ان است ، به تدريج و مرور زمان . و در باب (مكث ) - بفتح كاف - و باب (مكث ) - بضمه كاف - و باب تفعل كه (تمكث ) مى آيد، همه به اين معنا است .
معناى (حق ) و (باطل ) بدن موجودات وافعال 
راغب گفته است : (باطل ) نقيض حق و به معناى چيزيست كه پس از وارسى كردن معلوم مى شود ثبات نداشته ، و بدين معنا است در آيه (ذلك بان اللّه هو الحق و ان ما تدعون من دونه هو الباطل ) گاهى هم نسبت به عمل و گفتار بكار برده مى شود، چنانچه خداوند فرموده : (و بطل ما كانوا يعملون ) و نيز فرموده : (لم تلبسون الحق بالباطل )، و مصدر آن (بطول )، (بطل ) و (بطلان )، مى آيد اين بود آنچه كه از گفتار راغب مورد احتياج بود.
بنابراين بطلان هر چيزى بدين معنا است كه انسان براى آن چيز يك نوع وجود و واقعيت فرض بكند، ولى وقتى با خارج تطبيقش ‍ مى كند آن طور كه فرض شده بود مطابق با خارج نباشد. و حق بر خلاف آنست و عبارتست از چيزى كه فرضش با خارج تطبيق كند. بنابراين صفت حق و باطل دو صفتى است كه در اصل مختص به اعتقاد بوده ، و اگر غير اعتقاد را هم حق و يا باطل خوانده عنايتى بكار مى برند.
بنابراين ، گفتن اينكه آسمان بالاى سر ما و زمين زير پاى ما است گفتارى است حق ، چون واقع و خارج با آن تطبيق مى كند، بخلاف اينكه بگوييم آسمان زير پاى ما، و زمين بالاى سر ما است ، كه چون در واقع آن ثباتى كه فرض مى شدند ندارند و باطل است . و يك فعل وقتى حق است كه بر طبق آن غايت و نتيجه اى كه برايش تقدير و فرض شده صورت گيرد، مانند خوردن براى سير شدن كسب و كار براى به دست آوردن روزى و خوردن دواء براى صحت ، و اما اگر آن نتيجه و غرض كه برايش در نظر گرفته شده بدست نيايد آن فعل باطل است .
و همچنين موجودات خارجى وقتى حقند كه در خارج وجود داشته باشند، مانند وجود حق تعالى ، و اما اگر چيزى وجود ندارد، و مع ذلك معتقد بوجودش باشيم آن شى ء باطل است ، و همچنين اگر موجود باشد و ليكن آن خواص وجودى كه برايش فرض شده نداشته باشد، آن نيز باطل است ،
مثل اينكه ما معتقد به استقلال و بقاى موجودى ممكن الوجود باشيم ، زيرا هيچ موجودى غير خدايتعالى اين خاصيت را واجد نيست ، و استقلال و بقاء ندارد، پس از اين جهت باطل است ، هر چند از جهت اصل وجودش حق بوده باشد.
شاعر مى گويد:
الا كل شى ء ما خلا اللّه باطل
 
و كل نعيم لا محاله زائل
 
طبيعت حق و باطل در ضمن بيان يك مثال 
و آيه كريمه مورد بحث از آيات برجسته قرآنى است كه درباره طبيعت حق و باطل بحث نموده ، و بدو تكون و كيفيت ظهور و آثار خاصه هر يك از آندو را خاطرنشان مى سازد و سنت خداى سبحان را كه در وصفش فرموده : (و لن تجد لسنه اللّه تحويلا) و (و لن تجد لسنه الله تبديلا) در خصوص حق و باطل بيان مى كند.
خداى تعالى اين بيان را در ضمن مثلى مى آورد - و البته مثل مزبور يك مثل است نه دو مثل كه بعضى گمان كرده اند، و نه سه مثل كه بعضى ديگر پنداشته اند، و ان شاء اللّه توضيحش به زودى از نظر خواننده مى گذرد - آرى يك مثل است كه به چند مثل منحل مى شود، و آن اين است كه فرموده : (انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا). و اينكه فرموده (انزل ) فعلى است كه فاعلش خداى سبحان است ، و به خاطر وضوح ، اسم نبرده . و كلمه (ماء: آبى ) اگر بطور نكره و بدون الف و لام آمده ، براى اين است كه بر نوع دلالت كند، كه عبارت است از آبى خالص و صاف ، يعنى خود آب ، بدون اينكه با چيزى مخلوط و يا دچار دگرگونى شده باشد.
