ود. همچنانكه در آخر كلام خداى تعالى جمله (كذلك يضرب اللّه الامثال ) واقع شده و با بودن اين جمله ديگر چه حاجت به تقدير گرفتن است ؟
از اين هم كه بگذريم تازه برگشت معنايى كه آقايان كرده اند بالاخرة بهمان معنايى است كه ما كرديم ، زيرا مثل بودن داستان سيل و كف ، و فلزات مذاب ، و كف آنها براى حق و باطل ، باعث مى شود كه حق مانند آب و فلزات ثابت گشته ، و ثبوت باطل مانند ثبوت كف سيل و كف فلزات خيالى باشد، پس باز هم احتياج به تقدير مذكور نيست و بدون آن معنا تمام است .
(فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض ) - در اين جمله ميان دو نوع كف ، يعنى كف سيل و كف فلزات جمع نموده ، با اينكه قبلا هر يك را جدا جدا آورده بود، و اين بدان جهت است كه در خصوصيتى كه براى آنها ذكر مى كند هر دو مشترك اند، و آن خصوصيت اين است كه هر دو به خشك شدن سيل و سرد شدن فلز از بين مى روند، و بهمين جهت قبلا خاطرنشان ساختيم كه آيه شريفه متضمن يك مثل است ، هر چند كه به چند مثل منحل گردد.
و اگر در اين جمله اسمى از (ماء: آب ) نياورده و به جاى آن فرموده (آنچه براى مردم سودمند است ) بدان جهت است كه دلالت كند بر اثر مختص بحق ، و آن اين است كه مردم از آن منتفع گشته ، و آن همان غايت و هدفى است كه همه در پى آنند.
و معنايش اين است كه : اما كفى كه بر بالاى سيل مى نشيند، و يا از فلزاتى كه آتش برآن ميدمند بيرون مى شود، متلاشى و باطل مى گردد، و اما آب خالص و يا فلز كه مردم از آن بهره مند مى شوند در زمين باقى مى مانند و مورد استفاده قرار مى گيرند.
مثل هايى كه ارباب بصيرت را به حقايق عالم غيب رهنمون مى سازند
(كذلك يضرب اللّه الامثال ) با اين جمله گفتار ختم مى شود، و معنايش اينست كه مثلهائى كه خداوند در كلام خود براى مردم مى آورد مانند همين مثلى است كه در اين آيه در تميز حق از باطل آورده ، آنچه را كه به درد مردم در معاش و معادشان مى خورد بيان نموده است .
و بعيد هم نيست كه كلمه (كذلك ) اشاره باشد به خود آمدن باران و به راه افتادن سيل و به ذوب كردن فلزات و كف آن دو، و خلاصه اشاره به خود اين حوادث خارجى باشد، نه به گفتن آنها، و در نتيجه دلالت كند بر اينكه اين گونه وقايع و حوادثى كه در عالم شهادت رخ مى دهد مثلهائيست كه صاحبان خرد و بصيرت را به حقايق عالم غيب رهنمون مى كند، همانطور كه خود موجودات ، اين عالم آياتيست كه به آنچه در عالم غيب است دلالت مى كند، و ذكرش مكرر در قرآن كريم آمده . و اين خود روشن است كه ميان مثل بودن اين مشهودات و يا آيت بودن آنها فرق بسيارى نيست .
از اين مثلى كه در آيه شريفه زده شده چند مطلب از كليات معارف الهى روشن مى گردد.
چند مطلب راجع به كليات معارف الهى كه ازمثل كف ، در آيه شريفه ، استفاده مى شود
1 - وجودى كه از ناحيه خداى تعالى به موجودات افاضه مى شود در حقيقت مانند بارانى كه از آسمان به زمين نازل مى شود رحمتى است كه از ناحيه خداوند به موجودات افاضه مى گردد. در اصل از هر صورت و محدوديت و اندازه خالى مى باشد، و از ناحيه خود موجودات است كه محدود به حدود و داراى اندازه مى شوند، مانند آب باران كه اگر داراى قدر معين و شكلى معين مى شود بخاطر آب گيرهاى مختلف است ، كه هر كدام قالب يك اندازه معين و شكلى معين است ، موجودات عالم هر كدام به مقدار ظرفيت و قابليت و استعداد خود، وجود را كه عطيه ايست الهى مى گيرند.
