دى حتى آن موقعى كه قصد اورا كردى ) و روايت حكيم بن جابر است كه دارد: جبرئيل گفت : (آرى خيانت نكردى حتى آن موقعى كه بند شلوار را باز كردى )، و همچنين نظير آن ، روايات ديگرى از مجاهد و قتاده و عكرمه و ضحاك و ابن زيد و سدى و حسن و ابن جريح و ابى صالح و غير ايشان آمده .
و ما در بيان سابق گذرانديم كه اين روايات از روايات جعلى است كه مخالف با صريح قرآن است ، آرى حاشا بر مقام يوسف صديق اينكه در گفتار (لم اخنه بالغيب ) دروغ گفته و آنگاه بعد از طعنه جبرئيل دروغ خود را اصلاح كرده باشد.
زمخشرى در كشاف گفته : هرزه سرايان رواياتى جعلى بهم بافته و چنين پنداشته اند كه وقتى يوسف گفت : (لم اخنه بالغيب ) جبرئيل گفت : (آرى و نه آنوقت كه قصد او كردى ) و خود زليخا گفت : آرى و نه آن موقع كه بند زير جامه ات را باز كردى . و اين هرزه سرائيها بخاطر آن است كه اينان نه تنها از بهتان بستن بخدا و رسولش باكى ندارند بلكه در اين عمل با يكديگر كورس و مسابقه مى گذاشتند.
و در تفسير عياشى از سماعه نقل كرده كه گفت : من از او سؤ ال كردم كه مقصود از (ربك ) در جمله (برگرد بسوى صاحب و خدايت ) كيست ؟ فرمود: مقصود عزيز است .

