ه مخلصين كسانيند كه شيطان در ايشان راه ندارد.
و اخلاص براى خدا باعث آن نمى شود كه انسان به غير از خدا متوسل به سبب هاى ديگر نشود، زيرا اين از نهايت درجه نادانى است كه آدمى توقع كند كه بطور كلى اسباب را لغو بداند و مقاصد خود را بدون سبب انجام دهد. بلكه تنها و تنها اخلاص سبب مى شود كه انسان به سبب هاى ديگر دلبستگى و اعتماد نداشته باشد. و در جمله (اذكرنى عند ربك ) قرينه اى كه دلالت كند بر دلبستگى يوسف (عليه السّلام ) به غير خدا وجود ندارد. بعلاوه جمله (و قال الذى نجا منهما و ادكر بعد امه ...) خود قرينه روشنى است بر اينكه فراموش كننده ساقى بوده نه يوسف .
بحث روايتى 
رواياتى مربوط به احوال حضرت يوسف (ع ) در زندان 
در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (عليه السلام ) نقل شده كه در ذيل آيه (ثم بدا لهم من بعد ما راوا الايات ليسجننه حتى حين ) فرموده : مقصود از (آيات ) همان شهادت كودك و پيراهن از پشت پاره شده يوسف ، و (چشم و گوش خود ملك بود كه ) آن دو را در حال سبقت گرفتن به طرف در ديد و كشمكش آن دو را شنيد، و نيز اصرار بعدى زليخا به شوهرش در مورد حبس ‍ يوسف بود.
و در جمله (دخل معه السجن فتيان ) فرموده : دو غلام بودند از غلامان ملك ، يكى نانوا بود، و ديگرى ساقى شراب او، و آن كس ‍ كه به دروغ خوابى نقل كرد همان نانوا بود.
على بن ابراهيم قمى همچنان حديث را ادامه مى دهد و چنين مى گويد: پادشاه دو نفر را گماشته بود تا از يوسف محافظت كنند، وقتى وارد زندان شدند از يوسف پرسيدند چه كارى از تو ساخته است ؟ گفت : من خواب تعبير مى كنم . يكى از آن دو موكل ، در خواب ديده بود انگور مى فشارد. يوسف در تعبيرش فرمود: از زندان بيرون مى شوى ، و ساقى شراب دربار گشته شاءنت بالا مى رود. آن ديگرى با اينكه خوابى نديده بود به دروغ گفت : من در خواب ديدم كه بر بالاى سرم نان حمل مى كنم ، و مرغان از همان بالا به نانها نوك مى زنند. يوسف در پاسخش فرمود: پادشاه تو را مى كشد و به دارت مى كشد، و مرغان از سرت مى خورند، مرد خنديد و گفت : من چنين خوابى نديده ام . يوسف - بطورى كه قرآن حكايت مى كند - در جوابش فرمود: اى دوستان زندانى من ! اما يكى از شما (آزاد مى شود و) ساقى شراب براى صاحب خود خواهد شد و اما ديگرى به دار آويخته مى شود و پرندگان از سر او مى خورند اين امرى كه درباره آن از من نظر خواستيد قطعى و حتمى است .
آنگاه امام صادق (عليه السّلام ) در تفسير (انا نريك من المحسنين ) فرمود: يوسف (عليه السلام ) در زندان به بالين بيماران مى رفت و براى محتاجان اعانه جمع آورى مى كرد و زندانيان را گشايش خاطر مى داد، و چون آن كس كه در خواب ديده بود شراب مى گيرد خواست از زندان بيرون شود يوسف به او گفت : (مرا در نزد خدايت ياد آور) و همانطور كه خداوند فرموده شيطان ياد خدايش را از خاطرش ببرد.
مؤ لف : الفاظ اين روايت مضطرب است ، و ظاهرش اين است كه دو رفيق زندانى يوسف زندانى نبودند، بلكه گماشتگانى بودند از طرف پادشاه بر يوسف . و اين معنا با ظاهر آيه (و قال للذى ظن انه ناج منهما) و همچنين آيه (قال الذى نجا منهما) سازگار نيست ، چون خروج ايشان را از زندان نجات خوانده ، و اگر زندانى نبودند نجات معنا نداشت .

