشد، مثلا خير از دو مال ، آن مالى است كه از جهت تمتع و استفاده مطلوبتر باشد. و خير از دو خانه ، آن خانه اى است كه از جهت سكنى مطلوب تر باشد. و خير از دو انسان ، آن فردى است كه از جهت مصاحبت بهتر باشد. و خير از دو راى ، آن رايى است كه اخذ به آن بهتر باشد. و خير از دو اله ، آن معبوديست كه از جهت پرستش بهتر باشد. و از همينجا است كه اهل ادب گفته اند اصل اين كلمه : (اخير: خوبتر) و به صيغه افعل التفضيل بوده ، و ليكن حقيقت مطلب اين است كه كلمه مذكور صفت مشبهه اى است كه بر حسب ماده خود معناى افعل التف