 تربيت نخواهند شد.پس هر چند كه عاقبت ، عموميت دارد، ليكن مقدارى از آن امكان تحقق دارد، نه همه آن .
ولى اين آقايان غفلت ورزيده اند از اينكه برگشت كلامشان به اين است كه مفيد عاقبت بودن لام خلاف ظاهر است ، و ظاهر آيه اين است كه لام براى غرض باشد، چون حاصل كلامشان اين مى شود كه منظور از (ناس ) تنها صاحبان استعداد و قابليت است ، و حال آنكه ارسال كتاب ، مقيد به طبقه معينى نيست ، پس مى فهميم كه لام در آيه ، لام عاقبت نيست ، بلكه لام غرض است و مقصود از غرض ‍ هم ، غرض تشريع است ، به اين معنا كه احكام خدا بخاطر وجود اغراض و مصالحى جعل شده اند، يعنى اگر خداى سبحان مردم را به سوى خود دعوت مى كند براى اين است كه ايشانرا بيامرزد، و اگر به سوى ايمان و عمل صالح راهنمائيشان مى كند براى اين است كه ايشان را به سعادت خود نايل ساخته و به بهشت واردشان كند، و اگر رسولانى ارسال و كتبى انزال كرده براى اين است كه آنها را از ظلمات به سوى نور درآورد، و اگر امر و نهى كرده باز براى اين است كه آنها را پاك كند و از آلودگى هاى شيطان دورشان سازد، و در قرآن آياتى كه اين معنا را بفهماند بسيار است ، و همچنين رواياتى هم كه اين معنى را افاده كند شايد از هزارها هم متجاوز باشد، و به همين جهت نمى توانيم به نقل آنها بپردازيم .
پس به صرف اينكه مى بينيم اكثر مردم جهان از نعمت اين نور محروم مانده اند نمى توانيم از ظاهر آيه دست برداشته ، كلمه (ناس ) را مقيد به مستعدين كنيم .آرى ظاهر قرآن براى ما حجت است ، به دليل اينكه فرموده :(انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون ) و نيز فرموده است :(و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم فيضل الله من يشاء و يهدى من يشاء). و دلالت اين دو آيه برحجيت ظاهر قرآن جاى حرف نيست ، زيرا در آيه اول صريحامى فرمايد (آنچه از كتاب خدا) و در آيه دوم مى فرمايد (آنچه از كلام رسول خدا) مى فهميد برايتان حجت است ، و بر طبق همان مواخذه مى شويد.
و ما از آيه (يدعوكم ليغفر لكم ) جز اين نمى فهميم كه آمرزش ، غرض دعوت است ،
همچنان كه از كلام يك مولاى عرفى كه به غلامش مى گويد:(برايم آب بياور تا بياشامم ) يا(غذا بياور تا بخورم ) يا(فلانى را بپوشان تا عورتش بيرون نيفتد) جز اين نمى فهميم كه آشاميدن و خوردن و ستر عورت كردن ، غرضهايى هستند كه در دستورات وى منظور شده اند، خداى تعالى هم ، هر امر و نهيى كه بكند و هر حكم و شريعتى كه بياورد از آن غرض و منظورى دارد.
البته معناى اين كلام اين نيست كه خداوند محتاج به آن غرض است ، زيرا خداوند منزه از احتياج بوده و ساحتش مبراى از هر نقص ‍ است ، همچنانكه فرموده است :(ان الله لغنى عن العالمين ) و نيز فرموده :(و ربك الغنى ذو الرحمه ) و نيز فرموده :(يا ايها الناس ‍ انتم الفقراء الى الله ، و الله هو الغنى ).
بيان اينكه وجود غرض و مصلحت در افعال خداوند براى رفع نياز يااستكمال نيست 
و به حكم اين آيات ، خداى تعالى از هر چيزى بى نياز است و از هيچ چيز - حتى از غرضهاى مورد بحث - نفع نمى برد ولى در عين حال ، كارهايش هم عبث و گزاف و بيهوده نيست ، و چگونه بيهوده باشد و حال آنكه كلام مجيدش او را به حكيم بودن توصيف نموده و از عبث منزهش داشته و فرموده است :(افحسبتم انما خلقناكم عبثا)كه خود مى رساند، اوامر و نواهى خداوند - كه گفتيم باعث كمال آدمى است - در حقيقت مكمل خلقت انسانى است .
