 ) مناقض با آن است ، و اين تناقض بر خواننده پوشيده نيست .
علاوه بر اين با اين كلام خود، آن حسدى كه نسبت به يوسف و برادرش داشتند فاش نموده - و ندانسته - از خاطرات اسف آورى كه بين خود و دو برادر پدريشان اتفاق افتاد پرده بردارى كردند.
از همينجا تا اندازه اى پى به گفتار يوسف مى بريم كه در جواب ايشان فرمود: (انتم شر مكانا...)، همچنانكه مى فهميم اين جمله تا به آخر آيه نسبت به جمله (فاسرها يوسف فى نفسه و لم يبدها لهم ) به منزله بيانى است كه آنرا شرح مى كند همچنانكه جمله (و لم يبدها لهم ) عطف تفسيرى است كه جمله (فاسرها يوسف فى نفسه ) را توضيح مى دهد.
و معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه يوسف اين نسبت دزدى را كه برادران به او دادند نشنيده گرفت و در دل پنهان داشت و متعرض آن و تبرئه خود از آن نشد، و حقيقت حال را فاش نكرد، بلكه (اسرها يوسف فى نفسه و لم يبدها لهم ) و مثل اين كه كسى پرسيده باشد چطور در دل خود پنهان كرد، در جواب فرمود: او در جواب تصريح نكرد بلكه سربسته گفت : (انتم شر مكانا - شما بدحالترين خلقيد)،
براى آن تناقضى كه در گفتار شما و آن حسدى كه در دلهاى شماست ، و بخاطر آن جراتى كه نسبت به ارتكاب دروغ در برابر عزيز مصر ورزيديد، آن هم بعد از آنهمه احسان و اكرام كه نسبت به شما كرد، (و اللّه اعلم بما تصفون ) او بهتر مى داند كه آيا برادرش ‍ قبل از اين دزدى كرده بود يا نه ، آرى يوسف به اين مقدار جواب سربسته اكتفا نموده و ايشان را تكذيب نكرد.
بعضى از مفسرين در معناى جمله (انتم شر مكانا...)، گفتند كه شما از اين برادر دزدتان بدتريد، چون اگر اين ، پيمانه ملك را دزديده شما برادر او را كه برادر پدرى خودتان بود از پدرتان دزديديد، و خدا داناتر است بر اينكه آيا برادر او قبل از اين مرتكب دزدى شد يا نه .
ليكن ممكن است مقصود يوسف اين معنا هم باشد اما گفتار ما در اين نيست كه مقصود واقعى يوسف از اين كلام چيست ، بلكه در اين است كه برادران از اين جواب يوسف در چنين ظرفى كه خود آنان بنا ندارند اعتراف كنند كه قبلا برادرى بنام يوسف داشته اند، و يوسف هم نمى خواهد خود را معرفى نمايد چون فهميده اند، و اين جواب جز بر آنچه كه ما گفتيم منطبق نمى شود و برادران غير آنرا از آن نمى فهمند.
و بعضى ديگر گفته اند كه : آن چيزى كه يوسف در دل نهفته داشته و اظهارش نكرده همان جمله (انتم شر مكانا) بوده ، يعنى اين جمله را در دل به آنها گفته و بعدا در ظاهر گفته است : (و اللّه اعلم بما تصفون ) ليكن اين وجه بعيد است و از سياق كلام استفاده نمى شود.

قالوا يا ايها العزيز ان له ابا شيخا كبيرا فخذ احدنا مكانه انا نريك من المحسنين 

سياق آيات دلالت دارد بر اينكه برادران وقتى اين حرف را زدند كه ديدند برادرشان محكوم به بازداشت و رقيت شده ، و گفتند كه ما به پدر او ميثاقها داده و خدا را شاهد گرفته ايم كه او را به نزدش بازگردانيم و مقدور ما نيست كه بدون او بسوى پدر برگرديم ، در نتيجه ناگزير شدند كه اگر عزيز رضايت دهد يكى از خودشانرا بجاى او فديه دهند، و اين معنا را با عزيز در ميان نهاده گفتند: هر يك از ما را مى خواهى بجاى او نگهدار و او را رها كن تا نزد پدرش برگردانيم .
معناى آيه روشن است ، تنها نكته اى كه بايد خاطرنشان ساخت اين است كه الفاظ آيه طورى است كه ترقيق و استرحام و التماس را مى رساند، و طورى ادا شده كه حس فتوت و احسان عزيز را برانگيزد.

قال معاذ اللّه ان ناخذ الا من وجدنا متاعنا عنده انا اذا لظالمون 

با اين جمله ، پيشنهاد برادران را رد كرد، و گفت ما نمى توانيم بغير از كسى كه متاعمان را نزد او يافته ايم بازداشت كنيم ، معناى آيه روشن است .

