ه ضعف راى نسبت ندهيد، بوى او را احساس مى كنم و چنين مى بينم كه ديدار او نزديك شده ، و اگر مرا تخطئه نكنيد جا دارد (كه شما نيز) به آنچه كه من مى يابم اذعان و اعتقاد داشته باشيد، ليكن احتمال مى دهم كه مرا نادان شمرده تخطئه ام كنيد، و به گفته ام معتقد نشويد.

قالوا تاللّه انك لفى ضلالك القديم 

كلمه (قديم ) در مقابل جديد، و به معناى كهنه است ، كه وجودش متقدم بر جديد است ، اين جمله كلام بعضى از فرزندان يعقوب است كه در آن ساعت حاضر بوده و در جواب پدر گفته اند. و اين خود مى رساند كه فرزندان آن جناب در اين داستان چه بهره زشتى داشته اند كه از همان اول داستان تا به آخر چه اسائه ادبها به پدر نمودند، در اول داستان گفتند: (ان ابانا لفى ضلال مبين ) و در آخر گفتند: (انك لفى ضلالك القديم ).
مقصود از گمراهى نسبت داده شده به يعقوب در (انك لفى ضلالك القديم )
و ظاهرا مرادشان از اين گمراهى كه در آخر گفتند، همان گمراهى است كه در اول به وى نسبت دادند، و مقصودشان از آن گمراهى محبت زياد يعقوب به يوسف است . آرى ايشان چنين معتقد بودند كه از يوسف سزاوارتر به محبتند، چون مردانى قوى هستند كه تدبير امور خانه يعقوب و دفاع از حقوق او به دست ايشان است ، اما پدرشان از راه حكمت منحرف شده دو تا بچه خردسال را كه هيچ اثرى در زندگى او ندارند در محبت بر ايشان ترجيح داده و با تمام وجودش به آن دو رو كرده ، و ايشانرا فراموش نموده ، و وقتى هم يكى از اين دو يعنى يوسف را ناپديد مى بيند آنقدر جزع و فزع ، و گريه و زارى مى كند تا آنكه هر دو چشمش نابود و پشتش ‍ خميده مى شود.
اين است مراد ايشان از اينكه : يعقوب در ضلالت قديم خود هست ، نه اينكه مقصودشان گمراهى در دين باشد، تا بخاطر چنين حرفى كافر شده باشند، بدليل اينكه :
اولا: آنچه از فصول كلام ايشان در خلال اين قصه آمده شاهد بر اين است كه ايشان موحد و بر دين پدرانشان ابراهيم و اسحاق و يعقوب (عليهما السلام ) بوده اند.
و ثانيا: اين دو موردى كه ايشان نسبت ضلالت به پدر داده اند مواردى نيست كه ارتباط دينى داشته باشد تا بتوانيم احتمال دهيم مقصود ايشان از اين ضلالت اين است كه دين پدر را قبول ندارند، بلكه مواردى است كه با اعمال حياتى و روش زندگى ارتباط دارد، و آن عبارتست ازاينكه : پدرى بعضى از فرزندان خود را نسبت به بعضى ديگر بيشتر دوست بدارد و بيشتر احترام كند، مقصودشان از ضلالت ، غير اين نمى تواند باشد.

فلما ان جاء البشير القيه على وجهه فارتد بصيرا قال الم اقل لكم انى اعلم من اللّه ما لا تعلمون 

كلمه (بشير) به معناى حامل بشارت است ، و در اينجا همان كسى است كه حامل پيراهن يوسف است ، و اينكه فرمود: (الم اقل لكم انى اعلم ) اشاره است به آن گفتارش كه بعد از ملامت فرزندان كه (تا كى بياد يوسفى ) فرموده بود، و آن عبارت بود از جمله (انما اشكو بثى و حزنى الى اللّه و اعلم من اللّه ما لا تعلمون )، و معناى آيه روشن است .

قالوا يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين 

گويندگان اين كلام فرزندان يعقوبند، بدليل اينكه گفتند: (اى پدر ما)، و مقصودشان از گناهان ، همان اعمالى است كه با يوسف و برادرش انجام دادند، يوسف هم قبلا برايشان طلب مغفرت كرده بود.

