ه ، و هرگز سنت او تغيير و تبديل نمى پذيرد، خيانت باطل است و باطل هم دوام ندارد، و حق بر عليه آن ظاهر مى شود و بطلان آنرا بر ملا مى كند.
بهترين نمونه اش خيانت زنان مصر است ، اگر بنا بود خائن رستگار شود زنان مصر و همسر عزيز در آنچه كردند رسوا نمى شدند، ليكن از آنجائيكه خداوند كيد خائنان را راهبرى نمى كند رسوا شدند.
و گويا منظور يوسف (عليه السّلام ) از نتيجه دوم كه گفت : (ان اللّه لا يهدى كيد الخائنين ) و تذكر دادن آن به پادشاه مصر و تعليم آن به وى اين بوده كه از لوازم فايده خبر نيز بهره بردارى كند، و بفهماند كه وى از حقيقت داستان اطلاع دارد، و چنين كسى كه در غياب عزيز به همسر او خيانت نكرده قطعا به هيچ چيز ديگرى خيانت نمى كند، و چنين كسى سزاوار است كه بر هر چيز از جان و مال و عرض امين شود، و از امانتش استفاده كنند.

آنگاه با فهماندن اينكه وى چنين امتيازى دارد زمينه را آماده كرد براى اينكه وقتى با شاه روبرو مى شود از او درخواست كند كه او را امين بر اموال مملكت و خزينه هاى دولتى قرار دهد.
و از ظاهر اين آيه برمى آيد كه مقصود از ملك (پادشاه ) غير عزيز، همسر زليخا بوده كه در جمله (و الفيا سيدها لدى الباب ) و جمله (و قال الذى اشتراه من مصر لامراته اكرمى مثواه ) سخن از او به ميان آمده .
اين نظريه ما بود درباره آيه مورد بحث و ليكن بعضى از مفسرين گفته اند كه : اين كلام و همچنين آيه بعد از آن تتمه گفتار همسر عزيز است كه با جمله (الان حصحص الحق ) شروع شده بود، و ليكن بزودى اشكالى را كه بر آن وارد است ايراد خواهيم كرد انشاء اللّه .

و ما ابرى ء نفسى ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربى ان ربى غفور رحيم 

