 كه اجمالا اين جريان ناشى از تسويلات و اغوائات نفسانى ايشان بوده ، واقعا هم همينطور بود، زيرا جريان دستگير شدن برادر يوسف از جريان خود يوسف ناشى شد، كه آنهم از تسويل و اغواى نفسانى برادران به وقوع پيوست .
از اينجا معلوم مى شود كه چرا يعقوب خصوص برنگشتن بنيامين را مستند به تسويلات نفسانى نكرد بلكه برنگشتن او و برادر بزرگتر را مستند به آن كرد و به طور كلى فرمود: (اميد است خداوند همه ايشان را به من برگرداند) و با اين جمله اظهار اميدوارى كرد به اينكه هم يوسف برگردد و هم برادر مادريش و هم برادر بزرگش ، و از سياق برمى آيد كه اين اظهار اميدواريش مبنى بر آن صبر جميلى است كه او در برابر تسويلات نفسانى فرزندان از خود نشان داد.
بنابراين ، معناى آيه - و خدا داناتر است - اين مى شود كه اين واقعه ، همچنانكه در واقعه يوسف هم گفتم از خدعه هايى است كه نفس ‍ شما با شما كرده ، ناگزير در قبال تسويل نفسهاى شما صبر جميل مى كنم تا شايد خداوند همه فرزندانم را به من برگرداند.
از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: معناى آيه اين است كه من اعتقاد ندارم مطلب آنطور باشد كه شما مى گوييد و خيال مى كنم اين نيز از تسويلات نفسانى شما است ، و خلاصه به گفته اين مفسر خواسته است تهمت بزند، معناى صحيحى نيست .
و اينكه فرموده (عسى اللّه ان ياتينى بهم جميعا انه هو العليم الحكيم ) صرف اظهار اميد است نسبت به بازگشت فرزندان ، به اضافه اشاره به اينكه به نظر او يوسف هنوز زنده است ، و بهيچ وجه معناى دعا از آن استفاده نمى شود، زيرا اگر اين جمله دعا بود مناسب نبود در خاتمه اش بگويد: (انه هو العليم الحكيم ) بلكه مناسب اين بود كه بگويد: (انه هو السميع العليم ) و يا بگويد (انه هو الروف الرحيم ) و يا امثال اينها از عباراتى كه در دعاهاى منقول در قرآن كريم معهود است .
آرى تنها اظهار اميدوارى است نسبت به ثمره صبر، در حقيقت خواسته است ، بگويد: واقعه يوسف كه سابقا اتفاق افتاد، و اين واقعه كه دو تا از فرزندان مرا از من گرفت ، بخاطر تسويلات نفس شما بود، ناگزير من صبر مى كنم و اميدوارم خداوند همه فرزندانم را برايم بياورد، و نعمت خود را همچنانكه وعده داده بر آل يعقوب تمام كند، آرى او مى داند چه كسى را برگزيند و نعمت خود را بر او تمام كند، و در كار خود حكيم است ،
و امور را بر مقتضاى حكمت بالغه اش تقدير مى كند، بنابراين ديگر چه معنا دارد كه آدمى در مواقع برخورد بلايا و محنت ها مضطرب شود، و به جزع و فزع درآيد و يا از روح و رحمت خدا ماءيوس گردد؟!
دو اسم (عليم ) و (حكيم ) همان دو اسمى است كه يعقوب در روز نخست در وقتى كه يوسف روياى خود را نقل مى كرد به زبان آورد، و در آخر هم يوسف در موقعى كه پدر و مادر را بر تخت سلطنت نشاند و همگى در برابرش به سجده افتادند به زبان مى آورد و مى گويد: (يا ابت هذاروياى ... و هو العليم الحكيم ).

