 نمود.
و اينكه گفتند: (و ما كنا سارقين ) مقصودشان اين بود كه چنين صفتى نكوهيده در ما نيست ، و از ما و خاندان ما چنين اعمالى سابقه ندارد.

قالوا فما جزاؤ ه ان كنتم كاذبين 

يعنى مامورين يوسف (عليه السّلام )، و يا خود او و مامورينش پرسيدند:
در صورتى كه واقع امر چنين نبود، و شما دروغگو از آب درآمديد كيفر آن كس كه از شما پيمانه را دزديده چيست ؟ و يا بطور كلى كيفر دزدى چيست ؟
و توجيه نسبت دروغ به برادران دادن قريب همان توجيهى است كه در نسبت دزدى به ايشان گذشت .
كيفر سارق معين مى شود

قالوا جزاؤ ه من وجد فى رحله فهو جزاؤ ه كذلك نجزى الظالمين 

مقصودشان از اين پاسخ اين است كه كيفر سارق و يا كيفر دزدى ، خود سارق است ، به اين معنا كه اگر كسى مالى را بدزدد خود دزد برده صاحب مال مى شود، و از جمله (ما ستمگران را اينچنين كيفر مى دهيم ) برمى آيد كه حكم اين مساءله در سنت يعقوب (عليه السّلام ) چنين بوده .
و اگر از صيغه جمع به مفرد عدول نموده و فرمود: (كيفرش خود اوست ) براى اين بوده كه بفهماند در سرقت تنها خود سارق را بايد كيفر داد، نه او و رفقايش را، پس در ميان يازده نفر اگر فردى سارق تشخيص داده شد تنها همو را بايد كيفر داد، بدون اينكه ديگران مورد مؤ اخذه قرار گيرند، و يا بار و بنه شان توقيف شود، آنگاه در چنين صورتى صاحب مال حق دارد كه سارق را ملك خود قرار داده و هر عملى بخواهد با او انجام دهد.
پيمانه از باروبنه بنيامين برادر ابوينى يوسف (عليه السلام ) يافته مى شود 

فبدا باوعيتهم قبل وعاء اخيه ثم استخرجها من وعاء اخيه 

حرف (فاء) كه بر سر جمله آمده مى فهماند كه جمله فرع بر مطالب قبل است ، و معنايش اين است كه : پس آنگاه شروع كرد به تفتيش و بازجويى تا در صورت يافتن پيمانه بر اساس همان حكم ، عمل كند، لذا اول بار و بنه و ظرفهاى ساير برادران را جستجو نمود، زيرا اگر در همان بار اول مستقيما بار و خرجينهاى بنيامين را جستجو مى كرد. برادران مى فهميدند كه نقشه اى در كار بوده ، در نتيجه براى اينكه رد گم كند اول بخرجينهاى ساير برادران پرداخت ، و در آخر پيمانه را از خرجين بنيامين بيرون آورد، و كيفر بر او مستقر گرديد.

كذلك كدنا ليوسف ما كان لياخذ اخاه فى دين الملك الا ان يشاء اللّه ... 

كلمه (كذلك ) اشاره است به نقشه اى كه يوسف براى گرفتن و نگهداشتن برادر خود بكار برد، و اگر آنرا كيد ناميد براى اين بود كه برادران از آن نقشه سر در نياورند و اگر مى فهميدند بهيچ وجه به دادن برادر خود بنيامين رضايت نمى دادند، و اين خود كيد است ، چيزى كه هست اين كيد به الهام خداى سبحان و يا وحى او بوده كه از چه راه برادر خود را باز داشت نمايد و نگهدارد و بهمين جهت خداى تعالى اين نقشه را، هم كيد ناميده و هم به خود نسبت داده و فرمود: (كذلك كدنا ليوسف ).
و چنين نيست كه هر كيدى را نتوان به خداوند نسبت داد، آرى او از كيدى منزه است كه ظلم باشد، و همچنين مكر و اضلال و استدراج و امثال آن را نيز در صورتى كه ظلم شمرده نشوند مى توان به خداوند نسبت داد.

