وَةِ اللاَّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ (50)
 قَالَ مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَاوَدتُّنَّ يُوسُفَ عَن نَّفْسِهِ قُلْنَ حَاشَ لِلّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِن سُوءٍ قَالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَاْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ (51)
 ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ (52)‏ 
وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ (53)
 وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مِكِينٌ أَمِينٌ (54) 
قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (55) 
وَكَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَاء وَلاَ نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (56)
وَلَأَجْرُ الآخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ آمَنُواْ وَكَانُواْ يَتَّقُونَ (57)

ترجمه آيات 

شاه گفت كه : من در رويا هفت گاو فربه را ديدم كه هفت گاو لاغر آنها را مى خورند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده ، (كه خشكيده ها بر سبره ها پيچيدند و آنها را از بين بردند) اى بزرگان ! اگر تعبير رويا مى كنيد مرا درباره رويايم نظر دهيد.(43)
گفتند: اين خوابهاى آشفته است و ما به تعبير چنين خوابها واقف نيستيم .(44)
آنكس از آن دو تن كه نجات يافته بود، و پس از مدتى بخاطر آورد، گفت من از تعبير آن خبرتان مى دهم ، مرا بفرستيد.(45)
اى يوسف راستگوى ! درباره هفت گاو فربه كه هفت گاو لاغر آنها را مى خورند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده به ما نظر بده ، تا شايد نزد كسان بازگردم و آنها (حقيقت را) بدانند.(46)
گفت هفت سال پياپى كشت مى كنيد، هر چه درو كرديد آنرا جز اندكى كه مى خوريد در خوشه گذاريد.(47)
آنگاه از پى اين سالها هفت سال سخت بيايد كه آنچه از پيش براى آن نهاده ايد مگر اندكى كه محفوظ داريد به مصرف مى رسانيد.(48)
عاقبت از پى اين سالها سالى بيايد كه در اثناى آن ، باران زيادى نصيب مردم شود و در آن سال مردم عصير (ميوه ها و دانه هاى روغنى ) مى گيرند.(49)
شاه گفت : او را نزد من آريد، ولى هنگامى كه فرستاده او پيش وى آمد، گفت سوى صاحبت باز گرد، و از او بپرس قصه زنانى كه دستهاى خويش را بريدند چه بود كه پروردگار از نيرنگشان آگاه است .(.5)
شاه به زنان گفت : قصد شما آندم كه از يوسف كام مى خواستيد چه بود؟ گفتند: خدا منزّه است ما درباره او هيچ بدى سراغ نداريم ، زن عزيز گفت : اكنون حق جلوه گر شد، من از او كام مى خواستم و او راستگو است .(51)
و اينكه مى گويم برگرد و چنين بگو براى اين است كه عزيز بداند كه من در غيابش به او خيانت نكردم كه خدا نيرنگ خيانتكاران را به هدف نمى رساند.(52)
من خويش را مبرا نمى كنم چون كه نفس انسانى پيوسته به گناه فرمان مى دهد مگر آن را كه پروردگارم رحم كند كه پروردگار من آمرزگار و رحيم است .(53)
شاه گفت وى را نزد من آريد كه او را محرم خويش كنم ، و همين كه با او صحبت كرد، گفت : اكنون تو نزد ما صاحب اختيار و امينى .(54)
گفت خزينه هاى اين سرزمين را به من بسپار كه من نگهدار و دانايم .(55)
بدينسان يوسف را در آن سرزمين تمكن داديم كه در آن هر كجا كه مى خواست مقام مى گرفت ، ما رحمت خويش را به هر كه بخواهيم مى رسانيم ، و پاداش نيكوكاران را تباه نمى كنيم .(56)
و پاداش آخرت براى كسانى كه ايمان آورده و پرهيزگارى كرده اند بهتر است .(57)

بيان آيات 

اين آيات داستان خارج شدن يوسف (عليه السّلام ) از زندان و رسيدنش به مقام عزيزى مصر و اسبابى را كه در اين سرنوشت دخالت داشت بيان مى كند، و در آن آمده كه پادشاه مصر براى بار دوم تهمتى را كه به وى زده بودند رسيدگى نموده و برائت و پاكى او را معلوم مى سازد.

