 حال اجتماع ببينند و چشم بزنند، و يا بر آنان حسد برده (و براى خاموش ساختن آتش جسد خود، وسيله از بين بردن آنان را فراهم سازند) و يا از ايشان حساب ببرند و براى شكستن اتفاقشان توطئه بچينند، يا بقتلشان برسانند و يا بلاى ديگرى بر سرشان بياورند.
و جمله (و ما اغنى عنكم من اللّه من شى ء ان الحكم الا للّه ) خالى از دلالت و يا حداقل اشعار بر اين معنا نيست كه يعقوب (عليه السّلام ) از اين حوادثى كه احتمال مى داده جدا مى ترسيده ، گويا (و خدا داناتر است ) در آن موقع كه فرزندان ، مجهز و آماده سفر شدند، و براى خداحافظى در برابرش صف كشيدند، اين بطور الهام درك كرد كه اين پيوستگى ، آنهم با اين وضع و هيات جالبى كه دارند بزودى از بين مى رود و از عدد ايشان كم مى شود، و چون چنين معنايى را احساس كرد لذا سفارش كرد كه هرگز تظاهر به اجتماع نكنند، و زنهارشان داد كه از يك دروازه وارد شوند، و دستور داد تا از درهاى متفرق وارد شوند، تا شايد بلاى تفرقه و كم شدن عدد، از ايشان دفع شود.
سپس به اطلاق كلام خود رجوع نموده از آنجايى كه ظهور در اين داشت كه وارد شدن از درهاى متعدد سبب اصيل و مستقلى است براى دفع بلا، - و هيچ موثرى در وجود بجز خداى سبحان در حقيقت نيست - لذا كلام خود را به قيدى كه صلاحيت آنرا دارد مقيد نموده چنين خطاب كرد: (و ما اغنى عنكم من اللّه من شى ء - من با اين سفارشم بهيچ وجه نمى توانم شما را از دستگيرى خدا بى نياز كنم )، آنگاه همين معنا را تعليل نموده به اينكه (ان الحكم الا للّه ) يعنى من با اين سفارشم حاجتى را كه شما به خداوند سبحان داريد برنمى آورم ، و نمى گويم كه اين سفارش سبب مستقلى است كه شما را از نزول بلا نگاهداشته و توسل به آن موجب سلامت و عافيت شما مى شود، زيرا اينگونه اسباب ، كسى را از خدا بى نياز نمى سازد، و بدون حكم و اراده خدا اثر و حكمى ندارد، پس بطور مطلق حكم جز براى خداى سبحان نيست ، و اين اسباب ، اسباب ظاهرى هستند كه اگر خدا اراده كند صاحب اثر مى شوند.
يعقوب (عليه السّلام ) بهمين جهت دنبال گفتار خود اضافه كرد كه : (عليه توكلت و عليه فليتوكل المتوكلون ) يعنى در عين اينكه دستورتان دادم كه به منظور دفع بلايى كه از آن بر شما مى ترسم متوسل به آن شويد، در عين حال توكلم به خداست ، چه در اين سبب و چه در ساير اسبابى كه من در امورم اتخاذ مى كنم .
و اين مسيرى است كه هر عاقل رشيدى بايد سيره خود قرار دهد، زيرا اگر انسان دچار گمراهى نباشد مى بيند و احساس مى كند كه نه خودش مستقلا مى تواند امور خود را اداره كند، و نه اسباب عادى كه در اختيار اوست مى توانند مستقلا او را به مقصدش برسانند، بلكه بايد در همه امورش به وكيلى ملتجى شود كه اصلاح امورش به دست اوست ، و او است كه به بهترين وجهى امورش را تدبير مى كند، و آن وكيل همان خداى قاهرى است كه هيچ چيز بر او قاهر نيست ، و خداى غالبى است كه هيچ چيز بر او غالب نيست ، هر چه بخواهد مى كند و هر حكمى كه اراده كند انفاذ مى نمايد.
سه نكته درباره توكل از آيه شريفه : (وقال يا نبىّ...) استفاده مى شود
پس اين آيه چند نكته را روشن ساخت :
اول اينكه معناى توكل بر غير، عبارت است از اينكه آدمى غير خود را بر امرى از امور تسلط دهد كه آن امر، هم با شخص متوكل ارتباط و نسبت دارد، و هم با موكل .
