 امروز شما را بر آن فرزندم امين شمردم ولى شما در حفظ او كارى برايم صورت نداديد، كه سهل است ، بلكه پيراهن او را كه آغشته به خون بود برايم آورديد، و گفتيد كه گرگ او را دريد.
امروز هم اگر درباره برادرش به شما اعتماد كنم به كسانى اعتماد كرده ام كه اعتماد و اطمينان به آنان سودى نمى بخشد، و نمى توانند نسبت به امانتى كه به ايشان سپرده مى شود رعايت امانت را نموده آنرا حفظ كنند.
مراد يعقوب (عليه السلام ) از جمله : (فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين )
و اينكه فرمود: (فاللّه خير حافظا و هو ارحم الراحمين ) تفريع است بر كلام سابقش كه گفته بود: (هل آمنكم عليه ...)، كه استنتاج را آماده مى كند و مى فهماند كه وقتى اطمينان به شما در خصوص اين پسر، لغو و بيهوده است و هيچ اثر و خاصيتى ندارد، پس بهترين اطمينان و اتكال ، تنها آن اطمينان و توكلى است كه به خداى سبحان و به حفظ او باشد، و خلاصه وقتى امر مردد باشد ميان توكل به خدا و تفويض به او، و ميان اطمينان و اعتماد به غير او، وثوق به خداى تعالى بهتر و بلكه متعين است .
و جمله (و هو ارحم الراحمين ) به منزله تعليل براى جمله (فاللّه خير حافظا) است ، و معنايش اين است كه غير خداى تعالى چه بسا در امرى مورد اطمينان قرار بگيرد، و يا در امانتى امين پنداشته شود، ولى او كمترين رحمى به صاحب پندار نكرده امانتش را ضايع مى كند، بخلاف خداى سبحان كه او ارحم الراحمين است ، و در جايى كه بايد رحم كند از رحمتش دريغ نمى دارد، او بر عاجز و ضعيفى كه امر خود را به او واگذار نموده و بر او توكل جسته ترحم مى كند، و كسى كه بر خدا توكل كند خدا او را بس است .
از اينجا بخوبى روشن مى گردد كه مراد حضرت يعقوب (عليه السّلام ) اين نبوده كه لزوم اعتماد به خدا را از اين جهت بيان كند كه چون خداى تعالى سببى است مستقل در سببيت ، و سببى است كه به هيچ وجه مغلوب سبب ديگرى نمى شود، به خلاف ساير اسباب كه استقلال نداشته مغلوب خداوندند، زيرا گو اينكه اين در جاى خود صحيح و مسلم است همچنانكه خود فرموده : (و من يتوكل على اللّه فهو حسبه ان اللّه بالغ امره ) و چگونه چنين نباشد و حال آنكه چنين اطمينانى به غير خدا شرك است و انبياء (عليهم السلام ) به نص قرآن از آن منزهند، اين قرآن است كه تصريح دارد بر اينكه يعقوب از مخلصين و برگزيدگان و از ائمه (هداة مهديين ) است ، و او خود در آنجا كه فرموده بود: (الا كما امنتكم على اخيه من قبل ) اعتراف كرده بر اينكه فرزندان را درباره يوسف امين پنداشته و اگر اينگونه اعتماد كردن شرك بود به نص قرآن ، يعقوب مرتكب آن نمى شد، علاوه بر اينكه نسبت به برادر يوسف هم اين اعتماد را كرد و به طورى كه از آيات بعدى برمى آيد بعد از گرفتن پيمانى خدايى او را به ايشان سپرد.
پس معلوم مى شود مقصود يعقوب (عليه السّلام ) از اعتماد به خدا اعتماد به اين معنا نبوده بلكه مقصودش بيان اين معنا بوده كه لزوم اختيار اطمينان و اعتماد به خدا، بر اعتماد به غير او از اين جهت است كه خداى تعالى متصف به صفات كريمه اى است كه بخاطر وجود آنها يقين و اطمينان حاصل مى شود كه چنين خدايى بندگان متوكل را فريب نمى دهد، و به كسانى كه امور خود را تفويض به او كرده اند خدعه نمى كند، چونكه او نسبت به بندگان خويش رؤ وف و غفور ودود و كريم و حكيم و عليم ، و به عبارت جامع تر ارحم الراحمين است .
