گويى ، سخن يكى ديگر از مفسرين است كه گفته :مقدم داشتن عزيز بر حميد به خاطر اعتنايى است كه نسبت به صفات سلبيه است ، چون كه در هر چيزى (تخليه ) بر(تحليه ) مقدم است .(اول بايد ظرف را از پليديها و زهرها شستشو نمود، سپس شربت در آن ريخت ، و ظرف دل نيز چنين است در صفات خداوندى هم ، اول بايد او را از نواقص منزه داشت ، بعد صفات ثبوتيه را برايش اثبات نمود) و عزت هم كه از صفات سلبيه است بر حميد (كه از صفات ثبوتيه است ) مقدم شد.
و در وجه اينكه چرا از ميان صفات خداوندى اين دو صفت اختصاص به ذكر يافته ، بعضى گفته اند:براى اينكه مردم
را به پيمودن راه دين كه راه عزيز و حميد است تشويق كند، چون سالك راه دين ، عزيز و محمود است .
اين وجه ، وجه بدى نيست ، و ليكن در حقيقت از فوايدى است كه بر ذكر اين دو صفت مترتب مى شود، نه اينكه سبب ذكر، اين باشد.بنابر اين ، جهت اختصاص همان است كه ما گفتيم .
حميد و عزيز بودن لازمه مالكيت مطلقه خداوند است 
جمله (الله الذى له ما فى السموات و ما فى الارض ) دو صفت عزيز و حميد را بيان مى كند، و منظور از()آنچه در آسمانها و زمين است ) همه موجودات عالم است ، كه شامل خود آسمان ها و زمين نيز مى شود، زيرا خداى سبحان همانطور كه مالك آنچه كه در آسمانها و زمين است مى باشد، مالك خود آنها نيز هست .آرى ، او از هر جهت و به حقيقت معناى كلمه ، مالك هر چيز است .و اين جمله به حجت عزيز و حميد بودن خدا اشاره مى كند.آرى ، هر چند كه خداى تعالى هر دليلى را در دلالتش به نتيجه مى رساند، و با كلماتش هر حقى را به كرسى مى نشاند، و ليكن با بندگان خود بر طبق فطرتشان سخن مى گويد و اين بدان جهت است كه چون خداى تعالى مالك هر خلق و امرى است آنهم به حقيقت معناى ملكيت ، قهرا مالك هر عزت و غلبه اى نيز هست ، و هر عزتى كه تصور
شود از او است ، پس او عزيز است ، چون او در هر چيز و به هر نحو كه بخواهد مى تواند تصرف كند، و تصرفش هم به هر نحو كه باشد پسنديده است ، پس او محمود است ، چون تصرف وقتى ناپسند است كه شخص متصرف ، مالك آن نباشد، و عقل يا شرع يا عرف به او اجازه تصرف نداده باشد، و خدا چنين نيست و هر تصرفى را كه عقل
و يا شرع و يا عرف به او نسبت دهد او مالك حقيقى آن است ، پس او حميدى است كه افعالش پسنديده است .

و ويل للكافرين من عذاب شديد 

اين جمله ، مقتضاى صفت عزت را بيان مى كند، و مى فرمايد كه مقتضاى عزت اين است كه هر كسى دعوت او را رد كند و نعمت او را كفران نمايد مورد عذاب و قهرش قرار مى گيرد.

الذين يستح بون الحيوه الدنيا على الاخره و يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا.... 