و اگر (اوديه ) را هم نكره آورده براى اين است كه بر اختلاف آن وادى ها، از نظر بزرگى و كوچكى ، بلندى و كوتاهى ، و كمى و زيادى ظرفيت آنها دلالت كند. و اگر جريان را به خود واديها نسبت داده با اينكه آب جارى مى شود نه وادى ، از باب مجاز در اسناد است ، نظير اينكه مى گوييم ناودان جارى شد. و اگر (زبد) را به كلمه (رابى ) توصيف نموده ، بدين جهت است كه (رابى ) به معناى گردنده است ، و كف همواره بر روى سيل مى چرخد و بالا مى آيد، و همه اينها كه گفتيم سياق دلالت بر آن دارد. و اگر به سيل مثل زده بدين جهت است كه كف انداختن ، در سيل روشن تر است از آبهاى معمولى .
و معناى آيه اين است كه خداى سبحان از آسمان كه در جهت بالا قرار دارد بوسيله بارانها آبى را فرود آورد و در مسيل هايى كه در محل باران ها قرار دارند و از نظر وسعت و بزرگى با هم مختلفند هر كدام به قدر مخصوص خود يعنى در مسيل بزرگ بقدر ظرفيت آن و در مسيل كوچك به قدر ظرفيتش آب جارى گرديد و سيل براه افتاد، پس سيل هاى جارى در هر مسيل ، كفى گردنده به روى خود انداخت ، بطورى كه روى آب را پوشانيد.
(و مما يوقدون عليه فى النار ابتغاء حليه او متاع زبد مثله ) - كلمه (من ) در (مما) نشويه است ، و مقصود از (مما يوقدون عليه ) انواع فلزات و مواد ارضى قابل ذوب و ريخته گرى است ، كه از آنها زينت آلات و اثاث زندگى مى سازند. و معنايش اين است كه تنها كف از سيل ناشى نمى شود، بلكه از آنچه هم كه آتش بر آن مى دمند تا از آن (طلا و نقره ) زينت و يا از آن (آهن و مس و غيره ) اثاث زندگى درست كنند، كفى پديد مى آيد مانند كف سيل ، و همچون آن بر روى ماده مذاب مى چرخد و بالا مى آيد.
بيان معناى (كذلك يضرب الله الحق و الباطل ) 
(كذلك يضرب اللّه الحق و الباطل ) - يعنى خدا اين چنين حق و باطل را اثبات و مشخص مى كند، همانطور كه كف را از سيل و از طلا و نقره و مس جدا مى سازد.
بنابراين مقصود از زدن حق و باطل به همديگر يكنوع تثبيت است - و خدا داناتر است - و از قبيل اين است كه مى گوييم (من خيمه زدم )، يعنى خيمه را برافراشتم . و يا اينكه قرآن مى فرمايد: (ضربت عليهم الذله و المسكنه - يعنى خداوند ذلت و مسكنت را بر ايشان واقع ساخته و ثابت كرد) و نيز مى فرمايد: (و ضرب بينهم بسور - يعنى بين ايشان ديوارى بنا و ايجاد شد) و نيز مى فرمايد: (و اضرب لهم طريقا فى البحر - بر ايشان راهى در دريا باز و اثبات كن ) (ضرب المثل ) را هم كه ضرب المثل مى گويند از همين باب است ، زيرا در ضرب المثل نيز ممثل بوسيله مثل تثبيت و نصب العين مى شود، و وضعش روشن مى گردد، و در تمام اين موارد در حقيقت ملزوم اطلاق شده و از آن لازم اراده شده است ، زيرا ضرب (زدن ) كه عبارت از گذاشتن چيزى روى چيزى ديگرى است بفشار و قوت ، عادتا خالى از تثبيت آن در آن ديگرى نيست ، مثلا وقتى چكش را بروى ميخ مى كوبيم ، ميخ را در محل تثبيت و پابرجا مى كنيم ، و وقتى حيوانى را مى زنيم درد و ناراحتى را در جسم او وارد مى سازيم و در همه اين موارد ملزوم كه همان ضرب است اطلاق شده ، و لازم كه تثبيت است ، اراده شده .
از اينجا معلوم مى شود اينكه مفسرين گفته اند در جمله (كذلك يضرب اللّه الحق و الباطل ) حذف و تقدير بكاررفته ، و تقدير آن (كذلك يضرب اللّه مثل الحق و الباطل )، و يا (مثل الحق و مثل الباطل ) است - بر حسب اختلافى كه دارند - صحيح نيست ، و بى جهت خود را به زحمت بى ثمر انداخته اند، و دليلى هم كه بر آن دلالت كند در دست ندارند.
علاوه بر اين ، اگر آن معنايى كه مفسرين گفته اند منظور بود، جا داشت جمله مزبور در آخر كلام واقع ش