و قال الملك انى ارى سبع بقرات سمان ياكلهن سبع عجاف ... 

توضيح مفردات و جملات آيه كريمه : (وقال الملك ...) كه رؤ ياى پادشاه مصر را حكايت مى كند
اين خوابى بوده كه پادشاه مصر ديده و به كرسى نشينان خود بازگو مى كند، به دليل اينكه فرموده : (يا ايها الملا افتونى فى روياى ) و اينكه فرمود: (انى ارى ) حكايت حال گذشته است ، و احتمال هم دارد كه اين خواب را بطور مكرر ديده ، همچنانكه در خواب زندانيان كه داشت : (انى ارانى اعصر خمرا) و (انى ارانى احمل ...)، اين احتمال را داديم .
كلمه (سمان ) جمع سمينه - به معناى چاق - و كلمه (عجاف ) جمع عجفاء - به معناى لاغر است - و در مجمع البيان گفته : صيغه فعلاء در هيچ ماده اى به صيغه فعال جمع بسته نمى شود مگر (عجفاء) كه به صيغه (عجاف ) جمع بسته مى شود، واين بر خلاف قاعده است ، و قاعدتا مى بايستى در جمع آن گفته شود: (عجف ) - با ضمه عين و سكون جيم - مانند حمراء و خضراء و بيضاء كه در جمعشان گفته مى شود حمر و خضر و بيض .
ديگران گفته اند: اين از قبيل اتباع است ، و گرنه جمع قياسى عجفاء همان عجف است .
و كلمه (افتاء) مصدر باب افعال از ماده فتوا و فتيا است ، در مجمع گفته : فتيا به معناى جواب دادن از حكم معنى است ، و گاهى از خود معنا جواب داده مى شود كه آنرا فتيا نمى گويند.
و كلمه (تعبرون ) از ماده (عبر) كه به معناى بيان تاءويل رويا است ، كه گاهى هم (تعبير) گفته مى شود، و به هر حال اين ماده از عبور نهر و امثال آن اخذ شده ، و وجه مناسبتش اين است كه گويا شخص تعبيرگو، به وسيله تاءويل ، از رويا به ماوراى آن عبور مى كند، و از صورت رويا به حقيقتى كه در عالم خواب براى صاحب خواب و مناسب با روحيات او مجسم شده پى مى برد.
در كشاف در ذيل جمله (سبع بقرات سمان ) گفته : اگر شما بگوئيد كلمه (سمان ) را صفت مميز - يعنى بقرات - بگيريم و آن را (سمانا) بخوانيم ، نه (سمان ) تا صفت سبع بوده باشد آيا معنى فرق مى كند يا نه ؟ در جواب مى گوئيم : اگر كلمه مذكور را صفت بقرات بگيريم قهرا عدد سبع را با خود بقرات تميز نياورده ايم بلكه با نوعى از آن تميز آورده ايم (گاو چاق ) و اگر آن را صفت خود سبع بگيريم عدد سبع را با جنس گاو تميز آورده و سپس آن عدد تميزدار را با صفت (چاق ) وصف كرده ايم .
و اگر بپرسى چرا نفرمود: (سبع عجاف ) - به كسره فاء عجاف - كه سبع بر آن اضافه شده باشد؟ در جواب مى گوييم : براى اينكه تميز وضع شده است براى بيان جنس ولى عجاف وصف است ، و با آن به تنهايى بيان حاصل نمى شود.
و اگر بپرسى : پس چطور بطور اضافه گفته مى شود: (ثلاثه فرسان و خمسه اصحاب - سه سواره و پنج اصحاب در جواب مى گوئيم فارس و صاحب و راكب هر چند صفتند، و ليكن در اين مثالها جنبه اسم به خود گرفته اند، و در نتيجه حكم اسماء را درباره آنها جارى كرده اند، و اين دليل نيست كه در اوصافى هم كه چنين جنبه اى به خود نگرفته اند جايز باشد، به شهادت اينكه مى بينيم هيچ وقت نمى گويند: (عندى ثلاثه ضخام و اربعه غلاظ - نزد من است سه (چيز) ضخيم و چ