 خدا كسى ايشان را نمى شناسد و وضع ايشان را نمى داند، مقصود ندانستنحقيقت حال ايشان و بى اطلاعى از جزئيات تاريخ زندگى ايشان است .
ممكن هم است جمله (لا يعلمهم الا الله ) را اعتراضيه گرفت ، هر چند كه آنچه ما گفتيمبا سياق كلام مناسب تراست ،
اقوال مفسرين در معناى آيه (الم ياءتكم نبؤ الذين ...) 
و اما احتمال اينكه جمله مذكور خبر جمله و الذين من بعدهم بوده و معنى چنين باشد:(و الذين من بعدهم لا يعلمهم الا الله : اين ها كه پس از ايشان آمدند، احوالشان را كسى جز خدا نمى داند) - كما اينكه بعضى از مفسرين ذكر كرده اند - احتمالى ضعيف ، و معنائى سخيف و باطل است و از آن سخيف تر سخنى است كه يكى ديگر گفته و جايز دانسته است كه : جمله مذكور، حال از ضمير(هم )، در جمله من بعدهم باشد و آن وقت جمله (جاءتهم رسلهم ) خبر باشد - براى جمله (و الذين من بعدهم ).
(جاءتهم رسلهم بالبينات فردوا ايديهم فى افواههم ) - ظاهرا مراد از اين آيه ، اين باشد كه پيامبرانشان با حجت هائى آمدند كه آن حجت ها حق و حقيقت را بدون ابهام برايشان روشن مى ساخت ، ولى مردم مانع آن شدند كه پيامبران لب به كلمه حقى بگشايند و بالاخره راه حرف زدن را بر روى ايشان بستند.
بنابر اين ، دو ضميرى كه در كلمه (ايديهم ) و كلمه (افواههم ) است هر دو، به (رسل ) بر مى گردد، و جمله (فردوا ايديهم فى افواههم : دست هايشان را به دهانهايشان بردند) كنايه است از اينكه ايشان را مجبور به سكوت و نگفتن حق مى كردند، گويا دست انبياء را مى گرفتند و بر دهانهايشان مى گذاشتند و به اين وسيله اعلام مى كردند كه بايد از سخن حق ، صرف نظر كنند.
مؤ يد اين هم كه چنين معنائى مقصود آيه است ، اين است كه بعد از جمله مورد بحث مى فرمايد:(انا كفرنا بما ارسلتم به و انا لفى شك مما تدعوننا اليه مريب ) چون ادعاى شك و ترديد، در مقابل حجت روشن و حق صريح ، كه جاى هيچ شكى را باقى نمى گذارد، از كسى قابل تصور است كه به اصطلاح جاحد و مكابر و متحكم و مجازف ، و به اصطلاح فارسى لجباز بوده و اصلا طاقت شنيدن حق را نداشته باشد، و گوينده حق را مجبور به سكوت نمايد
اقوال گوناگون مفسرين در معناى آيه (فردوا ايديهم فى افواههم ) 
از جمله ، بعضى گفته اند معنايش اين است كه :(كفار در تكذيب و رد ادعاى رسولان با دست خود جلو دهان ايشان را گرفتند).اين آقايان ، ضمير در(ايديهم :دستهايشان ) را به كفار، و ضمير در (افواههم :دهانهايشان ) را به رسل برگردانده اند.ليكن عمل صحيحى انجام نداده اند، زيرا دو مرجع مختلف ، براى دو ضمير گرفته اند، بدون اينكه قرينه و دليلى در كلام داشته باشند.
بعضى ديگر گفته اند:مراد اين است كه :(كفار، دستهاى خود را به دهان هاى خود گرفتند، در حالى كه به انبياء اشاره مى كردند كه ساكت باشيد، همانگونه كه مردم با يكديگر انجام مى دهند، وقتى كه مى خواهند به ديگرى بگويند حرف نزن دست به دهان مى گيرند كه حرف نزن ) بنابر اين نظر، هر دو ضمير به كفار بر مى گردد.
و بعضى گفته اند:(معناى آيه اين است كه كفار از شدت خشم و عصبانيت ، انگشتهاى خود را مى گزيدند).
بنابر اين معنا هم ، دو ضمير مانند وجه قبلى به كفار برمى گردد اشكال اين وجه اين است كه اين معنا كنايه بسيار بعيدى است ، كه از لفظ فهميده نمى شود.