مفاد سخن يوسف (عليه السلام ) كه بعد از معلوم شدن بى گناهى اش گفت : (و ماابرى نفسى انّ النّفس لاءمّارة بالسّوء...)
اين آيه تتمه گفتار يوسف (عليه السّلام ) است ، و آنرا بدين جهت اضافه كرد كه در كلام قبليش كه گفت : (من او را در غيابش خيانت نكردم ) بويى از استقلال و ادعاى حول و قوت مى آمد (يعنى اين من بودم كه دامن به چنين خيانتى نيالودم ) و چون آن جناب از انبياى مخلص و فرو رفته در توحيد و از كسانى بوده كه براى احدى جز خدا حول و قوتى قائل نبوده اند، لذا فورى و تا فوت نشده اضافه كرد كه آنچه من كردم و آن قدرتى كه از خود نشان دادم بحول و قوه خودم نبود، بلكه هر عمل صالح و هر صفت پسنديده كه دارم رحمتى است از ناحيه پروردگارم . و هيچ فرقى ميان نفس خود با ساير نفوس كه بحسب طبع ، اماره بسوء و مايل به شهوات است نگذاشت ، بلكه گفت : من خود را تبرئه نمى كنم زيرا نفس ، بطور كلى آدمى را بسوى بدى ها و زشتيها وامى دارد مگر آنچه كه پروردگارم ترحم كند.
پس در حقيقت اين كلام يوسف نظير كلام شعيب است كه گفت : (ان اريد الا الاصلاح ما استطعت و ما توفيقى الا باللّه ).
پس اينكه گفت : (من نفس خود را تبرئه نمى كنم ) اشاره است به آن قسمت از كلامش كه گفت : (من او را در غيابش خيانت نكردم ) و منظور از آن اينست كه من اگر اين حرف را زدم بدين منظور نبود كه نفس خود را منزه و پاك جلوه دهم ، بلكه به اين منظور بود كه لطف و رحمت خداى را نسبت به خود حكايت كرده باشم ، آنگاه همين معنا را تعليل نموده فرمود: (زيرا نفس بسيار وادارنده به سوء و زشتى است ) و بالطبع ، انسان را بسوى مشتهياتش كه همان سيئات و گناهان بسيار و گوناگون است دعوت مى نمايد، پس اين خود از نادانى است كه انسان نفس را از ميل به شهوات و بديها تبرئه كند، و اگر انسان از دستورات و دعوت نفس ‍ بسوى زشتيها و شرور سرپيچى كند رحمت خدايى دستگيرش شده ، و او را از پليديها منصرف و بسوى عمل صالح موفق مى نمايد.
و از همينجا معلوم مى شود كه جمله (الا ما رحم ربى ) دو تا فايده در بردارد:
يكى اينكه اطلاق جمله (ان النفس لاماره بالسوء) را مقيد مى كند، و مى فهماند كه انجام كارهاى نيك هم كه گفتيم به توفيقى از ناحيه خداى سبحان است از كارهاى نفس مى با شد، و چنين نيست كه آدمى آنها را بطور اجبار و الجاء از ناحيه خداوند انجام دهد.
دوم اينكه اشاره مى كند كه اجتنابش از خيانت ، رحمتى از ناحيه پروردگارش بود. آنگاه رحمت خداى را هم تعليل نموده به اينكه : (ان ربى غفور رحيم - همانا پروردگارم بسيار بخشاينده و مهربان است ) و غفاريت خداى را هم بر رحمت او اضافه كرد، براى اينكه مغفرت ، نواقص و معايب را كه لازمه طبع بشرى است مستور مى كند، و رحمت نيكيها و صفات جميله را نمايان مى سازد.
آرى مغفرت خداى تعالى همچنانكه گناهان و آثار آن را محو مى كند، نقايص و آثار نقايص را هم از بين مى برد، همچنانكه قرآن كريم فرمود: (فمن اضطر غير باغ و لا عاد فان ربك غفور رحيم ) كه در اواخر جلد ششم اين كتاب در تفسير آن بيانى گذرانديم (كه حاصلش اين بود كه مغفرت در اينجا به محو نقيصه تعلق گرفته نه محو گناه ).
و از جمله اشارات لطيفى كه در كلام يوسف (عليه السّلام ) آمده يكى اين است كه از خداى تعالى تعبير كرده به (ربى - پروردگارم ) و اين تعبير را در سه جاى كلام خود تكرار نموده ، يكجا فرموده : (ان ربى بكيدهن عليم ) يكجا فرموده : (الا ما رحم ربى ) در اينجا هم فرموده : (ان ربى غفور رحيم ) زيرا اين سه جمله اى كه كلمه (ربى ) در آنها بكار رفته هر كدام به نوعى متضمن انعامى از پروردگار يوسف نسبت بخصوص وى بوده ، و به همين جهت در ثناى بر او، او را بخودش نسبت داده و گفت : (پروردگار من ) تا مذهب خود را كه همان توحيد است تبليغ نموده بفهماند بر خلاف مردم بت پرست آن روز، خداى تعالى را رب و معبود خود مى داند، و چون در جمله (و ان اللّه لا يهدى كيد الخائنين ) چنين نسبتى نبود لذا بجاى كلمه (ربى ) كلمه (اللّه ) را آورد.
سخن بعضى از مفسرين كه : (ذلك ليعلم ...) و (و ما ابرى نفسى ...)
و اما اينكه گفتيم بعضى از مفسرين دو آيه مورد بحث ، يعنى (ذلك ليعلم انى لم اخنه ...)، را تتمه كلام همسر عزيز دانسته اند و وعده داديم كه بزودى اشكال آنرا ايراد كنيم اينك مى گوئيم : بنا به گفته ايشان معناى دو آيه مذكور چنين مى شود كه همسر عزيز بعد از آنكه به گناه خود اعتراف نموده به راستگويى يوسف گواهى داد و گفت : (ذلك ) اين اعترافم بر اينكه من او را مراوده كردم ، و اين شهادتم بر اينكه او از راستگويانست براى اين بود: (ليعلم ) تا يوسف وقتى اعتراف و شهادت مرا بشنود بداند كه من در غياب او به او خيانت نكردم ، بلكه اعتراف نمودم كه مساءله مراوده از ناحيه من بود، و او از راستگويانست و (ان اللّه لا يهدى كيد الخائنين ) و خدا كيد خيانتكاران را هدايت نمى كند همچنانكه كيد مرا كه مراوده و به زندان افكندن او بود هدايت نكرد، و سرانجام پس از چند سال زندانى شدن راستگويى و پاكدامنى او را برملا، و خيانت مرا نزد پادشاه و درباريانش افشاء و مرا رسوا نمود، همچنانكه كيد ساير زنان اشراف را هم هدايت نكرد.
و من هرگز نفس خود را تبرئه نمى كنم ، زيرا اين من بودم كه او را بزندان افكندم تا شايد بدين وسيله او را مجبور كنم كه به خواسته من تن در دهد، آرى (ان النفس لاماره بالسوء ال