ص داد و سپس عموميش كرد، چون حكمى كه در آن خطابست اختصاص به آن دو نداشته ، بلكه همه بت پرستان با آن دو نفر شركت داشته اند.
و تعبير (ما تعبدون الا اسماء) كنايه از اين است كه مسمياتى در وراء اين اسماء وجود ندارد، و در نتيجه عبادت ايشان در مقابل اسمايى از قبيل اله آسمان و اله زمين و اله دريا و اله خشكى و اله پدر و اله مادر و اله فرزند و نظاير آن صورت مى گيرد.
و اين معنا (كه در وراى اين اسماء مسمياتى وجود ندارد) را با جمله (انتم و آباوكم ) تاءكيد نمود، چه از اين جمله حصر استفاده مى شود، و معنايش اين است كه اين اسامى را غير خود شما كسى وضع نكرده ، تنها شما و پدرانتان آنها را وضع نموده ايد.
آنگاه براى بار دوم اين معنا را با جمله (ما انزل اللّه بها من سلطان )كرد، چون (سلطان ) به معناى برهان است چون برهان بر عقول سلطنت دارد، و معناى جمله اين است كه : خداوند درباره اين اسماء و اين نامگذاريها برهانى نفرستاده كه دلالت كند بر اينكه در ماوراى آنها مسمياتى وجود دارد، تا در نتيجه الوهيت را براى آنها ثابت نموده عبادت شما و آنها را تصحيح نمايد.
ممكن هم هست ضمير (بها) به عبادت برگردد، و معنا اين باشد كه : خداوند حجتى بر پرستش آنها نفرستاده ، مثلا براى آنها شفاعت اثبات نكرده ، و يا آنها را مستقل در تاءثير ندانسته تا عبادت و توجه به آنها صحيح شود، چون به هر حال امور به دست خداست ، (او بايد در اين باره اجازه دهد) و جمله (ان الحكم الا للّه ) اشاره به همين نكته دارد.
و مفاد اين جمله جاى هيچگونه ترديدى نيست ، زيرا حكم در هر امرى كه تصوّر شود جز از ناحيه كسى كه مالك و متصرف به تمام معناى در آن باشد صحيح و نافذ نيست و در تدبير امور عالم و تربيت بندگان مالكى حقيقى و مدبرى واقعى جز خداى سبحان وجود ندارد، پس حكم هم به حقيقت معناى كلمه منحصرا از آن اوست .
و اين جمله ، جمله مفيدى است كه هم نسبت به ما قبل خود و هم نسبت به ما بعد خود فايده مى دهد، زيرا هر دو را با هم تعليل مى كند. اما فايده اش نسبت به ما قبلش يعنى جمله (ما انزل اللّه بها من سلطان ) قبلا گذشت . و اما فايده اش نسبت به بعدش يعنى جمله (امر الا تعبدوا الا اياه ) براى اينكه اين جمله طرف اثبات حكم را متضمن است ، همچنانكه جمله قبل از آن طرف نفى حكم را متضمن بود، و مى فرمود: (ما انزل اللّه بها من سلطان ) و جمله مورد بحث مى فهماند كه حكم خدا در هر دو طرف نافذ است . پس كانه وقتى گفته شده : (خداوند سلطان و برهانى بر آن نفرستاده ) كسى پرسيده : (پس درباره عبادت چه حكمى كرده ؟) در جواب گفته شده : (خداوند امر كرده كه كسى را جز او نپرستيد) و به همين منظور جمله را فعليه آورده .
و معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه : شما به غير خدا نمى پرستيد مگر اسمائى بدون مسمى كه وضعشان نكرده مگر خود شما و پدرانتان ، بدون اينكه از ناحيه خداى سبحان برهانى بر آن آمده باشد، و دلالت كند بر اينكه شفعائى هستند در درگاه خدا، و يا سهمى از استقلال در تاءثير دارند. آرى ، چنين برهانى از ناحيه خدا نيامده تا براى شما مجوز عبادت باشد و شما با پرستش آنها از شفاعتشان بهره مند شويد، و يا از خيرات آنها برخوردار و از شرّشان ايمن گرديد.
چرا دين توحيد دين (قيم ) است ؟ (ذلك الّذين القيّم ...)