روايتى از امام رضا (ع ) درباره جمع آورى آذوقه در هفتسال و تدبير مملكت توسط يوسف (ع )
مؤ لف : و در تفسير برهان از طبرسى در كتاب نبوت و او به سند خود از احمد بن محمد بن عيسى از حسن بن على بن الياس روايت كرده كه گفت : من از حضرت رضا (عليه السّلام ) شنيدم كه مى فرمود: يوسف به جمع آورى آذوقه پرداخت ، و در آن هفت سال فراوانى ، طعامهاى اندوخته را انبار كرد، و چون اين چند سال سپرى شد و سالهاى قحطى فرا رسيد يوسف شروع كرد بفروختن طعام ، در سال اول در برابر نقدينه از درهم و دينار، و در مصر و اطراف آن هيچ درهم و دينارى نماند مگر آنكه همه ملك يوسف شد.
و در سال دوم در برابر زيورها و جواهرات ، و در نتيجه در مصر و اطرافش زيور و جواهرى هم نماند مگر آنكه به ملك يوسف درآمد، و در سال سوم طعام را در ازاى دامها و چارپايان فروخت ، و دام و چارپايى نماند مگر آنكه ملك او شد، در سال چهارم آنرا در ازاى غلامان و كنيزان فروخت ، در نتيجه غلام و كنيزى هم در مصر و پيرامونش نماند مگر آنكه همه در ملك يوسف درآمدند، و در سال پنجم طعام را به قيمت خانه ها و عرضه ها فروخت و ديگر خانه و عرصه اى در مصر و پيرامونش نماند مگر آنكه آن نيز ملك وى شد، در سال ششم در ازاى مزرعه ها و نهرها فروخت ، و ديگر در مصر و پيرامونش مزرعه و نهرى نماند مگر آنكه ملك وى شد و در سال آخر كه سال هفتم بود چون براى مصريان چيزى نمانده بود ناگزير طعام را به ازاى خود خريدند، و تمامى سكنه مصر و پيرامون آن برده يوسف شدند.
و چون احرار و عبيد ايشان همه ملك يوسف شد گفتند ما هيچ ملك و سلطنتى مانند ملك و سلطنتى كه خدا به اين پادشاه داده نديده و نه ، شنيده ايم ، و هيچ پادشاهى سراغ نداريم كه علم و حكمت و تدبير اين پادشاه را داشته باشد.
پس يوسف به پادشاه گفت حال نظرت درباره اين نعمت ها كه پروردگار من در مصر و پيرامونش به من ارزانى داشته چيست راى خود را بگو و بدان كه من ايشان را از گرسنگى نجات ندادم تا مالكشان شوم ، و اصلاحشان نكردم تا فاسدشان كنم و نجاتشان ندادم تا خود بلاى جان آنان باشم ، ليكن خداوند بدست من نجاتشان داد. پادشاه گفت راى براى توست .
يوسف گفت : من خدا و تو را شاهد مى گيرم كه تمامى اهل مصر را آزاد كرده و اموال ايشان را به ايشان برگرداندم ، و همچنين اختيارات و سلطنت و مهر و تخت و تاج تو را نيز به تو برگرداندم ، بشرطى كه جز به سيرت من نروى ، و جز به حكم من حكم نكنى .
پادشاه گفت : اين خود، توبه و افتخار من است كه جز به سيرت تو سير نكنم و جز به حكم تو حكمى نرانم و اگر تو نبودى امروز بر تو سلطنتى نداشته و در دوران چهارده ساله گذشته نمى توانستم مملكت را اداره كنم و اين تو بودى كه سلطنت مرا به بهترين وجهى كه تصوّر شود عزّت و آبرو دادى ، و اينك من شهادت مى دهم بر اينكه معبودى نيست جز خدايتعالى ، و او تنها و بدون شريك است ، و شهادت مى دهم كه تو فرستاده اويى ، و از تو تقاضا دارم كه بر وزارت خود باقى باشى كه تو نزد ما مكين و امينى .
مؤ لف : روايات در اين مقام بسيار است ، اما چون اغلب آنها ربطى به غرض تفسيرى ما ندارند لذا از نقل آنها خوددارى مى كنيم .
رواياتى در ذيل (اجعلنى على خزائن الارض ...) 
و در تفسير عياشى آمده كه سليمان از سفيان نقل مى كند كه مى گويد به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : آيا جايز نيست كه آدمى خود را تزكيه نمايد (و از خوبى خود تعريف كند)؟ فرمود: در صورتى كه ناگزير شود جايز است ، مگر نشنيده اى گفتار يوسف را كه به پادشاه مصر گفت : (اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم ) و همچنين گفتار عبد صالح را كه گفت : (انى لكم ناصح امين )؟.
مؤ لف : ظاهرا مقصود آنجناب از عبد صالح همان هود پيغمبر است كه به قوم خود گفته بود: (ابلغكم رسالات ربى و انا لكم ناصح امين ).
و در عيون به سند خود از عياشى روايت كرده كه گفته است : محمد بن نصر از حسن بن موسى روايت كرده كه گفت : اصحاب ما از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت كرده اند كه مردى به آنجناب عرض كرد: خدا اصلاحت كند، بفرما ببينم چگونه كار شما با مامون بدينجا بينجاميد؟ (و گويا سائل عمل آن جناب را با مامون عملى ناپسند مى پنداشته ) و لذا حضرت ابى الحسن رضا (عليه السّلام ) فرمود: بگو ببينم از پيغمبر و وصى كداميك از ديگرى افضلند، مرد عرض كرد پيغمبر افضل از وصى است ، فرمود: حال بگو ببينم مشرك افضل است و يا مسلم ؟ عرض كرد البته مسلم .
فرمود: عزيز مصر مشرك ، و يوسف وزير او پيغمبر بود، و اين مامون مسلمان است و من وصى ، يوسف از عزيز خواست تا او را مسؤ ول امور مالى كند و گفت : (استعملنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم ) ولى من چنين تقاضايى كه نكردم هيچ ، بلكه مامون مرا در قبول اين ولايتعهدى مجبور كرد، آنگاه در معناى جمله (حفيظ عليم ) فرمود: يعنى حافظ بر اموال ، و عالم به هر زبانم .
مؤ لف : اينكه فرمود: (استعملنى على خزائن الارض ) مقصود آن جناب نقل به معناى آيه است ، و اين روايت را عياشى نيز در تفسير خود آورده ، معانى الاخبار هم آخر آنرا از فضل بن ابى قره از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده است .وَجَاء إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُواْ عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنكِرُونَ (58) 
وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ قَالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَّكُم مِّنْ أَبِيكُمْ أَلاَ تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَأَنَاْ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ (59)
فَإِن لَّمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلاَ كَيْلَ لَكُمْ عِندِي وَلاَ تَقْرَبُونِ (60)
قَالُواْ سَنُرَاوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَإِنَّا لَفَاعِلُونَ (61)
وَقَالَ لِفِتْيَانِهِ اجْعَلُواْ بِضَاعَتَهُمْ فِي رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَا إِذَا انقَلَبُواْ إِلَى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (62)

ترجمه آيات 

برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند، او ايش