 كفار و مشركين كه گفته بودند:(انا كفرنا بما ارسلتم به و انا لفى شك مما تدعوننا اليه مريب ) قرار گرفته ، و قبلا هم گفتيم كه مشركين در اين گفتار خود، دو چيز را انكار كرده اند، يكى رسالت را و ديگرى توحيد در ربوبيت را، و ناگزير، كلام رسولان هم كه جواب اين گفتار مشركين است ، بايد متضمن دو اثبات باشد.
پس بايد جمله (افى الله شك فاطر السموات و الارض ) برهان بر اثبات توحيد ربوبيت باشد، و(جمله يدعوكم ...) برهان بر اثبات رسالت و حقانيت ادعاى انبياء، زيرا اگر جمله اولى ، صرفا عليه انكار كفار بوده و هيچ جنبه برهانى نداشته باشد، ديگر احتياجى نبود كه وصف (فاطر) را بياورد و آوردن وصف مذكور، براى اين است كه شك در ربوبيت او را بكلى از بين ببرد.
توضيح برهانى كه توحيد الوهيت و ربوبيت خدا را اثبات مى كند 
توضيح اينكه :در اولين تعقل و دركى كه از اين عالم مشهود مى كنيم كه از موجودات تاليف شده و هر يك از آن موجودات ، در حد خود، محدود و جداى از غير خود هستند، و هيچ يك از موجودات و اجزاى آنها وجودشان از خودشان و قائم به ذات خودشان نيست ، چون اگر قائم به ذات خود بودند نه دستخوش دگرگونى مى شدند، و نه نابود مى گشتند، مى فهميم كه اين موجودات و اجزاى آنها و هر صفت و آثارى كه جنبه هستى و وجود دارد، از ديگرى و مال ديگرى است ، و اين ديگرى همان كسى است كه ما خدايش ‍ مى ناميم ، و او است كه اين عالم و اجزاى آن را ايجاد كرده ، و براى هر يك حد و مرزى جداى از ديگرى قرار داده است ، پس بايد خود او، موجودى بدون حد باشد، و گرنه خود او هم محتاج به ما فوقى است كه او را محدود كرده باشد، و نيز مى فهميم كه او واحدى است كه كثرت نمى پذيرد، چون كسى كه در حد نمى گنجد، متعدد هم نمى شود و باز مى فهميم كه او با اينكه يكتا است ، تمامى امور را همانطور كه ايجاد كرده تدبير هم مى كند، زيرا او مالك وجود آنها و همه امور مربوط به آنها است ، و كسى در هيچ چيز شريك او نيست - زيرا هيچ موجودى غير او، مالك خودش و غير خودش نيست - پس او رب هر چيزى است ، و غير او هيچ ربى نيست ، همچنانكه او ايجاد كننده هر چيزى است و هيچ موجودى غير او نيست .
اين برهان برهانى است تمام عيار، و در عين حال ساده و همه كس فهم ، و هر انسانى كه با فطرت و وجدان خود بفهمد كه اين عالم مشهود و محسوس ، حقيقت و واقعيتى داشته ، و آنطور كه سوفسطائيان پنداشته اند صرف وهم و خيال نيست ،، با اين برهان ، توحيد الوهيت و ربوبيت را به آسانى اثبات مى كند، و به همين جهت قرآن كريم در آيات مورد بحث كه در مقام بحث با بت پرستان است ، اين برهان را ايراد كرده است .
و از همين جا مى توان فهميد اينكه بعضى پنداشته اند كه جمله (افى الله شك فاطر السموات و الارض ) برهانى است كه براى اثبات خالق عالم آورده شده ، پندار غلطى است .
و همچنين ، پندار آنكه پنداشته است ، جمله مورد بحث ، از راه اتصال تدبير، توحيد ربوبيت را اثبات مى كند بطلانش روشن است بلكه همانطور كه گفتيم اين آيه برهانى است براى ثبات وجود خداى تعالى ، از راه قيام وجود هر موجودى و آثار آن از هر جهت به ذات او، تا هم وحدانيت ربوبيت را اثبات كند، و هم گفتار آنان را كه به عنوان تاييد شك و ريب خود گفته بودند:و انا لفى شك مما تدعوننا اليه مريب باطل سازد پس در حقيقت ، مضمون اين آيه ، قريب به مضمون آيه (قل افاتخذتم من دونه اولياء لا يملكون لانفسهم نفعا و لا ضرا) است كه گذشت .
