ا، و دشمن مى دارد قدم زدن در ميان راهها را(يعنى ميان دو كس آتش افروختن ) و دروغ در غير اصلاح را، ابراهيم (عليه السّلام ) اگر گفت : (بل فعله كبيرهم ) مقصودش اصلاح و راهنمايى قوم خود به درك اين معنا بود كه آن خدايانى كه مى پرستند موجوداتى بى جانند، و همچنين يوسف (عليه السّلام ) مقصودش از آن كلام اصلاح بوده است .
مؤ لف : اينكه امام (عليه السّلام ) فرمود: مقصودش اصلاح بوده منافاتى با روايت قبلى كه مى فرمود: مقصودش اين بود كه شما يوسف را دزديده ايد ندارد، آرى فرق است ميان اينكه ظاهر كلام مطابق با واقع نباشد، يا اينكه متكلم معناى صحيحى را اراده كرده باشد كه در مقام گفتگو از كلام مفهوم نباشد، و قسم دوم دروغ و مذموم نيست ، به دليل اينكه امام فرمود: او مقصودش اصلاح بوده ، يوسف مى خواست با اين توريه برادر خود را نزد خود نگهدارد، و ابراهيم هم خواسته است بت پرستان را متوجه كند به اينكه بت كارى نمى تواند بكند.
و در معناى سه حديث آخرى اخبار و احاديث ديگرى در كافى و كتاب معانى الاخبار و تفسير عياشى و تفسير قمى آمده .

چند روايت در مورد انتساب سرقت به يوسف (عليه السلام ) در سخن برادران او: (فقدسرق اخ له من قبل )
در تفسير عياشى از اسماعيل بن همام روايت كرده كه گفت : حضرت رضا (عليه السّلام ) در ذيل آيه (ان يسرق فقد سرق اخ له من قبل فاسرها يوسف فى نفسه و لم يبدها لهم ) فرمود: اسحاق پيغمبر، كمربندى داشت كه انبياء و بزرگان يكى پس از ديگرى آنرا به ارث مى بردند، در زمان يوسف اين كمربند نزد عمه او بود، و يوسف هم نزد عمه اش بسر مى برد، و عمه اش او را دوست مى داشت ، روزى يعقوب نزد خواهرش فرستاد كه يوسف را روانه كن دوباره مى گويم تا نزد تو بيايد، عمه يوسف به فرستاده يعقوب گفت فقط امشب مهلت دهيد من او را ببويم فردا نزد شما روانه اش مى كنم ، آنگاه براى اينكه يعقوب را محكوم كند و قانع سازد به اينكه چشم از يوسف بپوشد، فرداى آن روز آن كمربند را از زير پيراهن يوسف به كمرش بست ، و پيراهنش را روى آن انداخت و او را نزد پدر روانه كرد، بعدا (به دنبالش آمده ) به يعقوب گفت : (مدتى بود) كمربند ارثى را گم كرده بودم ، حالا مى بينم يوسف آنرا زير پيراهنش ‍ بسته ، و چون قانون مجازات دزد در آن روز اين بود كه سارق برده صاحب مال شود، لذا بهمين بهانه يوسف را نزد خود برد، و يوسف همچنان نزد او بود.
و در الدّرالمنثور است كه ابن مردويه از ابن عباس از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه در ذيل جمله (ان يسرق فقد سرق اخ له من قبل )
فرموده : يوسف در كودكى بتى را كه از طلا و نقره ساخته شده بود و مال جد مادريش بود دزديده و آنرا شكسته و در راه انداخته بود، و برادران او را در اين عمل سرزنش كردند، (اين بود سابقه دزدى يوسف نزد برادران ).
مؤ لف : روايت قبلى به اعتماد نزديك تر است ، زيرا از طرق ديگر هم از ائمه اهل بيت روايت شده ، و مؤ يّد آن روايتى است كه به طرق متعدد از اهل بيت (عليهم السلام )، و غير ايشان وارد شده ، كه روزى زندانبان به يوسف گفت : من تو را دوست مى دارم ، يوسف در جوابش گفت : نه ، تو مرا دوست مدار، چون عمه من مرا دوست مى داشت و بخاطر همان دوستى به دزدى متهم شدم ، و پدرم مرا دوست مى داشت برادران بر من حسد ورزيده مرا در چاه انداختند، و همسر عزيز مرا دوست مى داشت و در نتيجه مرا به زندان انداخت .
