ت به كسانى هم كه از مفسرين گمان كرده بودند كه مقصود يوسف از كلمه (ربى ) در آنجا كه به زن عزيز گفت : (انه ربى احسن مثواى - او صاحب نعمت من است ، مقام مرا گرامى داشته ) عزيز است خود تنبهى است كه يوسف شوهر زليخا را رب خود نمى دانسته همانطور كه در مورد بحث ، مقصودش از (ربى ) خداى تعالى است در آنجا نيز مقصودش او است .
و نيز لطفى در اين جمله بكار برده كه گفته است : (ما بال النسوه اللاتى قطعن ايديهن ) چون با در نظر داشتن اينكه كلمه (بال ) به معناى امر مهمى است كه مورد اهتمام باشد معنايش اين مى شود: آن چه امر عظيم و چه شاءن خطيرى بوده كه ايشان را دچار چنين اشتباهى كرده كه بجاى ميوه ، دست خود راببرند؟! زيرا اگر رسيدگى كنى خواهى ديد جز عشق و دلدادگى به يوسف انگيره ديگرى نداشته اند.
آرى ايشان آنچنان شيداى وى شدند كه خود را فراموش كرده دست خود را بجاى ميوه بريدند، و همين بيان ، شاه را متوجه كرده كه ابتلاى زنان شيدا و عاشق يوسف ، ابتلايى بس عظيم بوده و از آن عظيم تر خوددارى وى از معاشقه و امتناع از اجابت آنان بوده با اينكه جان و مال خود را نثار قدمش مى كردند، و اين معاشقه و اظهار دلدادگى و الحاح و اصرار ايشان كار يك روز و دو روز و يكبار و دوبار نبوده و با اين حال مقاومت كردن يك جوان و استقامت در برابر چنين زنانى ، كار هر كسى نيست و جز از كسى كه خداوند با برهان خود سوء و فحشاء را از او گردانيده ، مقدور نيست .
معلوم گرديدن بى گناهى يوسف (عليه السلام )

قال ما خطبكن اذ راودتن يوسف عن نفسه قلن حاش للّه ما علمنا عليه من سوء... 

راغب گفته : (خطب ) به معناى امر عظيم است كه درباره آن تخاطب و گفتگو زياد مى شود، و در قرآن آمده ، آنجا كه فرموده : (فما خطبك يا سامرى ) و آنجا كه فرموده : (فما خطبكم ايها المرسلون ) و در معناى (حصحص الحق ) گفته : يعنى حق واضح و هويدا گشت ، و اين در جايى گفته مى شود كه كاشف و وسيله ظهور آن هويدا گردد، و نسبت (حص ) با (حصحص ) همان نسبتى است كه ميان (كف ) و (كفكف ) و (كب ) و (كبكب ) است ، و وقتى گفته مى شود: (حصه ) معنايش اين است كه از فلان چيز بريد، حال يا به مباشرت و يا به حكم ... و (حصه ) به معناى قطعه اى است كه از چيز يكپارچه ، و بجاى بهره و نصيب استعمال مى شود،
و جمله : (ما خطبكن اذ راودتن يوسف عن نفسه ) جواب از سوالى است كه در سابق گفتيم بمنظور اختصار حذف شده و مقدر است - و سياق بر آن دلالت مى كند - و تقدير اين است كه گويا سائلى پرسيده : خوب بعد از آن چه شد و شاه چه كرد؟ و در جواب گفته شده فرستاده شاه از زندان برگشت و جريان زندان و درخواست يوسف را به وى رسانيد كه درباره او و زنان اشرافى داورى كند، شاه هم آن زنان را احضار نموده پرسيد، (ما خطبكن ...)، جريان شما چه بود آنروز كه با يوسف مراوده كرديد؟ گفتند: خدا منزّه است كه ما هيچگونه سابقه بدى از او سراغ نداريم ، و بدين وسيله او را از هر زشتى تنزيه نموده و شهادت دادند كه در اين مراوده كوچكترين عملى كه دلالت بر سوء قصد او كند از او نديدند.
و در اين جواب قبل از هر چيز كلمه (حاش للّه ) را آوردند، همچنانكه در اولين برخورد با يوسف نيز اولين كلمه اى كه به زبان آوردند اين بود كه گفتند: (حاش للّه ما هذا بشرا) و با اين طرز بيان خواستند بگويند تا آنجا كه ما وى را مى شناسيم در حد نهايت از نزاهت و عفت است ، همچنانكه در نهايت درجه حسن و زيبايى است .
و وجه اينكه چرا جمله (قالت امراه العزيز) را به فصل يعنى بدون واو عاطفه آورد همان وجهى است كه در جمله (قال ما خطبكن ) و جمله (قلن حاش للّه ) گفته شد.
در اينجا همسر عزيز كه ريشه اين فتنه بود به سخن آمده به گناه خود اعتراف مى نمايد و يوسف را در ادعاى بى گناهيش تصديق مى كند و مى گويد: (الان حق از پرده بيرون شد و روشن گرديد، و آن اين است كه من با او بناى مراوده و معاشقه را گذاشتم ، و او از راستگويان است )، و با اين جمله گناه را به گردن خود انداخت ، و ادعاى قبلى خود را كه يوسف را به مراوده متهم كرده بود تكذيب نمود، و به اين هم اكتفا نكرد، بلكه بطور كامل او را تبرئه نمود كه حتى در تمامى طول مدت مراوده من ، رضايتى از خود نشان نداد، و مرا اجابت نكرد.
در اينجا برائت يوسف از هر جهت روشن مى گردد، زيرا در كلام همسر عزيز و گفتار زنان اشراف جهاتى از تاءكيد بكار رفته كه هر كدام در جاى خود مطلب را تاءكيد مى كنند، يكى آنكه نفى سوء را بطور نكره در سياق نفى و با زيادتى (من ) و با اضافه كلمه (تنزيه ) آورده ، و در نتيجه هر گونه بدى را از او نفى كردند و گفتند (ما هيچگونه بدى از او نديديم ) ديگر آنكه همسر عزيز علاوه بر اعتراف به گناه ، تقصير را منحصر به خود كرد و گفت : (انا راودته عن نفسه ) و شهادت خود به راستگويى يوسف را با چند ابزار تاءكيد موكد نمود: يكى اينكه حرف (ان ) را بكار برد، دوم اينكه حرف (لام ) را استعمال كرد، سوم اينكه جمله را اسميه آورد و گفت : (و انه لمن الصادقين ) و اين اعتراف و تاكيدها هر بدى را كه تصوّر شود از او نفى مى كند چه فحشاء باشد، چه مراوده و چه كمترين ميل و رضايت ، و چه دروغ و افتراء، و مى فهماند كه يوسف به حسن اختيار خود از اين زشتيها دورى كرد، (نه اينكه برايش آماده نبود و يا مصلحت نديد و يا ترسيد).

ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب و ان اللّه لا يهدى كيد الخائنين 

بطورى كه از سياق برمى آيد اين جملات از كلام يوسف است ، و گويا اين حرف را بعد از شهادت زنان به پاكى او و اعتراف همسر عزيز به گناه خود و شهادتش به راستگويى او و داورى پادشاه به برائت او زده است .
هر چند در ابتداى آن ندارد (قال ذلك ...) و ليكن از اين قبيل حكايت قولى در قرآن بسيار است كه بدون آوردن كلمه (گفت و يا گفتند)، خود گفتار را نقل نموده ، از آن جمله مثلا فرموده : (آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المومنون كل امن باللّه و ملائكته و كتبه و رسله لا نفرق بين احد من رسله ) كه تقديرش (قالوا لا نفرق ...)، است ، و نيز فرموده : (و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون ).
و بنابر اينكه كلام يوسف باشد اشاره (ذلك ) اشاره به برگردانيدن فرستاده است ، يعنى اينكه من از زندان بيرون نيامدم و فرستاده شاه را نزد او برگردانيدم و بوسيله او درخواست كردم كه شاه درباره من و آن زنان داورى كند، براى اين بود كه عزيز بداند من به او در غيابش خيانت نكردم و با همسرش مراوده ننمودم و بداند كه خداوند كيد خائنان را هدايت نمى كند. بنابراين ، ضمير در (ليعلم - تا بداند) و همچنين در (لم اخنه - خيانتش نكردم ) به عزيز برمى گردد.
آرى يوسف (عليه السّلام ) براى برگرداندن رسول شاه دو نتيجه ذكر كرده ، يكى اينكه عزيز بداند كه من به او خيانت نكردم ، و او از وى راضى و خوشنود شود، و از دل او هر شبهه اى كه درباره وى و همسر خود دارد زايل گردد.هيچ خائنى در خود به نتيجه نمى رسد
دوم اينكه بداند كه هيچ خائنى بطور مطلق هيچ وقت به نتيجه اى كه از خيانت خود در نظر دارد نمى رسد و ديرى نمى پايد كه رسوا مى شود، و اين سنتى است كه خداوند همواره در ميان بندگانش جارى ساخ