ن كيلى است آسان .
بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه (ما) در جمله (ما نبغى ) ماى نفى است ، و معناى جمله اين است كه : منظور ما از آنچه كه درباره عزيز و پذيرايى و احترامش گفتيم دروغ بافى نبود، به شهادت اينكه اين سرمايه ما است كه به ما برگشته . و همچنين ، بعضى گفته اند: كلمه (يسير) به معناى اندك است و معناى جمله اين است كه اين كيل طعامى كه ما با خود آورده ايم كيل اندكى است ، و ما را كافى نيست ، ناگزير بايد برادر را هم همراه ببريم تا سهم او را هم بگيريم .

قال لن ارسله معكم حتى توتون موثقا من اللّه لتاتننى به الا ان يحاط بكم فلما آتوه موثقهم قال اللّه على ما نقول وكيل 

كلمه (موثق ) (به كسرثاء) به معناى چيزى است كه مورد وثوق و اعتماد قرار گيرد، و (موثقا من اللّه ) امرى است كه هم مورد اعتماد باشد و هم مرتبط و وابسته به خدايتعالى ، و آوردن وثيقه الهى و يا دادن آن ، به اين است كه انسان را بر امرى الهى و مورد اطمينان از قبيل عهد و قسم مسلط كند به نحوى كه (احترام خدا در آن ) به منزله گروگانى باشد.
آرى معاهدى كه عهد مى بندد و قسم خورنده اى كه سوگند مى خورد و مى گويد: (عاهدت الله ان افعل كذا - با خدا عهد بستم كه فلان كار را بكنم ) و يا مى گويد: (باللّه لا فعلن كذا - به خدا سوگند كه اين كار را مى كنم ) احترام خدا را نزد طرف مقابلش گروگان مى گذارد، بطورى كه اگر به گفته خود وفا نكند نسبت به گروگانش زيانكار شده و در نتيجه احترام خداى را از بين برده و در نزد او مسؤ ول هست .
كلمه (احاطه ) از ماده (حاط) به معناى حفظ است ، و ديوار را هم از جهت اينكه مكانى را محصور و محفوظ مى كند حايط مى گويند،
و خدا را از اين جهت محيط به كل شى ء مى گويند كه بر هر چيز مسلط و آنرا از هر جهت حافظ است ، و هيچ موجودى و هيچ جزئى از موجودات از تحت قدرت او بيرون نيست ، و وقتى گفته مى شود: فلانى را بلا و مصيبت احاطه كرده و معنايش اين است كه بطورى به وى روى آورده كه تمامى درهاى نجات را برويش بسته است ، و ديگر گريزگاهى ندارد، و نيز از همين باب است كه مى گويند: (فلان احيط به ) يعنى فلانى هلاك و يا فاسد شد و يا درهاى نجات و خلاصى به رويش بسته گرديد، خداى تعالى هم فرموده : (و احيط بثمره فاصبح يقلب كفيه على ما انفق فيها) و نيز فرموده : (و ظنوا انهم احيط بهم دعوا اللّه مخلصين له الدين ) و بهمين معنا است جمله مورد بحث : (الا ان يحاط بكم ) يعنى مگر آنكه دچار آنچنان گرفتارى شويد كه به كلى قدرت و استطاعت را از شما سلب كند، و ديگر نتوانيد فرزندم را برگردانيد.
معناى توسل به خدا، لغو و بى اثر دانستن اسباب و وسائط نيست 
كلمه (وكيل ) از وكالت است كه به معناى تسلط بر امرى است كه بازگشت آن به غير شخص وكيل است ، ولى وكيل قائم به آن امر و مباشر در آن است ، توكيل كردن ديگرى هم بهمين معنا است كه او را در كارى تسلط دهد تا او بجاى خودش آن كار را انجام دهد، و توكل بر خدا به معناى اعتماد بر او و اطمينان به او در امرى از امور است ، و توكيل خدايتعالى و توكل بر او در امور به اين عنايت نيست كه او خالق و مالك و مدبّر هر چيز است بلكه به اين عنايت است كه خداوند اجازه داده است تا هر امرى را به مصدرش و هر فعلى را به فاعلش نسبت دهند، و چنين نسبتى را بنحوى از تمليك ، ملك ايشان كرده ، و اين مصادر در اثر و فعل ، اصالت و استقلال ندارند و سبب مستقل تنها خداى سبحان است كه بر هر سببى غالب و قاهراست .