و در كافى به سند خود از ابن ابى عمير از كسى كه او اسم برده از امام صادق (عليه السّلام ) روايت كرده كه در ذيل قول خداى عزّوجلّ كه فرموده : (انا نريك من المحسنين ) فرموده است : يوسف در مجالس به ديگران جا مى داد، و به محتاجان قرض مى داد، و ناتوانان را كمك مى نمود.
دو روايت درباره شكايت نزد خدا بردن يعقوب (عليه السلام ) انّما اءشكوا بثّى وحزنى الى الله 
و در تفسير برهان از حسين بن سعيد در كتاب (تمحيص ) از جابر روايت كرده كه گفت : از حضرت ابى جعفر (عليه السّلام ) پرسيدم معناى صبر جميل چيست ؟ فرمود: صبرى است كه در آن شكايت به احدى از مردم نباشد، همانا ابراهيم (عليه السّلام ) يعقوب را براى حاجتى نزد راهبى از رهبان و عابدى از عباد فرستاد، راهب وقتى او را ديد خيال كرد خود ابراهيم است ، پريد و او را در آغوش گرفت ، و سپس گفت : مرحبا به خليل الرحمان ، يعقوب گفت : من خليل الرحمان نيستم بلكه يعقوب فرزند اسحاق فرزند ابراهيم ام . راهب گفت : پس چرا اينقدر تو را پير مى بينم چه چيز تو را اينطور پير كرده ؟ گفت : هم و اندوه و مرض .
حضرت فرمود هنوز يعقوب به دم در منزل راهب نرسيده بود كه خداوند بسويش وحى فرستاد: اى يعقوب ! شكايت مرا نزد بندگان من بردى ! يعقوب همانجا روى چهار چوبه در، به سجده افتاد، در حالى كه مى گفت : پروردگارا! ديگر اين كار را تكرار نمى كنم ، خداوند هم وحى فرستاد كه اين بار تو را آمرزيدم ،
بار ديگر تكرار مكن ، از آن به بعد هر چه ناملايمات دنيا به وى روى مى آورد به احدى شكايت نمى كرد، جز اينكه يك روز گفت : (انما اشكو بثى و حزنى الى اللّه و اعلم من اللّه ما لا تعلمون .
و در الدّرالمنثور است كه عبد الرزاق و ابن جرير، از مسلم بن يسار و او بدون ذكر سند از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه فرمود: كسى كه گرفتارى خود را به مردم بگويد و انتشار دهد از صابران نيست ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمودند: (انما اشكو بثى و حزنى الى اللّه ).
مؤ لف : الدّرالمنثور اين روايت را از ابن عدى و بيهقى - در كتاب شعب الايمان - از ابن عمر از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كرده .
دو روايت در ارتباط با علم پيدا كردن يعقوب به زنده بودن يوسف و آيه (اذهبوافتحسسوا من يوسف و اخيه )
و در كافى به سند خود از حنان بن سدير از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : خدمت آن حضرت عرض كردم معناى اينكه يعقوب به فرزندان خود گفت : (اذهبوا فتحسسوا من يوسف و اخيه ) چيست ؟ آيا او بعد از بيست سال كه از يوسف جدا شد مى دانست كه او زنده است ؟ فرمود: آرى ، عرض كردم از كجا مى دانست ؟ فرمود: در سحر به درگاه خدا دعا كرد، و از خداى تعالى درخواست كرد كه ملك الموت را نزدش نازل كند، (تريال ) كه همان ملك الموت باشد هبوط كرده پرسيد اى يعقوب چه حاجتى دارى ؟ گفت : به من بگو بدانم ارواح را يكى يكى قبض مى كنى و يا با هم ؟ تريال گفت بلكه آنها را جدا جدا، و روح روح قبض مى كنم ، يعقوب پرسيد آيا در ميان ارواح ، به روح يوسف هم برخورده اى ؟ گفت : نه ، از همينجا فهميد پسرش زنده است ، و به فرزندان فرمود: (اذهبوا فتحسسوا من يوسف و اخيه ).
مؤ لف : اين روايت را معانى الاخبار (نيز) به سند خود از حنان بن سدير از پدرش از آن جناب نقل كرده ، و در آن دارد كه يعقوب پرسيد: مرا از ارواح خبر بده ، آيا دسته جمعى قبض مى كنى يا جدا جدا؟ گفت : اعوان من جدا جدا قبض مى كنند، آنگاه دسته جمعى را به نظر من مى رسانند، گفت : تو را به خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب قسم آيا در ميان ارواح ، روح يوسف هم بر تو عرضه شده يا نه ؟ گفت : نه ، در اينجا بود كه يعقوب فهم