لسلام ) به رحمت الهى ، بعد از آنكه براى ذلت او اسبابچينى كردند

و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيث يشاء نصيب برحمتنا من نشاء و لا نضيع اجر المحسنين 

كلمه (تمكين ) به معناى قدرت دادن ، و كلمه (تبوء) به معناى جاى گرفتن است ، و كلمه (كذلك ) اشاره است به داستانى كه تا رسيدن يوسف به مقام عزيزى مصر بيان كرد، و آن عبارت بود از زندانى شدنش كه با وجود اينكه غرض همسر عزيز از آن ، تحقير و ذليل كردن يوسف بود مع ذلك خداوند همان را وسيله عزّتش قرار داد، و ساير امور زندگيش نيز بهمين منوال جريان داشت ، پدرش او را احترام كرد و برادران بر وى حسد برده در چاهش انداختند، و به بازرگانان فروختند تا بدين وسيله آن احترام را مبدّل به ذلت كنند، خداى سبحان هم همين مكر و حيله آنان را وسيله عزّت او در خانه عزيز مصر قرار داد، زنان مصر مخصوصا همسر عزيز با وى خدعه كردند، و بناى مراوده را گذاشتند تا او را به منجلاب فسق و فجور بكشانند، خداوند همين توطئه را وسيله بروز و ظهور عصمت و پاكى او قرار داد، و در آخر هم زندان را كه وسيله خوارى او بود باعث عزّتش قرار داد.
و خداوند متعال بهمين داستان زندانى شدن و محروميت يوسف (عليه السلام ) از اختلاط و آميزش آزادانه با مردم اشاره نموده و فرموده (و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيث يشاء) يعنى ما اين چنين زحمت زندان را كه از او سلب آزادى اراده كرده بود برداشتيم ، و در نتيجه صاحب مشيتى مطلق و اراده اى نافذ گرديد، كه مى توانست در هر بقعه اى و قطعه اى از زمين كه بخواهد منزل بگزيند، پس اين جمله به وجهى محاذى جمله (و كذلك مكنا ليوسف فى الارض و لنعلمه من تاءويل الاحاديث و اللّه غالب على امره ) كه قبلا درباره وارد شدن يوسف به خانه عزيز فرموده بود قرار گرفته است .
و با اين مقايسه اين معنا روشن مى گردد كه جمله (نصيب برحمتنا من نشاء) در اينجا به معناى جمله (و اللّه غالب على امره ) در آنجا است ، و معلوم مى شود كه مراد اين است كه خداى سبحان وقتى بخواهد رحمت خود را به شخصى برساند، كسى در خواستن او معارضه ندارد و هيچ مانعى نمى تواند او را از بكار بردن اراده و خواستش جلوگيرى كند.
و اگر سببى از اسباب ، مى توانست كه مشيت خدا را در مورد احدى باطل سازد هر آينه درباره يوسف اين كار را مى كرد، زيرا در خصوص او تمامى اسباب ، آن هم سببهايى كه هر كدام جداگانه در ذليل كردن وى كافى بود دست بدست هم دادند، و مع ذلك نتوانستند او را ذليل كنند، بلكه بر خلاف جريان اسباب ، خداوند او را بلند و عزيز كرد، آرى (حكم تنها از آن خداست ).
و اينكه فرموده (و لا نضيع اجر المحسنين ) اشاره است به اينكه اين تمكين اجرى بوده كه خداوند به يوسف داد، و وعده جميلى است كه به هر نيكوكارى مى دهد، تا بدانند او اجرشان را ضايع نمى كند.

