ضيل را افاده نموده و برترى را مى رساند.
از آنچه گذشت روشن گرديد كه جمله (ءارباب متفرقون خير ام اللّه الواحد القهار...) در سياق بيان دليل بر معين شدن خداى تعالى براى پرستش است . و به عبارت روشن تر اگر فرض شود كه ميان عب ادت خدا و ساير معبودهاى ادعائى ترديد شود، عبادت خداى تعالى متعين است ، نه اينكه بخواهد بگويد: حق موجود تنها خداى تعالى است نه ارباب هاى غير او. و يا اينكه بگويد: تنها معبودى كه مبداء و معاد موجودات است خداى تعالى است ، نه معبودهاى ديگر، زيرا اين چند معنا با كلمه خير سازگار نيست چون اين كلمه را درباره چيزى اطلاق مى كنند كه از جهت مطلوبيت و اخذ به نحوى تعين داشته باشد، پس اينكه فرمود (آيا خدا بهتر است يا ارباب هاى متفرق ) مقصودش از اين پرسش ، تعين يكى از دو طرف بوده از نظر اخذ، و اخذ ارباب همان عبادت و پرستش آن است .
و اگر معبودهاى مردم معاصر خود را (ارباب متفرق ناميده ) از اين جهت بوده كه مردم ملائكه را مى پرستيدند و معتقد بودند كه ملائكه صفات خدا و يا تعينات ذات مقدس اويند، و جهات خير و سعادت در عالم هر كدام به يك ى از آنها مستند است . خلاصه ، در ميان صفات خدا نظمى طولى و يا عرضى قائل بودند كه خود مستلزم تفرقه در آنها بود، و هر صفتى را به اعتبارشان و موقعيتى كه دارد مى پرستيدند: يكى را اله علم و يكى را اله قدرت ، يكى را اله آسمان و يكى را اله زمين ، يكى را اله حسن و ديگرى را اله حب و يكى را اله امنيت و فراوانى ارزاق مى شمردند. و نيز جن را مى پرستيدند و آنها را مبادى شر در عالم دانسته ، مرگ و مير و زوال نعمت و فقر و زشتى و درد و اندوه و امثال آن را به آنها استناد مى دادند.
و نيز كملين از اولياء و جباران از سلاطين و پادشاهان و امثال ايشان را مى پرستيدند، و در نتيجه خدايان متفرقى را پرستش مى كردند، چون معلوم است كه اعيان كملين و جن و ملك و همچنين بتها و تمثالهايى كه از آنان درست مى كردند تا به وسيله آنها به آنان توجه نمايند متعدد و متفرق بودند.
وجه توصيف خداوند به (واحد) و (قهار) در كلام يوسف (ع )
تقابلى كه ميان جمله (ءارباب متفرقون ) با جمله (ام الله الواحد القهار) برقرار نموده خود افاده مى كند كه كلمه الله در نظر معنا خلاف آنچه را كه از ارباب متفرق فهميده مى شود افاده مى كند، چون تقابل ناگزير ميان دو چيز مى اندازند كه خلاف و ضد يكديگرند.
بنابراين ، كلمه مذكور علمى است (البته علميتش به خاطر غلبه در استعمال پيدا شده ) كه هر جا به ميان آيد مقصود از آن ذات مقدس ‍ الهى است كه حقيقت است و بطلان در او راه ندارد، وجود است و عدم و فناء در او راه نمى يابد، و چنين وجودى ممكن نيست كه حد محدود و امد ممدودى برايش فرض شود، زيرا هر محدودى پس از حدش معدوم است ، و هر ممدودى بعد از امدش باطل ، پس خداى تعالى ذاتى است غير محدود و وجودى است واجب و غير متناهى . و چون چنين است ممكن نيست صفتى برايش فرض ‍ شود كه خارج از ذات و مباين با خود او باشد، همچنانكه حال صفات او همينطور است ، چون اگر ذات او با صفاتش مغاير باشد لازمه اش اين مى شود كه ذاتش محدود باشد و در ظرف صفت موجود نباشد، و محتاج باشد صفت را در ظرف خود نيابد.
و همچنانكه ممكن نيست ميان ذات و صفاتش مغايرت باشد ميان صفات ذاتيش از قبيل علم و قدرت و حيات نيز ممكن نيست مغايرت و جدايى را فرض كرد، زيرا مغايرت در آنها نيز باعث محدوديت مى شود، چون وقتى مثلا علم غير از قدرت و حيات باشد بايد علم محدود باشد و در ظرف قدرت و حيات وجود نداشته باشد، و همچنين قدرت و حيات ، و اگر در داخل ذات حدودى فرض شود كه داخل حد در خارج آن وجود نداشته باشد قهرا ذات با صفات هم متغاير مى شود، و كثرت و حد پديد مى آيد. و همه اينها امورى است كه وثنيها بر حسب آنچه كه از معارف ايشان در دست است بدان اعتراف دارند.
