بى كه در اين جمله است متوجه برادران يوسف است كه برادر مادريش هم در ميان آنان است ، و هيچ مانعى ندارد كه گوينده خطابى را كه در حقيقت متوجه به بعضى از افراد يك جماعت است به همه آن جماعت متوجه سازد، البته اين در صورتى است كه افراد آن جماعت در امر مورد خطاب از يكديگر متمايز نباشند، و در قرآن كريم از اين قبيل خطابها بسيار است .
و اين عملى كه در آيه ، سرقت ناميده شده كه همان وجود (سقايت ) در بار و بنه برادر پدرى و مادرى يوسف باشد امرى بود كه تنها قائم به او بود، نه به همه جماعت ، و ليكن چون هنوز او از ديگران متمايز نشده بود لذا جايز بود خطاب را متوجه جماعت كند، و بگويد كه اى گروه ! شما دزديد، و در حقيقت معناى اين خطاب در مثل چنين مقامى اين مى شود كه سقايت و جام سلطنتى گم شده و يكى از شما آنرا دزديده كه تا تفتيش نشود معلوم نمى شود كداميك از شما است .
و بطورى كه از سياق برمى آيد برادر مادرى يوسف از اول از اين نقشه با خبر بوده ، و بهمين جهت از اول تا به آخر هيچ حرفى نزد، و اين دزدى را انكار نكرد، و حتى اضطراب و ناراحتى هم بخود راه نداد، چون ديگر جاى انكار و يا اضطراب نبود، زيرا برادرش ‍ يوسف خود را به او معرفى نموده و او را تسليت داده و دلخوش ساخته بود، و قطعا در ضمن معرفى و تسليت به او گفته كه من براى نگهدارى تو چنين كيد و نقشه اى را بكار مى برم ، و غرضم از آن اين است كه تو را نزد خود نگهدارم ، پس اگر او را دزد خواند در نظر برادران به او تهمت زده نه در نظر خود او، و خلاصه اين نامگذارى نامگذارى جدى و تهمت حقيقى نبوده ، بلكه توصيفى صورى بوده كه مصلحت لازم و جازمى آن را اقتضا مى كرده .
با در نظر داشتن اين جهات ، گفتار يوسف جزء افتراهاى مذموم عقلى و حرام شرعى نبوده (تا با عصمت انبياء منافات داشته باشد) بعلاوه ، اينكه گوينده اين كلام خود او نبوده ، بلكه اعلام كننده اى بوده كه آنرا اعلام كرده است .
توجيه ديگر مفسرين در مراد از آيه شريفه 
بعضى از مفسرين در توجيه اين گفتار گفته اند كه : گوينده آن يكى از كارمندان يوسف بوده كه پيمانه را گم كرده و (چون مسؤ ول حفظ اثاث ) بوده بدون اطلاع يوسف فرياد زده كه شما كاروانيان دزديد، و خود يوسف چنين دستورى نداده ، و مسؤ ول حفظ اثاث هم اطلاع نداشته كه يوسف دستور داده پيمانه را در بار و بنه يكى از آن كاروانيان بگذارند.
بعضى ديگر گفته اند كه : يوسف دستور داد آن جارچى جار بزند كه شما كاروانيان دزديد، و ليكن مقصودش اين نبود كه پيمانه ما را دزديده ايد، بلكه مقصودش اين بوده كه شما برادرتان يوسف را از پدرش دزديديد و به چاه انداختيد. اين توجيه را به ابى مسلم مفسر نسبت داده اند.
بعضى ديگر گفته اند كه : جمله ، جمله استفهاميه است نه خبريه ، و تقديرش اين است كه (اانكم لسارقون - آيا شما دزديد؟) و همره استفهام از اولش حذف شده . و ليكن هيچ يك از اين وجوه صحيح به نظر نمى رسد و وجوه بعيدى است .

قالوا و اقبلوا عليهم ما ذا تفقدون 

كلمه (فقد) - بطورى كه گفته اند - به معناى غايب شدن چيزى از حس آدمى است ، بطورى كه معلوم نشود در كجا است ، ضمير در (قالوا) به برادران برمى گردد، كه همان (عير) و كاروانيان باشند، و جمله (ما ذا تفقدون گفتار ايشان است ، و ضمير در (عليهم ) بطورى كه از سياق برمى آيد به يوسف و كارمندانش برمى گردد، و معناى آن اين است كه برادران يوسف بسوى او و كارمندانش روى آورده گفتند: چه چيز گم كرده ايد؟ و از سياق كلام استفاده مى شود كه جارچى اى كه جار زد: (اى كاروانيان شما دزديد) از پشت سر ايشان كه به راه افتاده بودند جار زد، و ايشان بعد از شنيدن آن بطرف صاحب صدا برگشته اند.