پس خداوند، هم در خلق كردن انسانها غرض داشته و هم در امر و نهيش ، هر چند كه اغراض خداوند مانند اغراض ما از باب استكمال نيست ، آرى ما هر كارى كه مى كنيم به اين منظور است كه يا نقصى از خود برطرف سازيم و يا كمالى را كه نداريم به دست آوريم ، ولى خداى سبحان چنين نيست .اغراض او و حكمتها و مصالحى كه در كارهايش هست ، در خود او اثر نمى گذارد و مانند ما نيست كه تصور مصالح و منافع عمل ، تحريكمان كند تا آن عمل را انجام داده ، و انجام آن را بر تركش ترجيح دهيم ، زيرا خداى سبحان ، قاهرى است كه در هيچ فرضى مقهور نمى شود، و غالبى است كه در هيچ وصفى مغلوب نمى گردد، او مالك هر چيزى است ، و چيزى مالك او نمى شود، او بر هر چيزى حكومت مى كند و هيچ چيز بر او حكم نمى راند، براى او شريكى در ملك نيست و سرپرستى بخاطر ذليل بودن ندارد، پس مانند ما محكوم به عقل نمى شود، بلكه او است كه هر عقلى را به آنچه كه تعقل مى كند
راهنمايى مى نمايد.
اين ما هستيم كه وجود مصلحت ، ناگزيرمان مى كند تا عمل داراى م صلحت را انجام دهيم ، و وجود مفسده ، ما را بر آن وا مى دارد كه عمل داراى مفسده را ترك نماييم ، ولى خداوند را هيچ مصلحتى ناگزير نمى كند تا فعلى را انجام دهد و هيچ مفسده اى وا نمى دارد تا آن را ترك كند بلكه او است كه مصلحت و مفسده را داراى چنين اثرى كرده است كه يكى ما را وا بدارد و ديگرى بازمان دارد.پس ‍ غرض و مصلحت ، امورى هستند كه از مقام فعل او انتزاع مى شوند، به اين معنا كه فعل او مشروط و موقوف بر مصلحت است ، ولى مصلحت در ذات او حكومت و اثرى ندارد و او را
مجبور و مضطر به انجام فعل نمى كند، عينا نظير ايجاد و وجود است ، وقتى خداى تعالى انسانى را با امر (كن ) ايجاد مى كند عقل ، از همان انسان خارجى اين حكم را انتزاع مى كند كه هم ايجاد است و هم وجود، ايجاد خداست و وجود او، و حكم مى كند به اينكه وجودش متوقف بر ايجاد خدا است .همچنين از فعل خدا با در نظر گرفتن حكمت
و ساير صفات كمال او، اين حكم را انتزاع مى كند كه وجود فلان شخص ، هم فعل خداست و هم داراى مصلحتى مورد نظر است ، آنگاه حكم مى كند به اينكه فعل خدا وقتى صورت خارجى به خود مى گيرد، و خداوند وقتى فعلى را انجام مى دهد كه داراى مصلحت باشد.
جهان فرق بين اغرض ما بندگان و اغراض خداى سبحان 
اين آن معنايى است كه بعد از تدبر و دقت در كلام خداى تعالى به دست مى آيد، و خلاصه اش اين است كه :وقتى به حكم كلام خود خداى تعالى مى گوييم كارهاى خداوند از روى حكمت و مصلحت و متوقف بر غرض است نه بيهوده و گزاف ، معنايش اين است كه خداى تعالى در كارهايش غرض هايى دارد كه عايد خلقش مى شود نه عايد خودش .
و حاصل اينكه ميان اغراض ما بندگان و اغراض خداى سبحان از دو جهت تفاوت است :
اول - از جهت اينكه خداى تعالى ، از كارهايش كسب كمال نمى كند، بر خلاف ما انسانها و هر حيوان صاحب شعور و اراده ، كه هر كارى را كه مى كنيم غرضى از آن در نظر مى گيريم كه عايد آن غرض جبران كمبودها و به كمال رساندن نواقص است .
دوم - از اين جهت كه مصلحت و مفسده بر ما صاحبان شعور، حاكم است و ما را به حركت در آورده و يا از حركت باز مى دارد، ولى در خداى سبحان حكومت نداشته و او را مضطر و مجبور به انجام كارى نمى كند.
و اما آن نزاع معروفى كه ميان اشاعره و معتزله در خصوص افعال خدا وجود دارد كه :آيا آن افعال معلول غرض هستند يا نه ؟ و به معناى روشن تر.آيا خدا در كارهايش محكوم مصالح واقعى است ، بطورى كه بودن مصلحت در يك عمل ، او را محكوم مى كند به اينكه انجام آن را بر تركش ترجيح دهد، و اگر آن مصلحت نبود محكوم به