ا يوسف بداند اين بار مانند سابق بر عليه او دروغ نگفتم -، سپس اضافه كرد: من نفس خود را تبرئه نمى كنم زيرا نفس وادارنده به زشتيهاست ، مگر آنكه پروردگارم رحم كند.
آنگاه پادشاه گفت : او را نزد من آريد تا او را از نزديكان خود قرار دهم ، پس وقتى نگاهش به يوسف افتاد گفت : تو امروز نزد ما داراى مكانت و منزلتى ، و نزد ما امين مى باشى ، هر حاجتى دارى بگو. يوسف گفت : مرا بر خزانه هاى زمين بگمار كه من نگهبان و دانايم ، يعنى مرا بر كندوها و انبارهاى آذوقه بگمار. او هم يوسف را مصدر آن كار كرد، و همين است مقصود از اينكه فرمود: (و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيث يشاء).
مؤ لف : اينكه صاحب تفسير قمى گفتند كه امام صادق (سبع سنابل ) قرائت كرده منافى با روايت عياشى است كه از ابن ابى يعفور از آنجناب نقل كرده كه سبع سنبلات ، قرائت كرده اند البته اين به نقلى است كه تفسير برهان از عياشى كرده ، و گرنه در نسخه چاپى خود عياشى نيز سبع سنابل آمده .
و اينكه گفت امام فرمود: آيه بصورت (ما قربتم ) نازل شده مقصود اين است كه (ما قدمتم ) بحسب تنزيل به معناى تقريب است ، و اينكه فرمود: آيه بصورت (و فيه يعصرون )، به بناى مجهول و مبنى بر مفعول نازل شده و معنايش اين است كه مردم در آن سال باران داده مى شوند، دلالت دارد بر اينكه آن جناب كلمه (يغاث ) را از ماده غوث به معناى يارى گرفته نه از ماده غيث كه به معناى باران است ، و اين معنا را عياشى نيز در تفسير خود از على ابن معمر از پدرش از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده است و اينكه فرمود: معناى اين جمله از كلمات زليخا اين است كه اين اعتراف را بدان سبب كردم ... ظاهر اين است كه امام (عليه السّلام ) جمله (ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب ... ان ربى غفور رحيم ) را از كلام همسر عزيز دانسته . و خواننده محترم بيانى را كه در اين خصوص گذرانديم بخاطر دارد.
دو روايت نبوى درباره يوسف (ع ) از طرقاهل سنت و اشكال آندو
و در الدّرالمنثور است كه فاريابى و ابن جرير و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردويه به چند طريق از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: من از صبر و بزرگوارى برادرم يوسف در عجبم ، خدا او را بيامرزد، براى اينكه فرستادند نزد او تا درباره خواب پادشاه نظر دهد (و او هم بدون هيچ قيد و شرطى نظر داد) و حال آنكه اگر من جاى او بودم نظر نمى دادم مگر بشرطى كه مرا از زندان بيرون بياورند، و نيز از صبر و بزرگوارى او در عجبم از آنكه از ناحيه پادشاه آمدند تا از زندان بيرونش كنند باز هم بيرون نرفت تا آنكه بى گناهى خود را اثبات كرد، و حال آنكه اگر من بودم بى درنگ بسوى در زندان مى دويدم ، ولى او مى خواست بى گناهى خود را اثبات كند خدايش بيامرزد.
مؤ لف : اين معنا بطريق ديگرى نيز روايت شده ، و از طرق اهل بيت (عليهم السلام ) هم روايتى آمده كه عياشى آنرا در تفسير خود از ابان از محمد بن مسلم از يكى از دو امام - امام باقر و يا امام صادق (عليه السّلام ) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود اگر من جاى يوسف بودم در آن موقع كه فرستاده پادشاه نزدش آمد تا خواب وى را تعبير كند تعبير نمى كردم مگر بشرطى كه مرا از زندان خلاص كند و من از صبر يوسف در برابر كيد همسر پادشاه در عجبم كه تا چه اندازه صبر كرد تا سرانجام خداوند بى گناهيش را ظاهر ساخت .
مؤ لف : اين روايت نبوى - كه هم بطرق اهل سنت و هم بطرق اهل بيت (عليهم السلام ) نقل شده - خالى از اشكال نيست ، زيرا در آن يكى از دو محذور هست ، يا طعن و عيبجويى از يوسف و يا طعن بر خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ).