قال سوف استغفر لكم ربى انه هو الغفور الرحيم 

يعقوب (عليه السّلام ) در اين جمله فرمود: بزودى برايتان استغفار مى كنم ، و علت اينكه استغفار براى فرزندان را تاءخير انداخت شايد اين باشد كه تا نعمت خدا با ديدار يوسف تكميل گشته دلش به تمام معنا خوشحال گردد، و قهرا تمامى آثار شوم فراق از دلش زايل شود، آنگاه استغفار كند، و در بعضى اخبار هم آمده كه تاءخير انداخت تا وقتى كه در آن وقت دعا مستجاب مى شود، و بزودى ان شاء اللّه آن روايات خواهد آمد.
ديدار يوسف (ع ) با پدر و مادرش پس از فراق طولانى 

فلما دخلوا على يوسف آوى اليه ابويه و قال ادخلوا مصر ان شاء اللّه آمنين 

در اين كلام جمله اى حذف شده ، و تقدير آن اين است كه : يعقوب و خاندانش از سرزمين خود بيرون شده و بسوى مصر حركت كردند، و چون وارد مصر شدند...
مفسرين در تفسير جمله (آوى اليه ابويه ) گفته اند: پدر و مادر را در آغوش كشيد، و اينكه فرمود: (و قال ادخلوامصر) ظاهر در اين است كه يوسف به منظور استقبال از ايشان ، از مصر بيرون آمده و در خارج مصر ايشان را در آغوش گرفته بوده ، و آنگاه بمنظور احترام و رعايت ادب گفته است : داخل مصر شويد، و در جمله (ان شاء اللّه آمنين ) ادبى را رعايت كرده كه بى سابقه و بديع است ، چون هم به پدر و خاندانش امنيت داده ، و هم رعايت سنت و روش پادشاهان را كه حكم صادر مى كنند نموده ، و هم اينكه اين حكم را مقيد به مشيت خداى سبحان كرده تا بفهماند مشيت آدمى مانند ساير اسباب ، اثر خود را نمى گذارد مگر وقتى كه مشيت الهى هم موافق آن باشد، و اين خود مقتضاى توحيد خالص است .
و ظاهر اين سياق مى رساند كه خاندان يعقوب بدون داشتن جواز از ناحيه پادشاه نمى توانسته اند وارد مصر شوند، و بهمين جهت بوده كه يوسف در ابتداى امر به ايشان امنيت داد.
مطلب ديگرى كه در اين آيه هست اين است كه خداوند در آن ، كلمه (ابويه - پدر و مادرش ) بكار برده ،
و مفسرين در تفسيرش اختلاف كرده اند، كه آيا پدر و مادر حقيقى يوسف بوده و يا يعقوب و همسرش بوده ، كه خاله يوسف است ، و اگر او را مادر خوانده به اين عنايت است كه مادر يوسف در دوران خردسالى او از دنيا رفته بود، ولى در خود قرآن كريم چيزى كه يكى از اين دو احتمال را تاييد كند نيست ، جز اينكه بگوئيم كلمه (ابوين ) ظاهر است در پدر و مادر حقيقى .
و معناى آيه اين است كه (فلما دخلوا) بعد از آنكه وارد شدند، يعنى پدر و مادر و برادران و اهل بيت ايشان (على يوسف ) بر يوسف (و اين همانطور كه گفتيم ) در خارج مصر بوده (آوى اليه ) در آغوش گرفت (ابويه ) پدر و مادرش را و (قال ) و گفت : (ادخلوا مصر ان شاء اللّه آمنين ) داخل مصر شويد كه ان شاء اللّه ايمنيد (و كسى متعرض شما نمى شود) و بدين وسيله به ايشان جواز امنيت داد.

و رفع ابويه على العرش و خرواله سجدا و قال يا ابت هذاروياى ... 

كلمه (عرش )، به معناى سرير و تخت بلند است ، و بيشتر استعمالش در تختى است كه پادشاه بر آن تكيه مى زند و مختص به او است ، و كلمه (خر) از (خرور) به معناى به خاك افتادن است ، و كلمه (بدو) به معناى باديه است ، چون يعقوب در باديه سكونت داشت .
و اينكه فرمود: (و رفع ابويه على العرش ) معنايش اين است كه يوسف ، پدر و مادرش را بالاى تخت سلطنتى برد كه خود بر آن تكيه مى زد.
مقتضاى اعتبار و ظاهر سياق اين است كه بالا بردن بر تخت ، با امر و دستور يوسف ، و به دست خدمتكاران انجام شده باشد، نه اينكه خود يوسف ايشان را بالا برده باشد، چون مى فرمايد: براى او به سجده افتادند، كه ظاهر امر مى رساند سجده در اولين وقتى بوده كه چشمشان به يوسف افتاده است ، پس گويا به دستور يوسف ، در موقعى كه يوسف در آن مجلس نبوده ايشان را در كاخ اختصاصى و بر تخت سلطنتى نشانده اند، و چون يوسف وارد شده نور الهى كه از