مراد از اينكه يوسف (عليه السلام ) نمى توانستند بر مبناى كيش مصريان برادر رانزد خود نگاه بدارد
و جمله (ما كان لياخذ اخاه فى دين الملك الا ان يشاء اللّه ) بيان علتى است كه باعث اين كيد شد، و آن اين است كه يوسف مى خواست برادر خود را از مراجعت به كنعان بازداشته نزد خود نگهدارد، و اين كار را در دين و سنتى كه در كشور مصر حكمفرما بود نمى توانست بكند، و هيچ راهى بدان نداشت ، زيرا در قانون مصريان حكم سارق اين نبود كه برده صاحب مال شود، بهمين جهت يوسف به امر خدا اين نقشه را عليه برادران ريخت كه پيمانه را در خرجين بنيامين بگذارد، آنگاه اعلام كند كه شما سارقيد، ايشان انكار كنند و او بگويد حال اگر در خرجين يكى از شما بود كيفرش چه خواهد بود؟ ايشان هم بگويند: كيفر سارق در دين ما اين است كه برده صاحب مال شود، يوسف هم ايشان را با اعتقاد و قانون دينى خودشان مواخذه نمايد.
و بنابراين صحيح است بگوييم يوسف نمى توانست در دين ملك و كيش مصريان برادر خود را بازداشت كند، مگر در حالى كه خدا بخواهد، و آن حال عبارتست از اينكه آنها با جزايى كه براى خود تعيين كنند مجازات شوند.
از همينجا روشن مى شود كه استثناء در آيه مفيد اين نكته است كه در دين مصريان مجرم را به قانون جزائى خودشان در صورتى كه جرم دشوار باشد و او هم بدان تن دردهد مؤ اخذه مى كردند، و اين قسم مجازات در بسيارى از سنتهاى قومى و سياست ملوك قديم متداول بود.
معناى جمله (فوق كل ذى علم ) 
(نرفع درجات من نشاء و فوق كل ذى علم عليم ) - خداوند در اين جمله بر يوسف منت مى گذارد كه او را بر برادرانش رفعت داد، و اين جمله ، جمله گذشته (كذلك كدنا ليوسف ) را كه آن نيز در مقام امتنان بر يوسف بود بيان مى كند، و در عين حال اين نكته را خاطرنشان مى سازد كه علم از امورى است كه در يك حد معين متوقف نمى شود، و خلاصه انتها ندارد، بلكه فوق هر صاحب علمى كه فرض شود كسانى هستند كه از او عالم ترند.
در اينجا بايد دانست كه ظاهر جمله (ذى علم ) اينست كه مقصود از آن علمى است كه عارض بر عالم مى شود و زايد بر ذات او است ، براى اينكه كلمه (ذى ) دلالت بر مصاحبت و مقارنت دارد، نه علم خداى تعالى كه صفت ذات و عين ذات اوست ، زيرا علم خداوند غير محدود است ، آنچنان كه وجودش غير محدود است ، و علم او از حيطه اطلاقات كلامى خارج است .
علاوه بر اين جمله (و فوق كل ذى علم عليم ) وقتى صادق است كه بتوان فرض فوقيت كرد، و خداى سبحان عليمى است كه فوق و تحت و وراء براى وجودش نيست ، و ذاتش حد و نهايت ندارد.
البته احتمال هم دارد كه جمله مذكور اشاره به اين باشد كه خداى تعالى فوق هر صاحب علمى است ، و مراد از عليم را خداى سبحان بگيريم ، و در جواب اينكه پس چرا عليم را نكره و بدون الف و لام آورد بگوييم : براى اين بود كه از باب تعظيم زبان را از تعريف او نگهدارد.
گفتگوى يوسف (عليه السلام ) با برادران پس از آنكه پيمانه گمشده از باروبنهبنيامين يافته شد

قالوا ان يسرق فقد سرق اخ له من قبل ... 

گويندگان اين سخن همان برادران پدرى يوسف اند و بهمين جهت يوسف را به بنيامين نسبت داده گفتند اين بنيامين قبلا برادرى داشت ، و معنايش اينست كه برادران گفتند: اگر اين بنيامين امروز پيمانه پادشاه را دزديد، خيلى جاى تعجب نبوده . و از او بعيد نيست ، زيرا او قبلا برادرى داشت كه مرتكب دزدى شد، و چنين عملى از او نيز سرزد، پس اين دو برادر دزدى را از ناحيه مادر خود به ارث برده اند، و ما از ناحيه مادر از ايشان جدا هستيم .
و اين خود يكنوع تبرئه اى بوده كه برادران خود را بدان وسيله از دزدى تبرئه كردند، و ليكن غفلت ورزيدند از اينكه گفتارشان گفتار قبلى شانرا كه گفته بودند: (ما كنا سارقين ) تكذيب مى كند، زيرا در آن كلام خود دزدى را بطور كلى از فرزندان يعقوب نفى كردند، و اگر اين نفى كليت نمى داشت ، جوابشان قانع كننده و صحيح نبود، ناگزير گفتار ديگرشان كه گفتند: (فقد سرق اخ له من قبل