بعضى ديگر گفته اند:مراد از (ايدى ) حجت ها و دليلها است ، چون دليل ، به منزله دست آدمى است و همان طور كه آدمى با دست خود دفاع و داد و ستد مى كند با دليل نيز دفاع مى كند، اين در صورتى است كه ايدى ، جمع (يد) به معناى دست باشد، اما اگر جمع يد به معناى نعمت باشد باز هم مى توان آن را به معناى دليل گرفت ، زيرا دليل و حجتهاى انبياء، خود يكى از نعمتهاى ايشان به مردم است ، و بنابر اين ، معناى آيه اين مى شود كه :مردم دليلهاى انبياء را به دهان ايشان كه از همانجا بيرون شده بر مى گرداندند.
قريب به اين معنا، وجه ديگرى است كه بعضى ذكر كرده و گفته اند:مراد از ايدى ، نعمتهاى رسولان ، يعنى اوامر و نواهى ايشان است ، و هر دو ضمير به رسل بر مى گردد و معنى آيه اين است كه كفار، انبياء را تكذيب كرده ، اوامر و نواهى ايشان را انكار كردند.
باز قريب به اين معنى قول عده ديگرى است كه گفته اند:مراد از ايدى ، نعمتها است ، و ضمير در (ايديهم ) به رسل بر مى گردد، و كلمه (فى ) در جمله (فى افواههم ) به معناى (باء) است ، و ضمير در آن به كفار بر مى گردد، و معنايش اين است كه كفار با زبانهاى خود نعمت هاى رسولان ، يعنى حجتهاى ايشان را انكار كردند.
خواننده محترم به خوبى مى داند كه اين چند معنايى كه نقل كرديم معناهاى بعيدى است كه از فهم عرف به دور است ، و كلام خداى تعالى برتر از اين است كه به چنين معانى حمل شود.
(و قالوا انا كفرنا بما ارسلتم به و انا لفى شك مما تدعوننا اليه مريب ) - اين جمله ، به منزله بيان براى جمله (فردوا ايديهم فى افواههم ) است و جمله اولى آن ، يعنى (انا كفرنا بما ارسلتم به ) انكار شريعت الهى است كه در حقيقت متن رسالت است و جمله دوم يعنى و (انا لفى شك ...) انكار حجتها و معجزات ايشان و اظهار ترديد در آن چيزى است كه بدان دعوت مى كنند كه همان توحيد ربوبيت باشد.

قالت رسلهم افى الله شك فاطر السموات و الارض يدعوكم ليغفر لكم من ذنوبكم و يوخركم الى اجل مسمى 

معناى (فطر) و (فاطر) و اثبات توحيد ربوبى خداوند در اين آيه 
كلمه (فطر) بطورى كه راغب گفته است در اصل به معناى پاره كردن از درازاى پارچه و يا چيز ديگر است ، وقتى گفته مى شود:(فطرت الشى ء فطرا) معنايش اين است كه آن را از طرف طول شكافتم .و وقتى گفته شود:(افطر الشى ء فطورا و انفطر انفطارا) معنايش اين است كه قبول شكافتن و پاره شدن نمود.و در قرآن كريم هر جا كه اين ماده را به خداى تعالى نسبت داده به معناى ايجاد است ، ولى در معناى ايجاد به نوعى عنايت استعمال شده ، گويا خداى تعالى عالم عدم را شكاف ته ، و از شكم آن موجودات را بيرون كشيده است ، و اين موجودات تا زمانى وجود دارند كه خداى تعالى دو طرف عدم را همچنان باز نگهداشته باشد، و اما اگر آنها را رها كند كه به يكديگر وصل شوند باز موجودات معدوم شوند، همچنانكه فرموده (ان الله يمسك السموات و الارض ان تزولا و لئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده ).
بنابر اين ، تفسير كردن كلمه (فطر) به خلق ، كه عبارت است از جمع آورى اجزاء، تفسير صحيحى نيست ، و اگر در بعضى عبارات ديده مى شود، در حقيقت اشتباه است ، به شهادت اينكه اگر فطر به معناى خلق بود بايد برهانى كه در آيه مورد بحث ، يعنى در جمله (فاطر السموات و الارض ) كه بر اثبات وجود خالق اقامه شده ، برهانى ناقص و اجنبى از مدعا باشد، زيرا بت پرست هم وجود خالق را منكر نيست ، و قبول دارد كه خالق عالم ، همان خداى سبحان است و بس ، ليكن توحيد ربوبيت را منكر است ، و همچنين معبود را منحصر به يكى نمى داند، و در مقابل كسى كه منكر توحيد در ربوبيت و عبادت است ، اثبات خالق فائده اى ندارد.
از اينجا مى فهميم كه جمله مذكور، در مقام اثبات توحيد ربوبيت است ، چون اين جمله ، در مقابل كلام