ا ما رحم ربى ان ربى غفور رحيم ).
و اما وجه اشكال آن ، اين است كه : اين تفسير بسيار سخيف و نادرست است زيرا اولا اگر كلام ، كلام همسر عزيز مى بود جا داشت كه در جمله (ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب ) بگويد: (و ليعلم انى لم اخنه بالغيب ) (به صيغه امر) زيرا اگر اين جمله عنوان شهادت و اعتراف زليخا باشد و به غير صورت امر گفته باشد معنايش اين مى شود: (ذلك ) يعنى اين اعتراف و شهادت من براى اين بود كه يوسف بداند من اعتراف نموده و به پاكى او شهادت دادم ، پس بر خواننده پوشيده نيست كه اين كلام كلامى است خالى از فايده .
بخلاف اينكه اگر مى گفت : (و ليعلم ) (به صيغه امر) يعنى بايد بداند كه من در غياب او به گناه خود اعتراف و به پاكى او شهادت دادم .
علاوه بر اين لازمه اين تفسير اين است كه معناى اعتراف و شهادت باطل شود، چون اعتراف و شهادت وقتى دليل بر واقع مى گردد، و طهارت واقعى يوسف را مى رساند كه منظور از آن بيان حقيقت و اظهار حق باشد، نه اينكه يوسف بفهمد و از رفتار او در غيابش ‍ خوشش آيد.
و اگر جمله مذكور عنوان شهادت و اعتراف نباشد بلكه عنوان اعمالى باشد كه همسر عزيز در طول مدت زندانى يوسف انجام داده ، و معنايش اين باشد كه من براى اين شهادت دادم و اعتراف كردم كه يوسف بداند در طول مدت زندانيش به او خيانت نكردم ، در اين صورت كلامى خواهد بود هم دروغ محض و هم بى ربط، زيرا او در اين مدت به وى خيانت كرده بود، چه خيانتى بالاتر از اين كه نقشه چينى كرد تا او را بدون هيچ گناهى به زندان افكند علاوه بر اينكه شهادت و اعترافش به هيچ وجهى از وجوه دلالتى بر خيانت نكردنش ندارد، همچنانكه از نظر خواننده نيز پوشيده نيست .
ثانيا اگر آيه مورد بحث كلام همسر عزيز بود معنا نداشت به يوسف ياد دهد كه خدا كيد خائنان را رهبرى نمى كند، با اينكه يوسف اين معنا را در روز اول كه وى بناى مراوده را با او گذاشت خاطرنشانش كرده و گفته بود: (انه لا يفلح الظالمون ).
ثالثا در اين صورت جمله (و ما ابرى ء نفسى - من نفس خود را تبرئه نمى كنم - چون من او را با نقشه ها و كيد خودم به زندان افكندم ) - با جمله (لم اخنه بالغيب ) منافات دارد، و اين نيز بر خواننده پوشيده نيست .
آيه (ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربى ان ربى غفور رحيم ) از آنجايى كه مشتمل بر معارف جليله اى از توحيد است احتمال نمى رود كلام زنى بت پرست و مالامال از هوى و هوس بوده باشد.
بعضى ديگر از مفسرين وجه ديگرى در معناى دو آيه مورد بحث گفته اند و آن اينكه ضمير در (ليعلم ) و در (لم اخنه )، به عزيز كه همسر زليخا است برمى گردد، گويا زليخا پس از اعتراف خود و شهادتش به پاكى يوسف گفته است : اينها كه گفتم براى اين بود كه همسرم بداند من در غياب او در خلوتهايى كه با يوسف داشتم خيانتى به او نكردم ، و خلاصه عمل منافى با عفتى از من سر نزد، و تمامى ماجرا اين بود كه من با يوسف معاشقه كردم او هم عصمت خود را حفظ كرد و از نزديكى با من امتناع ورزيد، و در نتيجه عرض و ناموس شوهر من محفوظ ماند، و من اگر يوسف را از گناه تبرئه كردم براى اين بود كه اين محفوظ ماندن ناموس من از ناحيه او بود نه از ناحيه من ، و من نفس خود را تبرئه نمى كنم زيرا نفس آدمى اماره به زشتيها است مگر آنكه پروردگار من رحم كند.
اشكال اين وجه هم اين است كه اگر كلام مورد بحث گفتار همسر عزيز بود، و منظور اين بود كه دل شوهرش را بدست آورد، و هر سوء ظن و ترديدى را از دل او پاك سازد، با گفتن اين حرف نتيجه به عكس مى گرفت ، زيرا جمله (الان حصحص الحق انا راودته عن نفسه و انه لمن الصادقين ) در افاده اينكه او به يوسف عشق مى ورزيده يقين آور است ، و ليكن گفتن اينكه يوسف امتناع ورزيد يقين آور نيست زيرا همسرش ممكن است پيش خود خيال كند كه او اين حرف را براى دلخوشى من مى زند، و مى خواهد سوء ظن مرا از بين ببرد، و حاصل آنكه اعتراف و شهادت اگر از همسر عزيز مى بود غرضش رفع سوء ظن شوهر بود، در صورتى كه نه تنها سوء ظن او را رفع نمى كند بلكه او را دل چركين تر هم مى سازد.
بعلاوه ، بنابراين معناى جمله (و ما ابرى ء نفسى ...)، تكرار همان جمله (انا راودته عن نفسه ) مى شود، و حال آنكه در ظاهر سياق خلاف آن استفاده مى شود. همه اينها صرفنظر از اشكالاتى بود كه بر وجه قبلى وارد مى شد، زيرا همه آنها بر اين وجه نيزوارد است .