علاوه بر اين او در امورش مغلوب و در مشيتش مقهور كسى نمى شود، بخلاف مردم كه اگر در امرى مورد اعتماد قرار گيرند از آنجا كه اسير هوى و بازيچه هوسهاى نفسانيند چه بسا كرامت نفس و فضيلت و وفا و صفت رحمت ، ايشان را به حفظ آنچه كه حفظش در اختيار آنان است وادار كند، و چه بسا هوى و هوسها وادارشان كند كه نسبت به آن خيانت ورزيده از حفظش دريغ نمايند، بعلاوه ، همان كسانى هم كه خيانت نمى ورزند در قدرت و اراده بر حفظ آن ، استقلال و استغنايى در خود ندارند.
و كوتاه سخن آنكه مراد يعقوب (عليه السّلام ) اين است كه اطمينان به حفظ خداى سبحان بهتر است از اطمينان به حفظ غير او، براى اينكه او ارحم الراحمين است ، و به بنده خود، در آنچه كه او را امين در آن دانسته خيانت نمى كند، بخلاف مردم كه چه بسا رعايت عهد و امانت را ننموده به موتمنى كه متوسل به ايشان شده ترحم نكنند و به وى خيانت بورزند.
بهمين جهت مى بينيم يعقوب (عليه السّلام ) بعد از آنكه براى بار دوم فرزندان را مكلف به آوردن وثيقه مى كند چنين مى فرمايد: (حتى توتون موثقا من اللّه لتاتننى به الا ان يحاط بكم ) و آن اختيارى را كه فرزندان در حفظ برادر خود ندارند استثناء نموده مى فرمايد: مگر آنكه شما را احاطه كنند و قدرت حفظ او از شما سلب گردد، زيرا در اينصورت حفظ برادر از قدرت و استطاعت ايشان بيرون است ، و ديگر نسبت به آن مورد سؤ ال پدر واقع نمى شوند، و اما اينكه حضرت يعقوب (عليه السّلام ) از آنان خواست تا وثيقه اى الهى بياورند تا آنجا بود كه اختيار و قدرت دارند برادر را حفظ نموده دوباره به پدر برگردانند، مثلا او را نكشند، و آواره و تبعيدش نكنند، و بلايى نظير آن بر سرش نياورند (دقّت فرمائيد)
از آنچه گذشت اين معنا روشن شد كه در جمله (و هو ارحم الراحمين ) يك نوع تعريض به فرزندان و طعنه به اين است كه ايشان آنطور كه بايد و يا اصلا نسبت به برادر خود يوسف رحم نكردند، و با اينكه پدر نسبت به وى امينشان دانست امانت را رعايت ننمودند، و آيه بهر حال در معناى رد درخواست فرزندان است .

و لما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردت اليهم ... 

كلمه (بغى ) به معناى طلب كردن است ، و بيشتر در طلب شر استعمال مى شود، و بغى به معناى ظلم و زنا نيز از همين باب است . در مجمع البيان مى گويد: كلمه (ميره ) به معناى طعامهايى است كه از شهرى به شهر ديگر حمل و نقل مى شود، (مرتهم ) معنايش اين است كه : من جهت ايشان از شهر ديگرى طعام وارد كردم ، و همچنين مضارعش (اميرهم ) و مصدرش (ميرا) و نيز (امترتهم امتيارا) كه باب افتعال آنست .
و اينكه گفتند: (يا ابانا ما نبغى ) استفهامى است كه از پدر كردند و به آيه چنين معنا مى دهد كه وقتى بار و بنه خود را باز كرده و كالاى خود را در ميان طعام خود يافتند، و فهميدند كه عمدا به ايشان برگردانيده اند به پدر گفتند: ما ديگر بيش از اين چه مى خواهيم ما وقتى به مصر مى رفتيم منظورمان خريدن طعام بود، نه تنها طعام را به سنگ تمام به ما دادند بلكه كالاى ما را هم به ما برگردانيدند، و اين خود بهترين دليل است بر اينكه منظور عزيز احترام ما است ، نه اينكه قصد سويى به ما داشته باشد.
پس اينكه گفتند: (يا ابانا ما نبغى هذه بضاعتنا ردت الينا) منظورشان دلخوش ساختن پدر بود، تا شايد بدين وسيله به فرستادن برادرشان رضايت دهد، و از ناحيه عزيز مطمئن باشد كه قصد سويى ندارد، و از ناحيه خود ايشان هم مطمئن باشد كه همانطور كه وعده دادند حفظش خواهند كرد، و بهمين جهت دنبال جمله مزبور گفتند: (و نمير اهلنا و نحفظ اخانا و نزداد كيل بعير ذلك كيل يسير) و معناى (ذلك كيل يسير) اين است كه اي