راغب در مفردات مى گويد:(استحباب كفر بر ايمان )، به معناى ترجيح دادن و مقدم داشتن است ، و حقيقت معناى (استحباب ) اين است كه آدمى جستجو كند تا چيزى را پيدا كند كه دوستش بدارد، و ليكن به خاطر اينكه با كلمه (على ) متعدى مى شود، معناى ايثار و ترجيح را مى دهد و در آيه (و اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى ) نيز به همين معنا است .
وجود دو راه پيشا روى انسان : استحباب (انتخاب ) دنيا بر آخرت يا استحباب آخرت بردنيا 
و معناى استحباب دنيا بر آخرت ، اختيار دنيا و ترك كامل آخرت است و در مقابل آن ، اختيار آخرت بر دنيا است ،
و معنايش اين است كه آخرت ، غرض و هدف كوشش هاى دنيوى باشد و دنيا، مقدمه و پل رسيدن به آخرت دانسته شود چون دنيا را به كلى ترك كردن ، علاوه بر اينكه ممكن نيست ، باعث اختلال امر آخرت هم مى شود، و حتى باعث ترك آخرت مى گردد، آرى ، زندگى دنيا منقطع و ناپايدار است ، و زندگى آخرت دائمى است كه سعادت آخرت ، در دنيا كسب مى شود، پس هر كه آخرت را اختيار كند، ناگزير است دنيا را هم بگيرد و اثبات كند و منكر آن نگردد، چون در راه رسيدن و اثبات آخرت ، بدان نيازمند است .بر عكس ، كسى كه دنيا را اختيار كند، چاره اى ندارد جز اينكه آخرت را انكار نمايد، چون اگر آخرتى باشد به عنوان هدف خواهد بود و فرض اين است كه اين شخص هدفى ندارد، پس آخرتى ندارد.
حاصل كلام اينكه :پيش روى انسان يكى از دو راه بيشتر نيست :
1 - اختيار آخرت ، بر دنيا، و آخرت را هدف دنيا و دنيا را مقدمه آن گرفتن .
2 - اختيار دنيا بر آخرت ، و دنيا را هدف قرار دادن و آخرت را به كلى انكار نمودن .
توضيح اين سخن اينكه :در موارد متعددى از اين كتاب اين معنا را روشن كرديم كه آدمى هدف و مقصودى جز سعادت و به نتيجه رسيدن زندگيش ندارد، و علاقه اش به اين هدف ، فطرى او است ، آنچه كه قرآن كريم در امر زندگى ، اثباتش مى كند اين است كه زندگى آدمى دائمى و زوال ناپذير است ، و اينطور كه بعضى فكر مى كنند كه با مرگ پايان مى پذيرد نيست ، و قهرا با در نظر گرفتن مرگ ، به دو زندگى تقسيم مى شود يكى زندگى موقت قبل از مرگ ، و ديگرى زندگى دائمى بعد از آن ، كه نيكبختى انسان و بدبختيش در آن زندگى نتيجه زندگى دنيا و ملكاتى است كه از ناحيه اعمالش تحصيل نموده ، حال چه خوب و چه بد، و پر واضح است كه انسان بدون عمل هم فرض نمى شود، زيرا بشر فطرتا دوستدار زندگى خويش است ، و زندگى خالى از عمل هم غير قابل فرض است .
و اين اعمال ، يعنى سنتهايى كه انسان در زندگى خود باب نموده و الگو قرار داده است و به وسيله آنها تقوى و يا فجور، حسنه و يا سيئه كسب كرده است ، قرآن كريم آن را دين و سبيل ناميده ، و بر اين حساب است كه مى توان گفت هيچ فردى ، مفر و گريزى از سنت نيكو و يا سنت بد ندارد، و احدى نيست كه از دين حق يا دين باطل هيچ يك را نداشته باشد.
و از آنجايى كه گفتيم هيچ انسانى بدون عمل ، و در نتيجه بدون سنت حسنه و سيئه يافت نمى شود، و نيز از آنجايى كه خداى سبحان هر نوعى از انواع موجودات را به سعادت مخصوص خودش راهنمايى مى كند، و چون سعادت بشر در اين است كه اجتماعى زندگى كند، و خواه ناخواه ، زير بار قوانين برود، لذا خداى
سبحان برايش قانونى درست كرده به نام دين ، كه تمامى احكامش از سرچشمه فطرت مايه گرفته همان فطرتى كه خداوند خود انسان را بر آن فطرت آفريده ، فطرتى كه در حقيقت راه خدا و دين خداست ، حال اگر بر طبق آن سلوك نموده و راهى را كه آفريدگارش ‍ برايش باز نموده و فطرتش هم بدان راهنمايى مى كند بپيمايد، راه خدا را پيموده و درست هم پيموده است و اگر پيروى هواى نفس ‍ بكند و راه خدا را بر خود ببندد، و به كه شيطان در نظرش جلوه مى دهد مشغول شود، در حقيقت راه خدا را كج و معوج خواسته و پذيرفته است .
اما اينكه گفتيم :(انسان راه خدا را خواسته )، براى اينكه اين خدا بود كه او را بر فطرت جويايى و طلب راه ، خلق كرد و معلوم است كه او را جز به راهى كه مرضى خويش و راه خودش است هدايت نمى كند.
و اما اينكه گفتيم :(راه خدا را بطور كج و معوج خواسته و پذيرفته است ) جهتش اينست كه شيطان به سوى حق راهنمايى نمى كند و بعد از حق هم راه سومى نيست ، پس ناگزير هدايتش به سوى باطل است ، پس چنين كسى راه فطرى خدايى را كج و معوج گرفته است ، و آيات قرآنى هم براى افاده اين معانى بسيار است كه حاجتى به ايراد آنهانيست .
حال كه اين معنا 