و قال الملك ائتونى به استخلصه لنفسى فلما كلمه قال انك اليوم لدينا مكين امين 

معنى جمله (استخلصه لنفسى ) اين است كه : من او را از مقربان خود قرار مى دهم ، و كلمه (مكين ) به معناى صاحب مقام و منزلت است ، و در جمله (فلما كلمه ) حذف و اضمار بكار رفته و تقديرش اين است كه وقتى يوسف را نزد شاه آوردند و او با وى گفتگو كرد گفت : تو ديگر از امروز نزد ما داراى مقام و منزلتى هستى . و اينكه حكم خود را مقيد به امروز كرد براى اشاره به علّت حكم بود، و معنايش اين است كه تو از امروز كه من به مكارم اخلاق و اجتناب از زشتى و فحشاء و خيانت و ظلم ، و صبرت بر هر مكروه پى بردم ، و فهميدم يگانه مردى هستى كه بخاطر حفظ طهارت و پاكى نفست حاضر شدى خوار و ذليل شوى ، و مردى هستى كه خداوند به تاييدات غيبى خود اختصاصت داده ، و علم به تاءويل احاديث و راى صائب و حزم و حكمت و عقل را به تو ارزانى داشته ، داراى مقام و منزلت هستى ، و ما تو را امين خود مى دانيم : و از اينكه بطور مطلق گفت : (مكين امين ) فهمانيد كه اين مكانت و امانت تو عمومى است ، و خلاصه حكمى كه كرديم هيچ قيد و شرطى ندارد.
و معناى آيه اين است كه پادشاه گفت : يوسف را نزد من آريد تا خاص و خالص براى خودم قرارش دهم ، و چون او را آوردند، و شاه با او تكلم كرد گفت : تو امروز با آن كمالاتى كه ما در تو ديديم داراى مكانتى مطلق و امانتى بدون قيد و شرط هستى ، و در آنچه بخواهى آزاد و بر جميع شؤ ون مملكت امينى . و اين در حقيقت حكم و فرمان وزارت و صدارت يوسف بود.

قال اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم 

بعد از آنكه شاه فرمان مكانت و امانت يوسف را بطور مطلق صادر كرد، يوسف از او در خواست نمود كه او را به وزارت ماليه و خزانه دارى منصوب كند، و امور مالى كشور و خزانه هاى زمين را كه مراد از آن همان سرزمين مصر بوده باشد به وى محول نمايد.
و اگر اين درخواست را كرد به اين منظور بود كه امور مالى كشور و ارزاق را به مباشرت خود اداره كند، و ارزاق را جمع آورى نموده براى سالهاى بعد كه قهرا سالهاى قحطى خواهد بود و مردم دچار گرانى و گرسنگى خواهند شد ذخيره نمايد، وخودش با دست خويش آن ذخيره ها را در ميان مردم تقسيم كند، و به هر يك آن مقدارى كه استحقاق دارد بدهد، و از حيف و ميل جلوگيرى نمايد.
و خود درخواست خويش را چنين تعليل كرد كه من حفيظ و عليم هستم ، زيرا اين دو صفت از صفاتيست كه متصدى آن مقامى كه وى درخواستش را كرده بود لازم دارد، و بدون آن دو نمى تواند چنان مقامى را تصدى كند، و از سياق آيات مورد بحث و آيات بعدش ‍ برمى آيد كه پيشنهاد پذيرفته شد، و دست بكار آنچه مى خواست گرديد.
عزت يافتن يوسف (عليه ا