بنابراين ، مثبتين خداى سبحان اگر التفات و توجه داشته باشند، شكى نخواهند داشت كه خداى سبحان موجودى است كه وجودش ‍ فى نفسه و ثبوتش بذاته است ، و غير او هيچ موجودى بدين صفت نيست ، و او هر چه از صفات كمال كه دارد عين ذاتش مى باشد، نه زائد بر آن . و همچنين خود صفاتش نيز زائد بر يكديگر نيست بلكه عين هم است ، پس او در عين اينكه علم است قدرت و حيات نيز هست .
پس خداى تعالى احدى الذات و الصفات است ، يعنى در موجود بالذات بودن واحد است و هيچ چيزى در قبالش نيست مگر آنكه موجود به وسيله اوست ، نه مستقل در وجود، و همچنين واحد در صفات است ، يعنى هيچ صفتى كه داراى حقيقت و واقعيت باشد تصوّر نمى شود مگر اينكه عين ذات او است ، و در نتيجه او بر هر چيز قاهر است و هيچ چيز بر او قاهر نيست .
اشاره به اين معانى بود كه يوسف را وادار كرد به اينكه خدا را به وحدت و قهاريت توصيف نموده بگويد: (ام اللّه الواحد القهار) يعنى او واحد است ، اما نه واحدى عددى كه اگر يكى ديگر اضافه اش شود دو تا گردد، بلكه واحدى است كه نمى توان در قبالش ذات ديگرى تصوّر كرد، زيرا هر چيز كه تصوّر و فرض شود وجودش از اوست نه از خودش . و نيز نمى توان در قبالش صفتى فرض كرد، و هر چه فرض شود عين ذات او است ، و اگر عين ذات او نباشد باطل خواهد شد، و همه اينها به خاطر اين است كه خداى تعالى وجودى است بحت (خالص ) و بسيط كه به هيچ حدى محدود و به هيچ نهايتى منتهى نمى شود.
و با اين سؤ ال و توصيف اربابها به وصف تفرق ، و توصيف خداى تعالى به وصف واحد و قهار، حجت را بر خصم تمام كرد، زيرا واحد و قهار بودن خداى تعالى هر تفرقه اى را كه ميان ذات و صفات فرض شود باطل مى سازد، پس ذات عين صفات ، و صفات عين يكديگرند، و هر كه ذات خداى را بپرستد ذات و صفات را پرستيده ، و هر كه علم او را بپرستد ذات او را هم پرستيده ، و اگر علم او را بپرستد و ذاتش را نپرستد نه او را پرستيده و نه علم او را، و همچنين ساير صفات او.
پس اگر ميان عبادت او و يا ارباب متفرق ترديدى فرض شود، عبادت او متعين است ، نه ارباب متفرق ، زيرا ممكن نيست ارباب متفرق فرض بشود و در عين حال تفرقه در عبادت لازم نيايد.
شبهه اى كه در اين ميان باقى مى ماند و عموم بت پرستان بدان اعتماد نموده اند اين است كه خداى سبحان شانش اجل و ارفع از آن است كه عقول ما به او احاطه يابد و يا فهم ما او را درك نمايد، و چون چنين است ممكن نيست بتوانيم با عبادت متوجه او شويم ، و نمى توانيم با اظهار عبوديت و خضوع در برابرش به درگاهش تقرب جوييم . آنچه براى ما امكان دارد اين است كه متوجه بعضى از مخلوقات شريفه او - كه در تدبير نظام عالمى - تاءثير دارند شده و به وسيله آنها به درگاه او تقرب جوييم و آنها نزد او شفيعمان شوند، در مقام پاسخ از اين سؤ ال يوسف (عليه السلام ) فرمود: (ما تعبدون من دونه الا اسماء....)
استدلال يوسف (عليه السلام ) و رد پرستش آلهه و اثبات توحيد عبادى 

ما تعبدون من دونه الا اسماء سميتموها انتم و آباوكم ما انزل اللّه بها من سلطان ان الحكم الا للّه امر الا تعبدوا الا اياه ... 

يوسف (عليه السّلام ) نخست خطاب را به دو رفيق زندانيش اختصا