فلما استيئسوا منه خلصوا نجيا... 

در مجمع البيان گفته : (ياس ) به معناى قطع شدن طمع آدمى است از امرى كه بدان طمع داشته و بصورت : (يئس - يياس ) استعمال مى شود، البته (آيس - يايس ) نيز لغتى است ، و بهمين جهت چون به باب استفعال مى رود، هم (استياس ) مى شود و هم (استايس )، و نيز گفته است (يئس ) و (استياس ) به يك معنا است مانند (سخر) و (استسخر)، (عجب ) و (استعجب ).
كلمه (نجى ) به معناى كسى است كه در پنهانى و آهسته و درگوشى حرف بزند، و اين كلمه هم وصف مفرد مى شود و هم وصف جمع ، همچنانكه در آيه مورد بحث وصف برادران شده ، و در آيه و (قربناه نجيا) وصف براى يكنفر شده است ، و اين بدان جهت است كه اصل كلمه مصدر است كه صفت واقع مى شود، و (مناجات ) به معناى دو بدو در سر راز گفتن است ، و اصل اين ماده از (نجوه ) است ، كه به معناى زمين بلند است ، گويا هر يك از نجوى كنندگان اسرار خود را به طرف ديگر بلند مى كند و از خفيه گاه بالا مى كشد، و نجوى كلمه ايست كه هم بصورت اسم استعمال مى شود، و هم بصورت مصدر، اولى مانند: (واذ هم نجوى ) يعنى ناگهان به ايشان برخورد كه داشتند بيخ ‌گوشى حرف مى زدند، و دومى مانند: (انما النجوى من الشيطان )، و جمع نجى ، (انجيه ) است ، و كلمه (برح - براحا) به معناى دور شدن انسان از موضع خود مى باشد.
گفتگوى برادران : چگونه بدون بنيامين نزد پدر بازگرديم ؟
و ضمير (منه ) در جمله (فلما استيئسوا منه ) به يوسف و احتمالا به برادرش برمى گردد، و معناى آيه اين است : (فلما استيئسوا) چون برادران يوسف ماءيوس شدند (منه ) از يوسف كه دست از برادرشان برداشته آزادش كند، حتى به اينكه يكى از ايشان را عوض او بازداشت نمايد (خلصوا) از ميان جماعت به كنارى خلوت رفتند، (نجيا) و به نجوى و سخنان بيخ گوشى پرداختند، كه چه كنيم آيا نزد پدر بازگرديم با اينكه ميثاقى خدايى از ما گرفته كه فرزندش را بسويش بازگردانيم و يا آنكه همينجا بمانيم ؟ خوب از ماندن ما چه فايده اى عايد مى شود، چه كنيم ؟.
(قال كبيرهم ) بزرگ ايشان بقيه را مخاطب قرار داده گفت : (الم تعلموا ان اباكم قد اخذ عليكم موثقا من اللّه ) مگر نمى دانيد كه پدرتان عهدى خدايى از شما گرفت كه بدون فرزندش از سفر برنگرديد چگونه مى توانيد فرزند او را بگذاريد و برگرديد؟ (و من قبل ) و نيز مى دانيد كه قبل از اين واقعه هم (ما فرطتم فى يوسف ) تقصيرى در امر يوسف مرتكب شديد، با پدرتان عهد كرديد كه او را حفاظت و نگهدارى كنيد و صحيح و سالم به او برگردانيد، آنگاه او را در چاه افكنديد، و سپس به كاروانيان فروختيد، و خبر مرگش را براى پدر برده گفتيد: گرگ او را پاره كرده .
(فلن ابرح الارض ) حال كه چنين است من از اينجا (سرزمين مصر) تكان نمى خورم (حتى ياذن لى ابى ) تا پدرم تكليفم را روشن كند، و از عهدى كه از من گرفته صرفنظر نمايد، و يا آنكه آنقدر مى مانم تا (يحكم اللّه لى و هو خير الحاكمين ) خدا حكم كند، آرى او بهترين حكم كنندگان است ، او راهى پيش پايم بگذارد كه بدان وسيله از اين مضيقه و ناچارى نجاتم دهد، حال يا برادرم را از راهى كه به عقل من نمى رسد از دست عزيز خلاص كند و يا مرگ مرا برساند، و يا راههايى ديگر.
و اما مادام كه خدا نجاتم نداده من رايم اين است كه در اينجا بمانم ، شما به نزد پدر برگرديد...
يكى از برادران : نزد پدر بازگشته بگوييد پسرت دزدى كرد 