پيمانه ملك گم شده است 

قالوا نفقد صواع الملك و لمن جاء به حمل بعير و انا به زعيم 


كلمه (صواع ) به ضمه صاد - به معناى سقايه و ظرف آبخورى است ، بعضى هم گفته اند: صواع همان صاع است ، كه به معناى پيمانه ايست كه با آن اجناس را كيل مى كردند، و صواع پادشاه مصر در آن روز ظرفى بوده كه هم در آن آب مى خوردند، و هم به آن اجناس را پيمانه مى كردند، و بهمين جهت است كه در قرآن كريم يكجا از آن تعبير (به سقايت ) مى كند، و در جاى ديگر بنام (صواع ) مى خواند، و اين كلمه از كلماتى است كه هم معامله مذكر با آن مى كنند و هم مونث ، و لذا يكجا ضمير مذكر به آن برگردانيده و فرموده : (و لمن جاء به )، و در جاى ديگر ضمير مونث برگردانيده و فرموده : (ثم استخرجها).
كلمه (حمل ) به معناى هر بارى است كه حامل ، آنرا حمل كند، و راغب گفته : اثقالى كه در ظاهر حمل مى شود مانند بارهايى كه بدوش گرفته مى شود بنام (حمل ) - به كسره حاء - خوانده مى شود، و بارهايى كه در باطن حمل مى شود مانند جنين در باطن مادر و آب در شكم ابر، و ميوه كه در درون درخت است ، (حمل ) - به فتح حاء - ناميده مى شود.
و در مجمع البيان گفته : زعيم و كفيل و ضمين ، هر سه به يك معنا است ، ولى گاهى زعيم را در رئيس قوم كه متكفل امور قوم است استعمال مى كنند.
در اين آيه احتمالى است كه خيلى هم بعيد نيست ، و آن اينكه گوينده (نفقد صواع الملك ) كارمندان يوسف ، و گوينده (و لمن جاء به حمل بعير و انا به زعيم ) خود يوسف باشد، چون رئيس و سرپرست مردم خود او بوده ، و او بوده كه اعطاء و منع و ضمانت و كفالت و حكم ، شاءن او بوده .
بنابراين برگشت معناى كلام به اين مى شود كه : مثلا بگوييم يوسف و كارمندانش از ايشان جواب دادند، كارمندان گفته اند: (ما پيمانه پادشاه را گم كرده ايم )، و يوسف گفت : هر كه آنرا بياورد يك بار شتر (طعام ) به او مى دهيم و من خود ضامن اين قرارداد مى شوم .
از ظاهر كلام بعضى از مفسرين برمى آيد كه در تفسير (و لمن جاء به حمل بعير و انا به زعيم ) خواسته است بگويد: اين جمله تتمه كلام موذن است كه گفت : (ايتها العير انكم لسارقون ). و بنا به گفته اين مفسر جمله (قالوا و اقبلوا عليهم صواع الملك ) معترضه خواهد بود.

قالوا تاللّه لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الارض و ما كنا سارقين 

مراد از (ارض ) همان سرزمين مصر است كه داخل آن شده اند، و بقيه الفاظ آيه نيز واضح و معناى آنها روشن است .
و اينكه گفتند: (لقد علمتم ما جئنا لنفسدفى الارض ) دلالت دارد بر اينكه قبلا يعنى در همان اولين بارى كه به مصر آمدند دستگاه عزيز درباره ايشان تفتيش و تحقيق كرده بود و يوسف دستور داده بوده است كه تمامى كاروانيانى را كه وارد مى شوند مورد بازجويى و تحقيق قرار بدهند، تا مبادا جاسوسهاى اجنبى و يا اشخاصى باشند كه درآمدنشان به مصر غرضهاى فاسدى داشته باشند.
و بهمين جهت از اينكه به چه مقصود آمده اند، و اهل كجا هستند و از چه دودمانى مى باشند، پرسش مى شدند، و در اين معنا رواياتى هم هست كه يوسف اظهار داشت كه نسبت به ايشان سوء ظن دارد، و بهمين جهت از كار، محل سكونت و دودمانشان پرسش نمود، و ايشان هم جواب دادند كه پدرى پير و برادرى از مادر جدا دارند، و او هم گفت بار ديگر بايد برادر از مادر جدايتان را همراه بياوريد، و بزودى روايت را در بحث روايتى آينده ان شاء اللّه ايراد خواهي