و لاجر الاخرة خير للذين آمنوا و كانوا يتقون 

يعنى اجر آخرت براى اولياى از بندگان اوست . پس در حقيقت اين جمله وعده جميلى است كه خداوند به خصوص اولياى خود كه يوسف يكى از ايشان است مى دهد.
دليل بر اينكه اين جمله وعده به عموم مؤ منين نيست جمله حاليه (و كانوا يتقون ) است كه دلالت دارد بر اينكه ايمان ايشان كه همان حقيقت ايمان است لا محاله مسبوق به تقواى استمرارى ايشان بوده آنهم تقواى حقيقى ، و (معلوم است كه ) چنين تقوايى بدون ايمان تحقق نمى يابد، پس ايمان بعدى ، ايمان بعد از ايمان و تقواست ، و چنين ايمانى همان اجراى ولايت اللّه است كه درباره اش فرموده : (الا ان اولياء اللّه لا خوف عليهم و لا هم يحزنون الذين آمنوا و كانوا يتقون لهم البشرى فى الحيوه الدنيا و فى الاخرة ).
بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيات مربوط به رؤ ياى ملك مصر و تعبير آن به وسيلهيوسف و اثبات بى گناهى آن حضرت و عزت يافتن او) 
در تفسير قمى آمده كه : پادشاه ، خوابى ديد و به وزراى خود چنين نقل كرد كه : من در خواب ديدم هفت گاو چاق را كه هفت گاو لاغر آنها را مى خوردند، و نيز هفت سنبله سبز و سنبله هاى خشك ديگرى ديدم - امام صادق (عليه السّلام ) جمله سبع سنبلات را سبع سنابل قرائت نمودند. - آنگاه به وزراى خود گفت كه : اى بزرگان مملكت ! اگر از تعبير خواب سررشته داريد مرا در رويايم نظر دهيد، ليكن كسى معنا و تاءويل روياى او را ندانست .
(و قال الذى نجا منهما و ادكر بعد امه ) يكى از دو تن يار زندانى يوسف كه نجات يافته بود و آن روز بالاى سر پادشاه ايستاده بود بعد از مدتى بياد روياى خود افتاد كه در زندان ديده بود و گفت (انا انبئكم بتاءويله فارسلون ) من شما را از تعبير اين خواب خبر مى دهم اينك مرا بفرستيد، (او را مرخص كردند تا) به نزد يوسف آمد و گفت : (ايها الصديق افتنا فى سبع بقرات سمان ياكلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر يابسات ) يوسف در پاسخش گفت : (تزرعون سبع سنين دابا فما حصدتم فذروه فى سنبله الا قليلا مما تاكلون ) يعنى هفت سال پى در پى بكاريد و آنچه درو كرديد در خوشه بگذاريد و مصرف نكنيد مگر اندكى كه مى خوريد خرمن كرده مى كوبيد، چون اگر همه را بكوبيد، تا هفت سال نمى ماند، بخلاف اينكه در سنبله بماند كه در اين مدت آفتى نمى بيند، آنگاه هفت سال ديگر بعد از آن مى رسد كه سالهاى سختى خواهد بود، و در آن مدت آنچه كه براى ايشان در سالهاى گذشته ذخيره كرده ايد به مصرف مى رسانيد، امام صادق (عليه السّلام ) فرموده : آيه به جاى (ما قدمتم ) به صورت (ما قربتم ) نازل شده بود، سپس بعد از آن چند سال ، سالى فرا مى رسد كه مردم در آن يارى مى شوند، و در آن باران بر آنان مى بارد.
امام (عليه السّلام ) فرمود: مردى نزد على اميرالمومنين (عليه السّلام ) كلمه (يعصرون ) را به بناى معلوم و مبنى بر فاعل قرائت كرد، حضرت فرمود: واى بر تو چه چيز را مى فشرند، آب انگور را براى شراب ؟ مرد عرض كرد: يا امير المومنين پس چگونه قرائت كنم ؟ فرمود: آيه بصورت (يعصرون ) به بناى مجهول و مبنى بر مفعول نازل شده ، و معنايش اين است كه در آن سال و بعد از سالهاى قحطى باران داده مى شوند، به دليل اينكه در جاى ديگر قرآن فرموده : (و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا).
فرستاده يوسف نزد پادشاه برگشته پيغام و دستور العمل را براى او باز گفت ، پادشاه گفت او را نزد من آريد، فرستاده اش نزد يوسف آمده از او خواست كه به دربار مصر بيايد، (يوسف ) گفت بسوى صاحبت برگرد و از او بپرس داستان زنانى كه دستهاى خود را پاره كردند چه بود؟ كه همانا پروردگار من به كيد ايشان عالم است .
پادشاه ، زنان نامبرده را در يكجا جمع كرده پرسيد جريان شما در آن روزها كه با يوسف و بر خلاف ميل او مراوده مى كرديد چگونه بود؟ گفتند خدا منزه است كه ما كمترين عيب و عمل زشتى از او نديديم . همسر عزيز گفت : الان حق روشن و برملا گرديد، آرى من با او و برخلاف ميل او مراوده داشتم ، و او از راستگويان است ، و اين را بدان جهت گفتم كه او بداند من در غيابش خيانتش نكردم ، و اينكه خدا كيد خيانتكاران را هدايت نمى كند - و معناى اين جمله از كلمات زليخا اين است كه اين اعتراف را بدان سبب كردم 