توضيح برهانى كه از جمله : (يدعوكم ليغفرلكم ...) براى اثبات نبوت عامهاستفاده مى شود
همانطور كه گفتيم :جمله مورد بحث ، اشاره است به برهان توحيد ربوبيت ، و جمله (يدعوكم ...) اشاره است به برهان بر نبوت ، كه ايشان آن را انكار مى كردند و مى گفتند:(انا كفرنا بما ارسلتم ) به و مقصودشان اين بود كه اصولا ما دين انبياء و شريعتهاى آسمانى را كه بوسيله وحى آمده باشد انكار مى كنيم .
جمله مذكور گفتار ايشان را به اين بيان ابطال مى كند كه يكى از سنت هاى الهى اين است كه هر موجودى را به سوى كمال و سعادت نوعى اش هدايت نمايد، و انسان يكى از انواع موجودات و يكى از مشمولين اين هدايت است ، و عنايت الهى ، ايجاب مى كند كه او را هم به سوى سعادت زندگيش هدايت نمايد، و چون زندگى او، يك زندگى جاودانه و هميشگى است ، و محدود به حدود دنيا و ختم پذير به رسيدن مرگ نيست ، قهرا سعادت زندگى او هم ، به اين خواهد بود كه در دنيا به نحوى زندگى كند كه زندگى او را تا ابد قرين سعادت نمايد، و آن به اين است كه
در اين دنيا، بر اساس تعديل قوا، قدم بردارد، يعنى در بهره مندى از متاعهاى دنيوى ، از خوردنى ها و آشاميدنيها و شهوات جنسى و غير ذلك ، همه قواى خود را متمتع سازد، نه اينكه يكى را اشباع نموده ديگرى را بى بهره سازد، و اين قسم زندگى را همان عقايد حق و اعمال صالح تامين مى كند و در آخرت هم بوسيله همين عقائد و اعمال داراى زندگى خوشى خواهد بود.و هر چند كه خداوند انسان را مجهز به فطرت كرده ، و آن فطرت همواره عقايد حق و اعمال صالح را به او گوشزد و زندگى اجتماعى هم او را وادار بر پيروى هوا و هوسها، و ظلم و فسق مى كند، لذا تنها داشتن فطرت كافى نيست ، كه او را بر پيروى روش هاى حق و عدل وادار سازد، و براى هميشه در عقايد حق و اعمال صالح استوار بماند، و گرنه ، بايد اصلا گناهى موجود نشده و هيچ فردى از افراد و اجتماعى از اجتماعات ، فاسد نگردد چون همه مجهز به فطرت هستند، پس اينكه مى بينيم بعضى از افراد با داشتن فطرت ، منحرف مى شوند مى فهميم كه داشتن فطرت تنها كافى نيست .
و عنايت الهى اقتضاء مى كند كه خصوص نوع انسانى را علاوه بر فطرت كه همواره او را به سوى صلاح و سعادت دعوت مى كند، به يك داعى ديگر نيز مدد كند كه او هدايت الهى را از درگاه خداى تعالى گرفته ، به بندگان مى رساند، و آن داعى ، همان مقام نبوت است كه دارنده آن ، در مقامى از پاكى قرار دارد كه به خاطر آن مقام عقايد حق و عمل صالح ، برايش كشف مى شود، به اين معنا كه رابطه وحى با او برقرار گشته و با غيب ، سر سخن باز مى كند، و دستوراتى كه پيرويش ضامن سعادت فرد و اجتماع در دنيا و آخرت است مى گيرد.
اما سعادت دنيا، بخاطر اين كه مكررا گفته ايم كه :ميان معصيت ها و ظلم ها، و ميان خوارى و عذاب الهى كه آخرش هلاكت است ، رابطه اى قطعى وجود دارد، بطورى كه اگر فساد، در اجتماعى راه پيدا نكند، و همواره بر طبق صلاح فطرى قدم بردارند، هرگز دچار هلاكت نمى شوند، و عذاب و خوارى بدون خبر، ايشان را گريبان گير نمى شود، و در نتيجه آن مقدار از عمر طبيعى كه برايشان مقدر شده در كمال خوشى و سعادت مى گذرانند.
و اما سعادت آخرت ، زيرا پيروى دعوت الهى و به عبارت ديگر، ايمان و تقوى ، دل انسان را به هياتى صالح در مى آورد، و آلودگى هاى نفس را مى شويد و در نتيجه زندگى آخرتيش هم قرين سعادت مى شود.
پس ربوبيت خداى تعالى براى هر موجودى ، همانطور كه اقتضاء مى كند آن موجود را به بهترين وجهى تدبير نموده و به سوى بهترين سعادت رهبرى كند، اين اقتضاء را نيز دا