اشكال به چند روايت كه در آنها جمله : (اذكرنى عند ربك ) بر يوسف (عليه السلام) خرده گرفته شده 
و در تفسير عياشى از سماعه روايت شده كه از امام معناى جمله (اذكرنى عند ربك ) را پرسيده ، آن جناب فرموده مقصود عزيز است .
و در الدّرالمنثور است كه ابن ابى الدنيا در كتاب عقوبات و ابن جرير و طبرانى و ابن مردويه نيز از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت ، رسول خدا فرمود: اگر يوسف آن حرفى را كه گفته بود نمى گفت ، آن همه در زندان باقى نمى ماند، چون او فرج را از غير خداى تعالى درخواست كرد.
مؤ لف : و نيز اين روايت را از ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه از ابى هريره از رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نقل كرده ، و عبارت روايت ايشان چنين است : خدا رحمت كند يوسف را اگر نگفته بود: (مرا نزد خدايت ياد آر) آن همه وقت در زندان باقى نمى ماند. عكرمه و حسن و ديگران نيز مثل آن را روايت كرده اند.
و در معناى آن روايتى است كه عياشى آن را در تفسير خود از طربال و از ابن ابى يعقوب و از يعقوب بن شعيب از امام صادق (عليه السّلام ) آورده كه عبارت روايت آخرى چنين است : خداى تعالى به يوسف فرمود: مگر نه اين بود كه من تو را محبوب دل يعقوب پدرت قرار دادم ، و از نظر حسن و جمال بر ديگر مردم برترت نمودم ؟ مگر نه اين بود كه مكاريان را به سوى تو سوق دادم ، و ايشان تو را از چاه بيرون آورده نجاتت دادند؟ و مگر نه اين بود كه من كيد زنان از تو بگردانيدم ؟ پس چه وادارت كرد كه رعيت و مخلوقى را كه ما دون من است بلند كنى و از او درخواست نمائى ؟ حال كه چنين كردى ساليانى چند در زندان بمان .
و ليكن گفتيم كه اين روايت و امثال آن مخالف صريح قرآن است .
و نظير آن روايتى است كه الدّرالمنثور از ابن مردويه از ابن عباس نقل كرده و گفته است : يوسف سه نوبت بلغزيد يكى آنجا كه گفت : (اذكرنى عند ربك ) و يكى آنجا كه به برادرانش تهمت زد و گفت : (انكم لسارقون ) و يكى آنجا كه گفت : (ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب ) پس جبرئيل پرسيد آنجا كه قصد كردى چطور؟ گفت : (من خود را تبرئه نمى كنم ). و بطورى كه ملاحظه مى كنيد در اين روايت آشكارا نسبت دروغ و تهمت به يوسف صديق (عليه السّلام ) داده .
و در بعضى از اين روايات آمده كه لغزشهاى سه گانه يوسف عبارت بود از: قصد سوء به زليخا، (و اذكرنى عند ربك )، و (انكم لسارقون ). در حالى كه خداوند به نص كتابش او را از اين افتراها تبرئه مى كند.وَقَالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرَى سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنبُلاَتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَاتٍ يَا أَيُّهَا الْمَلأُ أَفْتُونِي فِي رُؤْيَايَ إِن كُنتُمْ لِلرُّؤْيَا تَعْبُرُونَ (43)‏
 قَالُواْ أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الأَحْلاَمِ بِعَالِمِينَ (44)
 وَقَالَ الَّذِي نَجَا مِنْهُمَا وَادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَاْ أُنَبِّئُكُم بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ (45)
 يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنَا فِي سَبْعِ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنبُلاَتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَاتٍ لَّعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ (46)
 قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَمَا حَصَدتُّمْ فَذَرُوهُ فِي سُنبُلِهِ إِلاَّ قَلِيلاً مِّمَّا تَأْكُلُونَ (47)
 ثُمَّ يَأْتِي مِن بَعْدِ ذَلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلِيلاً مِّمَّا تُحْصِنُونَ (48)
 ثُمَّ يَأْتِي مِن بَعْدِ ذَلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ النَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ (49)
 وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جَاءهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّس