 است در معناى اسم مفعول .
و حصرى كه در جمله (انما اشكو...) است از باب قصر قلب است و در نتيجه مفادش اين مى شود كه من اندوه فراوان و حزن خود را به شما و فرزندان و خانواده ام شكايت ، نمى كنم و اگر شكايت كنم در اندك زمانى تمام مى شود و بيش از يك يا دو بار نمى شود تكرار كرد همچنانكه عادت مردم در شكايت از مصائب و اندوه هاشان چنين است ، بلكه من تنها و تنها اندوه و حزنم را به خداى سبحان شكايت مى كنم ، كه از شنيدن ناله و شكايتم هرگز خسته و ناتوان نمى شود، نه شكايت من او را خسته مى كند و نه شكايت و اصرار نيازمندان از بندگانش ، (و اعلم من اللّه ما لاتعلمون - و من از خداوند چيرهايى سراغ دارم كه شما نمى دانيد)، و بهمين جهت بهيچ وجه از روح او ماءيوس و از رحمتش نااميد نمى شوم .
و در اينكه گفت (و اعلم من الله ما لا تعلمون ) اشاره اى است اجمالى به علم يعقوب به خداى تعالى ، و اما اينكه اين چگونه علمى بوده ؟ از عبارت قرآن استفاده نمى شود، مگر همان مقدارى كه مقام ، مساعدت كند، همچنانكه در سابق هم اشاره كرديم .

يا بنى اذهبوا فتحسسوا من يوسف و اخيه و لا تياسوا من روح اللّه انه لا يياس من روح اللّه الا القوم الكافرون 

در مجمع البيان مى گويد: (تحسس ) - با حاء - به معناى طلب چيزى است به حس ، و تجسس - با جيم - هم نظير آنست و در حديث آمده : (لا تحسسوا و لا تجسسوا)،
بعضى هم گفته اند: اصلا معناى اين دو كلمه يكى است ، و اگر در اين روايت و جاهاى ديگر بهم عطف شده اند صرفا بخاطر اختلاف لفظ است ، نه اختلاف معنى ، مانند قول شاعر كه معناى دورى را دوبار در شعرش به دو لفظ آورده و مى گويد: (متى ادن منه ينا عنه و يبعد - هر وقت نزديكش مى شوم ، از او دور مى شود و دور مى شود).
بعضى هم گفته اند: اين دو واژه هر يك معناى بخصوصى دارند، تجسس به معناى تعقيب و جستجو كردن عيب مردم است ، و تحسس ‍ به معناى گوش دادن به گفتگوى مردم است ، و از ابن عباس فرق ميان اين دو كلمه را پرسيدند گفت : زياد از هم دور نيستند جز آنكه تحسس در خير گفته مى شود، و تجسس در شر.
معناى (روح ) و بيان اينكه ياءس از روح و رحمت الهى گناه كبيره است 
و كلمه (روح ) - به فتح راء و سكون واو - به معناى نفس و يا نفس خوش است ، هر جا استعمال شود كنايه است از راحتى ، كه ضد تعب و خستگى است ، و وجه اين كنايه اين است كه شدت و بيچارگى و بسته شدن راه نجات در نظر انسان نوعى اختناق و خفگى تصوّر مى شود، همچنانكه مقابل آن يعنى نجات يافتن به فراخناى فرج و پيروزى و عافيت ، نوعى تنف س و راحتى به نظر مى رسد، و لذا مى گويند خداوند (يفرج الهم و ينفس الكرب - اندوه را به فرج ، و گرفتارى را به نفس راحت مى سازد)، پس ‍ روحى كه منسوب به خداست همان فرج بعد از شدتى است كه به اذن خدا و مشيت او صورت مى گيرد.
و بر هر كس كه ايمان به خدا دارد لازم و حتمى است به اين معنا معتقد شود كه خدا هر چه بخواهد انجام مى دهد و بهر چه اراده كند حكم مينمايد، و هيچ قاهرى نيست كه بر مشيت او فائق آيد و يا حكم او را بعقب اندازد، و هيچ صاحب ايمانى نمى تواند و نبايد از روح خدا ماءيوس و از رحمتش نااميد شود زيرا ياس از روح خدا و نوميدى از رحمتش در حقيقت محدود كردن قدرت او، در معنا كفر به احاطه و سعه رحمت اوست ، همچنانكه در آنجا كه گفتار يعقوب (عليه السّلام ) را حكايت مى كند مى فرمايد: (انه لا يياس من روح اللّه الا القوم الكافرون ).
و در آنجا كه كلام ابراهيم (عليه السّلام ) را حكايت مى كند از قول او مى فرمايد: (و من يقنط من رحمه ربه الا الضالون ) و همچنين در اخبار وارده ، از گناهان كبيره و مهلكه شمرده شده است .
و معناى آيه اين است كه سپس يعقوب به فرزندان خود امر كرده چنين گفت : (يا بنى اذهبوا فتحسسوا من يوسف و اخيه ).
اى فرزندان من برويد و از يوسف و برادرش كه در مصر دستگير شده جستجو كنيد، شايد ايشانرا بيابيد (و لا تياسوا من روح اللّه ) از فرجى كه خداوند بعد از هر شدت ارزانى مى دارد نوميد نشويد، (انه لا يياس من روح اللّه الا القوم الكافرون ) زيرا از رحمت خدا ماءيوس نمى شوند مگر مردمى كه كافرند، و به اين معنا ايمان ندارند كه خداوند توانا است تا هر غمى را زايل و هر بلايى را رفع كند.
بازگشت پسران يعقوب (عليه السلام ) به مصر و اظهار عجز و خضوع در برابرعزيز مصر (يوسف (عليه السلام )

فلما دخلوا عليه قالوا يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه ... 

(بضاعت مزجاه ) به معناى متاع اندك است ، و در اين گفتار چند جمله حذف شده ، و تقدير آن اين است كه فرزندان يعقوب به مصر وارد شده و وقتى بر يوسف رسيدند گفتند...
بطورى كه از سياق استفاده مى شود در اين سفر دو تا خواهش از عزيز داشته اند، كه بر حسب ظاهر هيچ وسيله اى براى برآوردن آنها بنظرشان نمى رسيده :
يكى اينكه : مى خواسته اند با پولى كه وافى و كافى نبوده طعامى به آنها بفروشد و با اينكه در نزد عزيز سابقه دروغ و دزدى بهم زده بودند و وجهه و حيثيتى بر ايشان نمانده بود هيچ اميد نداشتند كه عزيز باز هم مانند سفر اول ايشان را احترام نموده و حاجتشان را برآورد.
دوم اينكه : دست از برادرشان كه به جرم دزدى دستگير شده بردارد، و او را رها سازد، اينهم در نظرشان حاجتى برآورده نشدنى بود، زيرا در همان اول كه جام ملوكانه از خرجين برادرشان درآمد هر چه اصرار و التماس كردند به خرج نرفت ، و حتى عزيز حاضر نشد يكى از ايشان را بجاى او بازداشت نمايد.
بهمين جهت وقتى به دربار يوسف رسيدند و با او در خصوص طعام و آزادى برادر گفتگو كردند خود را در موقف تذلل و خضوع قرار داده و در رقت كلام آنقدر كه مى توانستند سعى نمودند، تا شايد دل او را به رحم آورده ، عواطفش را تحريك نمايند. لذا نخست بدحالى و گرسنگى خانواده خود را به يادش آوردند، سپس كمى بضاعت و سرمايه مالى خود را خاطر نشان ساختند، و اما نسبت به آزادى برادرشان به صراحت چيزى نگفتند. تنها درخواست كردند كه نسبت به ايشان تصدق كند، و همين كافى بود، زيرا تصدق به مال انجام مى شود و مال را صدقه مى دهند، و همانطور كه طعام مال بود آزادى برادرشان نيز تصدق به مال بود، زيرا برادرشان على الظاهر ملك عزيز بود، علاوه بر همه اينها بمنظور تحريك او در آخر گفتند: بدرستى كه خداوند به متصدقين پاداش مى دهد، و اين در حقيقت ، هم تحريك بود و هم دعا.
پس معناى آيه چنين مى شود: (يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر) هان اى عزيز! ما و خاندان ما را فقر و ندارى از پاى درآورده (و جئنا) اينك نزد تو آمديم (ببضاعه مزجاه ) با بضاعتى اندك كه وافى به آنچه از طعام احتياج داريم نيست ، چيزى كه هست اين بضاعت اندك نهايت درجه توانايى ما است ، (فاوف لنا الكيل و تصدق علينا)، پس تو به قدرت ما نگاه مكن ، و از طعامى كه مورد حاجت ما است كم نگذار، بر ما تصدق كن و برادر ما را آزاد ساز، ممكن هم هست جمله اخير مربوط بهر دو حاجت باشد (ان اللّه يجزى المتصدقين خيرا-) خدا به تصدق دهندگان جزاى خير مى دهد.
برادران ، كلام خود را با جمله (يا ايها العزيز) آغاز، و با جمله اى