طعن بر يوسف به اينكه بگوييم در توسل و چاره جويى براى نجات از زندان ، تدبير خوبى بكار نبرده ، و حال آنكه بهترين تدبير همان تدبيرى بود كه او بكار برد، چون آن جناب هدفش صرف بيرون آمدن از زندان نبود، زيرا همسر عزيز و همچنين زنان اشراف مصر از خدا مى خواستند او نسبت به خواست و هواى دل آنان موافقت كند، و ايشان بى درنگ آزادش سازند، و اصلا اگر موافقت مى كرد به زندان نمى افتاد، به زندانش انداختند تا مجبور به موافقتش كنند، و او در چنين محيطى از خدا خواست تا به زندان بيفتد و گفت : (رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه ) بلكه خواست او اين بود كه اگر بيرون مى آيد در جو و محيطى قرار گيرد كه ديگر آن پيشنهادهاى نامشروع به او نشود و نيز محيط بر بى گناهى او در زندانى شدنش واقف گردد، و در درجه سوم وقتى بيرون مى آيد باز بصورت يك غلام درنيايد، بلكه در رتبه اى قرار گيرد كه لايق شانش باشد.
و لذا نخست در همان زندان به دنبال روياى پادشاه وظيفه اى را كه يك نفر زمامدار نسبت به ارزاق رعيت و حفظ و نگهدارى آن دارد بيان نمود، و بدين وسيله زمينه اى فراهم كرد كه شاه بگويد (ائتونى به - او را نزد من آريد) و در درجه دوم وقتى آمدند و گفتند كه برخيز تا از زندان بيرون و به نزد پادشاه رويم ، امتناع ورزيد، و بيرون آمدن خود را مشروط بر اين كرد كه شاه ميان او و زنان اشرافى مصر به عدل و داد حكم كند، و با اين عمل زمينه اى چيد كه نتيجه اش آن شد كه شاه بگويد: (ائتونى به استخلصه لنفسى - او را نزد من آريد تا از مقربان خود قرارش دهم ) حال آيا چنين تدبيرى قابل طعن است ؟ و يا آنكه بهترين تدبيرى است كه براى رسيدن به عزّت ، و نجات از بردگى و رسيدن به مقام عزيزى مصر و گسترش دادن عدل و احسان در زمين ممكن است تصوّر شود؟ قطعا بهترين تدبير است كه علاوه بر آن آثار، اين نتيجه را هم داشت كه پادشاه وكرسى نشينان او در خلال اين آمد و شدها، به صبر و عزم آهنين و تحمّل طاقت فرساى او در راه حق و نيز به علم فراوان و حكم قاطع و محكم وى پى بردند.
و اما طعن بر رسول خدا به اينكه بگوييم آن جناب فرموده باشد اگر من جاى يوسف بودم بقدر او صبر نمى كردم . با اينكه گفتيم در اين صبر وحق با يوسف بود، و آيا نسبت دادن چنين كلامى به آن جناب معنايش اعتراف به اين نيست كه يكى از خصوصيات پيغمبر اكرم اين است كه نمى توانست در مواردى كه صبر واجب و لازم است صبر كند؟! چرا معنايش همين است و حاشا بر آن جناب كه مردم را به چنين صبرى توصيه كند و خودش از انجام آن عاجز باشد، و چگونه عاجز بود و حال آنكه قبل از هجرتش و همچنين بعد از آن در راه خدا و در برابر اذيت ها و شكنجه هاى مردم آنچنان صبر كرد كه خداى تعالى به مثل آيه (و انك لعلى خلق عظيم ) ثنا خوانيش كرد.
رواياتى در ذيل (ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب )
و نيز در الدّرالمنثور است كه حاكم در تاريخ خود و ابن مردويه و ديلمى از انس روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا آيه (ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب ) را قرائت كرده و فرمودند: وقتى يوسف اين حرف را زد جبرئيل به او گفت : اى يوسف يادت مى آيد كه تو نيز قصد زليخا را كردى ؟ يوسف گفت : (و ما ابرى ء نفسى ).
مؤ لف : اين معنا در روايات متعددى قريب بهم نقل شده ، از آن جمله روايت ابن عباس است كه وقتى يوسف اين حرف را زد جبرئيل به او طعنه زد و گفت : (آرى خيانت نك