دوم اينكه اسباب عادى بخاطر اينكه در تاءثير خود مستقل نبوده و در ذات خود بى نياز و بى احتياج بغير خود نيستند بناچار مى بايد كسى كه در مقاصد و اغراض زندگيش متوسل به آنها مى شود در عين توسلش به آنها، متوكل بر غير آنها و سببى كه فوق آنها است بشود، تا آن سبب ، سببيت اين اسباب عادى را سبب شود، و در نتيجه سببيت اينها تمام گردد، كه اگر چنين توكلى بكند بر طبق روش ‍ صحيح و طريق رشد و صواب رفتار كرده ، نه اينكه اسباب عادى را كه خداوند، نظام وجود را بر اساس آنها بنا نهاده مهمل دانسته هدفهاى زندگى خود را بدون طريق طلب كند، كه چنين طلبى ضلالت و جهل است .
سوم اينكه آن سببى كه مى بايد بدان توكل جست (و خلاصه آن سببى ك ه تمامى اسباب در سببيت خود نيازمند به آنند) همانا خداى سبحان و يگانه ايست كه شريكى ندارد، آرى او خداونديست كه معبودى جز او نبوده و او رب و پرورش دهنده هر چيز است ، و اين نكته از حصرى استفاده مى شود كه جمله (و على اللّه فليتوكل المتوكلون ) بر آن دلالت مى كند.

و لما دخلوا من حيث امرهم ابوهم ما كان يغنى عنهم من اللّه من شى ء الا حاجة فى نفس يعقوب قضيها... 

آنچه از دقّت و تدبّر در سياق آيات گذشته و آينده بدست مى دهد (و خدا داناتر است ) اين است كه مراد از (وارد شدنشان از آن جايى كه پدر دستورشان داده بود) اين باشد كه ايشان از درهاى مختلفى به مصر و يا به دربار عزيز وارد شده باشند، چون پدرشان در موقع خداحافظى همين معنا را سفارش كرده بود، و منظورش از توسل به اين وسيله اين بود كه از آن مصيبتى كه به فراست ، احتمالش را داده بود جلوگيرى كند، تا جمعشان مبدل به تفرقه نگشته از عددشان كاسته نشود،
معناى جمله : (ما كان يغنى عنهم من الله من شى ء...)
و ليكن اين وسيله آن بلا را دفع نكرد، و قضاء و قدر خدا برايشان گذرا گشته عزيز مصر برادر پدريشان را به جرم دزديدن پيمانه توقيف نموده ، و برادر بزرگترشان هم در مصر از ايشان جدا شد و در مصر ماند، در نتيجه ، هم جمعشان پراكنده شد و هم عددشان كم شد، و يعقوب و دستورش ايشان را از خدايى بى نياز نساخت .
و اگر خداوند نقشه يعقوب (عليه السلام ) را بى اثر، و قضاى خود را گذرا ساخت براى اين بود كه مى خواست حاجتى را كه يعقوب در دل و در نهاد خود داشت برآورد، و سببى را كه به نظر او باعث محفوظ ماندن فرزندان او بود و سرانجام هيچ كارى برايش صورت نداد بلكه مايه تفرقه جمع فرزندان و نقص عدد ايشان شد، همان سبب را وسيله يعقوب به يوسف قرار دهد، زيرا بخاطر همين بازداشت يكى از برادران بود كه بقيه به كنعان برگشته و دوباره نزد يوسف آمدند، و در برابر سلطنت و عزّتش اظهار ذلّت نموده و التماس كردند، و او خود را معرفى نموده پدر و ساير بستگان خود را به مصر آورد، و پس از مدتها فراق ، پدر و برادران به وى رسيدند.
پس اينكه فرمود: (ما كان يغنى عنهم من اللّه من شى ء) - معنايش اين است كه يعقوب و يا آن وسيله اى كه اتخاذ كرد به هيچ وجه نمى تواند فرزندان را بى نياز از خدا بسازد، و آنچه را كه خداوند قضايش را رانده كه دو تن از ايشان از جمعشان جدا شوند دفع نمى كند، و سرانجام همان كه خدا مقدر كرده بود تحقق يافت ، يكى از ايشان بازداشت شد و يكى ديگر كه برادر بزرگتر ايشان بود ماندگار مصر شد.
بعضى گفته اند: كلمه (الا) در جمله (الا حاجه فى نفس يعقوب قضيها) به معنى ليكن است ، و معناى جمله اين است كه : ليكن حاجتى كه در نفس يعقوب بود برآورد، و فرزندش را كه مدتها گمش كرده بود به وى برگردانيد.
بعيد هم نيست بگوئيم : كلمه (الا) همان الاى استثنائيه است ، زيرا جمله (ما كان يغنى عنهم من اللّه من شى ء) در معنا مثل اين است كه بگوييم اين سبب هيچ سودى براى يعق