و اما اينكه فرمود: (ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) اشاره است به توحيد و نفى شريكى كه قبلا بيان كرده بود. و كلمه (قيم ) به معناى قائم به امرى است كه در قيام خود و تدبير آن امر قوى باشد. و يا به معناى كسى است كه قائم به پاى خود بوده دچار تزلزل و لغزش نگردد. معناى آيه اين است كه : تنها دين توحيد است كه قادر بر اداره جامعه و سوقش به سوى سر منزل سعادت است ، و آن تنها دين محكمى است كه دچار تزلزل نگشته تمامى معارفش حقيقت است و بطلان در آن راه ندارد، و همه اش رشد است و ضلالتى در آن يافت نمى شود، و ليكن بيشتر مردم بخاطر انس ذهنى كه به محسوسات دارند، و به خاطر اينكه در زخارف دنياى فانى فرو رفته اند و در نتيجه سلامت دل و استقامت عقل را از دست داده اند، اين معنا را درك نمى كنند. آرى ، اكثريت مردم را كسانى تشكيل م ى دهند كه همه همّشان زندگى ظاهر دنيا است و از آخرت روى گردانند.
اما اينكه گفتيم (رشد در پيروى دين توحيد است و معارفش همه حقيقت و مطابق با واقع است ) در بيان و توضيحش همان برهانى كه يوسف (عليه السّلام ) اقامه كرده بود كافى است .
و اما اينكه گفتيم (تنها دين توحيد قادر بر اداره جامعه انسانى است ) دليلش اين است كه نوع انسانى وقتى در سير زندگيش ‍ سعادتمند مى شود كه سنن حياتى و احكام معاش خود را بر اساس حق و مبنايى كه مطابق با واقع باشد بنا نمايد و در مقام عمل هم بر طبق آن عمل نمايد، نه اينكه بر مبناى باطل و خرافى و فاقد تكيه گاهى ثابت بنا كند.
اشاره به اينكه مفاد دو آيه : (يا صاحب السجن ...) و (ما تعبدون من دونه ...) يكبرهان بر توحيد دو عبادت است 
پس از همه آنچه گفته شد اين معنا روشن گرديد كه : هر دو آيه مورد بحث ، يعنى آيه (يا صاحبى السجن - تا جمله - ان لا تعبدوا الا اياه ) مجموعا يك برهان است بر توحيد در عبادت ، و حاصلش اين است : هر معبودى كه فرض شود، پرستشش به خاطر الوهيتى است كه در ذات آن معبود است و به خاطر وجوب ذاتى وجود اوست ، و خداى سبحان در وجودش واحد و قهار است ، و نه دومى برايش تصوّر مى شود، و نه با تاءثيرش موثرى ديگر فرض دارد، پس ديگر هيچ معناى صحيحى براى تعدد آلهه تصوّر نمى شود، و اگر پرستش معبود براى اين است كه معبود مفروض شفيع در درگاه خداست ، دليلى بر شفيع بودن آن در دست نيست ، زيرا اگر باشد بايد از ناحيه خود خداى تعالى باشد و از ناحيه خدا هيچ دليلى بر شفيع بودن آلهه نرسيده ، علاوه بر اينكه دليل بر خلاف آن رسيده است ، زيرا خداوند از طريق عقل و همچنين به وسيله انبيا اين معنا را گوشزد كرده كه جز او هيچ چيزى نبايد پرستش شود.
از اينجا فساد مطلبى كه بيضاوى به پيروى از كشاف در تفسير خود آورده روشن مى گردد. او گفته : اين دو آيه دو دليل بر توحيد است ، دليل اولى كه آيه (ءارباب متفرقون خير ام اللّه الواحد القهار) متضمن آنست دليلى است خطابى ، و دليل دوم كه آيه (ما تعبدون من دونه الا اسماء ...) متضمن آن است برهانى است كامل .
آنگاه اضافه كرده كه : اين طرز بيان و استقلال از باب تدريج در دعوت و الزام حجت است ، كه نخست به طريق خطاب ، رجحان و بهترى توحيد را بر پرستش خدايان بيان مى كند، و سپس برهان اقامه مى كند بر اينكه آنچه را اينان آن را خدا مى نامند استحقاق خدايى و پرستش را ندارند، زيرا استحقاق پرستش يا با لذات است و يا بالغير، و هيچ يك از آن دو در اين بتها و خدايان ادعائى وجود ندارد. آنگاه در آخر حقيقت مطلب را بطور صريح بيان نموده روى آن دينى كه حق قويم و دين مستقيم است ، و عقل هم غير آن را اقتضاء نمى كند و علم هم غير آن را نمى پسندد انگشت مى گذارد.
و بعيد نيست كه كلمه خير (بهتر) كه در آيه اولى است او را وادار به چنين اشتباهى كرده ، و از اين كل