و اين خود اصلى است اساسى و بس عظيم كه آيات بسيارى از كلام الهى بدان دلالت و يا لااقل اشاره مى كند، مانند آيه (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ) و آيه (و انزل لكم من الانعام ثمانيه ازواج ) و از جمله آيات داله بر آن تمامى آياتى است كه بر (قدر) دلالت دارد.
و اين امور كه (مقدرات ) و يا (اقدار) ناميده مى شوند گو اينكه خارج از افاضه آسمانى و تقدير كننده آنند، و ليكن در عين حال خارج از ملك خدا نيستند، و بدون اذن او صورت نمى گيرند، همچنانكه فرموده : (اليه يرجع الامر كله ) و نيز فرموده : (بل للّه الامر جميعا) و با انضمام اين آيات به آيات مورد بحث اصل ديگرى استفاده مى شود كه هم دقيق تر و هم داراى مصاديق بيشتر است .
2 - متفرق شدن اين رحمت آسمانى در مسيل هاى عالم ، و به قالب درآمدنش در آن قالب هاى مختلف ، بدون كثافات صورت نخواهد گرفت و خواه ناخواه فضولاتى بر بالاى آنها خواهد نشست ، چيزى كه هست آن فضولات باطل و از بين رفتنى است ، بخلاف خود رحمت نازله ، كه حق است ، يعنى بقاء و ثبوت دارد، اينجاست كه تمامى موجودات بدو قسم تقسيم مى شوند: يكى حق يعنى ثابت و باقى ، و ديگرى باطل يعنى زائل و بى دوام .
آنچه حق است از ناحيه خداست ، ولى آنچه باطل است مستند به او نيست ، هر چند كه به اذن او موجود مى شود،
همچنانكه فرموده : (الحق من ربك ). و درباره باطل فرموده : (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا).
پس آنچه موجود در عالم است چه حق و چه باطل ، همه آنها مشتمل بر يك جزء حق است ، كه ثابت و غير زائل است و حق پس از بطلان جزء باطلى كه در آنست بسوى خدا عودت مى كند، همچنانكه فرموده : (ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمى ) و نيز فرموده (و يحق اللّه الحق بكلماته ) و نيز فرموده : (ان الباطل كان زهوقا) و نيز فرموده : (بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق ).
هيچ امر حقى معارض و مزاحم حق ديگر نيست 
3 - از احكام حق يكى اين است كه با حق ديگر معارضه نمى كند، و مزاحم آن نمى شود، بلكه هر حقى ساير حقها را در طريق رسيدن به كمالشان كمك نموده و سود مى بخشد، و آنها را به سوى سعادتشان سوق مى دهد، اين نكته از آيه مورد بحث بخوبى استفاده مى شود، زيرا بقاء و مكث را معلق بحق نموده كه مردم را سود مى بخشد.
و اينكه گفتيم هيچ حقى معارض و مزاحم حق نيست مقصودمان نفى تعارض در بين موجودات اين عالم نيست ، چه عالم مشهود ما عالم تنازع و تزاحم است ، آتشش را آبى خاموش ، و آبش را آتشى فانى و زمينش خوراك گياهان و گياهش طعمه حيوانات و حيواناتش صيد يكديگرند، و دوباره زمينش همه را در خود فرو مى برد. بلكه مرادمان اين است كه همين موجودات در عين افتراس ‍ يكديگر، در تحصيل اغراض الهى يكدل و يك جهتند و هر كدام براى رسيدن به غرض نوعى خود از ديگران استمداد مى كنند، مثل آنها مثل تيشه و چوب است براى نجار، كه در عين تزاحم و تعارضشان در خدمت كردن به نجار و تحصيل غرض او كه همان ساختن درب و پنجره باشد يكديگر را كمك مى كنند، و مثل دو كفه ترازو است كه در عين ناسازگارى با هم در سنجيدن كالا مطيع صاحب خويشند.
بخلاف باطل كه معارض غرض حق است ، و همه سعيش آنست كه كوشش حق را بى ثمر كند و بدون هيچ اصلاحى افساد، و بدون هيچ نفعى ضرر برساند.
و اگر در قرآن كريم مى بينيم كه در آيات بسيارى آسمانها و زمين را مسخر آدمى معرفى نموده و مثلا فرموده : (و سخر لكم ما فى السموات و ما فى الارض جميعا منه ) همه اش از اين باب است كه گفتيم تمامى موجودات كارهائى را صورت مى دهند كه مقتضاى طبع آنها است ، 