و تولى عنهم و قال يا اسفى على يوسف و ابيضت عيناه من الحزن فهو كظيم 

راغب در مفردات گفته : كلمه (اسف ) به معناى اندوه تواءم با غضب است ، و گاهى در تك تك آن دو نيز استعمال مى شود، و حقيقت اسف ، عبارتست از فوران خون قلب و شدت اشتهاى به انتقام ، و اين حالت اگر در برابر شخص ضعيف تر و پايين دست آدمى باشد غضب ناميده مى شود و اگر در برابر ما فوق باشد حالت گرفتگى و اندوه دست مى دهد... و اينكه در قرآن فرموده : (فلما آسفونا انتقمنا منهم ) معنايش اين است كه وقتى ما را به خشم درآوردند از ايشان انتقام گرفتيم ، ابو عبداللّه رضا گفته : خداوند مانند ما اسف نمى خورد، و ليكن او اوليائى دارد كه ايشان اسف مى خورند و خشنود مى شوند، خداوند هم اسف و رضاى ايشان را اسف و رضاى خود خوانده .
آنگاه اين روايت را نقل مى كند كه خداوند فرموده : كسى كه يكى از اولياى مرا اهانت كند با من اعلام جنگ داده است .
صاحب مفردات درباره (كظم ) مى گويد: كظم به معناى بيرون آمدن نفس است ، وقتى مى گويند كظم خود را گرفت ، يعنى جلو نفس خود را گرفت ، و (كظوم ) به معناى حبس كردن نفس است ، كه خود كنايه از سكوت است ، همچنانكه در هنگام توصيف و مبالغه درباره سكوت مى گويند: فلانى نفسش بيرون نمى آيد، و دم نمى زند يعنى بسيار كم حرف است و (كظم فلان ) يعنى نفس ‍ فلانى حبس شد، و از اين باب است جمله (اذ نادى و هو مكظوم ) يعنى ندا كرد در حالى كه نفسش گرفته شده بود، و همچنين كظم غيظ، حبس آنست و جمله (و الكاظمين الغيظ) بهمين معنا است .
و نيز از همين باب است (كظم البعير اذا ترك الاجترار) يعنى شتر از نشخوار كردن بازايستاد و (كظم السقاء بعد ملئه ) يعنى درب مشك را بعد از پر شدنش بست .
و در جمله (و ابيضت عيناه من الحزن ) سفيد شدن چشم به معناى سفيد شدن سياهى چشم است كه آن هم به معناى كورى و بطلان حس باصره است و هر چند اين كلمه گاهى با ديد مختصر هم جمع مى شود، و ليكن از اينكه در آيه بعد فرموده : (پيراهن مرا ببريد و به روى پدرم بيندازيد بينا مى شود) معلوم مى شود كه سفيدى چشم در جمله مورد بحث به معناى كورى است ، و چنين به دست مى آيد كه يعقوب بكلى نابينا شده بود، نه اينكه نور چشمش كم شده باشد.
و معناى آيه اين است كه يعقوب بعد از اينكه فرزندان را خطاب كرده و گفت : (بل سولت لكم انفسكم امرا)، و بعد از آن ناله اى كه كرد و گفت : (يا اسفى على يوسف )، و نيز بعد از آنكه در اندوه بر يوسف ديدگان خود را از دست داد، ناگزير از ايشان روى برگردانيد و خشم خود را فرو برد، و متعرض فرزندان نشد.

قالوا تاللّه تفتوا تذكر يوسف حتى تكون حرضا او تكون من الهالكين 

كلمه (حرض و حارض ) به معناى مشرف بر هلاكت است ، و بعضى گفته اند: به معناى كسى است كه نه ، مرده تا از يادها برود، و نه ، زنده است تا اميد چيزى در او باشد ولى معناى اولى از نظر اينكه اين كلمه در آيه در مقابل هلاكت قرار گرفته مناسب تر به نظر مى رسد، و كلمه مذكور نه تثنيه مى شود و نه جمع ، چون مصدر است و مصدر هم جمع و تثنيه ندارد.
معناى آيه اين است كه به خدا سوگند كه تو دائما و لا يزال به ياد يوسف هستى و سالها است كه خاطره او را از ياد نمى برى و دست از او برنمى دارى ، تا حدى كه خود را مشرف به هلاكت رسانده و يا هلاك كنى . و ظاهر اين گفتار اين است كه ايشان از در محبت و دلسوزى اين حرف را زده اند و خلاصه به وضع پدر رقت كرده اند، و شايد هم از اين باب باشد كه از زيادى گريه او به ستوه آمده بودند و مخصوصا از اين جهت كه يعقوب ايشان را در امر يوسف تكذيب كرده بود، و ظاهر گريه و تاسف او هم اين بود كه مى خواست درد دل خود را به خود ايشان شكايت كند، همچنانكه چه بسا جمله (انما اشكو...) هم اين را تاييد مى كند.

قال انما اشكو بثى و حزنى الى اللّه و اعلم من اللّه ما لا تعلمون 

در مجمع البيان گفته است : كلمه (بث ) به معناى اندوهى است كه صاحبش نتواند آنرا كتمان كند و ناگزير آنرا مى پراكند، و هر چيزيرا كه پراكنده و متفرق كنى آنرا بث كرده اى ، و بهمين معنا است در آيه (و بث فيها من كل دابه ).
پس در آيه مورد بحث كلمه مذكور، مصدرى