بنابراين رشد فكرى آن است كه وقتى انسان امرى را اراده مى كند و به منظور رسيدن به آن ، متوسل به اسباب عادى اى كه در دسترس اوست مى شود در عين حال چنين معتقد باشد كه تنها سببى كه مستقل به تدبير امور است خداى سبحان است ، و استقلال و اصالت را از خودش و از اسبابى كه در طريق رسيدن به آن امر بكار بسته نفى نموده بر خدا توكل و اعتماد كند.
پس معلوم شد كه معناى توكل اين نيست كه انسان نسبت امور را به خودش و يا به اسباب ، قطع و يا انكار كند، بلكه معنايش اين است كه خود و اسباب را مستقل در تاءثير ندانسته و معتقد باشد كه استقلال و اصالت منحصرا از آن خداى سبحان است ، و در عين حال سببيت غير مستقله را براى خود و براى اسباب قائل باشد.
و لذا مى بينيم يعقوب (عليه السّلام ) بطورى كه آيات مورد بحث حكايت مى كند در عين توكلش بر خدا اسباب را لغو و مهمل ندانسته و به اسباب عادى تمسك مى جويد، نخست با فرزندان درباره برادرشان گفتگو نموده سپس از ايشان پيمانى خدايى مى گيرد، آنگاه بر خدا توكل مى كند، و همچنين در وصيتى كه در آيه بعدى آمده نخست سفارش مى كند از يك دروازه وارد مصر نشوند، بلكه از درهاى متعدد وارد شوند، و آنگاه بر پروردگارش خداى متعال توكل مى كند.
پس خداى سبحان بر هر چيز وكيل است از جهت امورى كه نسبتى با آن چيز دارند، همچنانكه او ولى هر چيز است از جهت استقلالش به قيام بر امور منسوب به آن چيز، و خود آن امور عاجزند از قيام به امور خود، با حول و قوه خود، و نيز او رب هر چيز است از جهت اينكه مالك و مدبّر آن است .
معناى آيه اين است كه : يعقوب (عليه السّلام ) به فرزندان خود گفت (لن ارسله معكم ) هرگز برادرتان را با شما روانه نمى كنم (حتى توتون موثقا من اللّه - تا آنكه ميثاقى را از خدا كه من به آن وثوق و اعتماد كنم بياوريد و به من بدهيد)، حال يا عهدى ببنديد و يا سوگند بخوريد كه (لتاتننى به - او را برايم مى آوريد)، و از آنجايى كه اين پيمان منوط به قدرت فرزندان بوده بناچار صورت اضطرارشان را استثناء نموده گفت : (الا ان يحاط بكم - مگر آنكه از شما سلب قدرت شود) (فلما آتوه موثقهم - بعد از آنكه ميثاق خود را برايش آوردند) يعقوب (عليه السّلام ) گفت : (اللّه على ما نقول وكيل - خدا بر آنچه ما مى گوييم وكيل باشد) يعنى ما همگى قول و قرارى بستيم ، چيزى من گفتم و چيزى شما گفتيد، و هر دو طرف در رسيدن به غرض بر اسباب عادى و معمولى متمسك شديم ، اينك بايد هر طرفى به آنچه كه ملزم شده عمل كند، (من برادر يوسف را به دهم و شما هم او را به من برگردانيد) حال اگر كسى تخلف كرد خدا او را جزا دهد و داد طرف مقابلش را از او بستاند.
سبب اينكه يعقوب (عليه السلام ) به پسران خود سفارش كرد از يك دروازه واردنشوند

و قال يا بنى لا تدخلوا من باب واحد و ادخلوا من ابواب متفرقه ... 

اين كلامى است كه يعقوب به فرزندان خود گفته است وقتى كه فرزندانش آن موثق را كه پدر از ايشان خواسته بود آورده و آماده كوچ كردن به سوى مصر بودند. و از سياق داستان چنين استفاده مى شود كه يعقوب از جان فرزندان خود كه يازده نفر بودند مى ترسيده نه اينكه از اين ترسيده باشد كه عزيز مصر ايشان را در حال اجتماع ، وصف بسته ببيند، زيرا يعقوب (عليه السّلام ) مى دانست كه عزيز مصر همه آنها را نزد خود مى طلبد، و ايشان در يك صف يازده نفرى در برابرش قرار مى گيرند،
و عزيز هم مى داند كه ايشان همه برادران يكديگر و فرزندان يك پدرند، اين جاى ترس نيست ، بلكه ترس يعقوب بطورى كه ديگران هم گفته اند، از اين بوده كه مردم ايشان را كه برادران از يك پدرند در