نيم داشته باشيم در اين كه
به خدا توكل نكنيم ، و حال آن كه خداى تعالى ما را به راههايمان هدايت فرمود، و ما خود در اين سعادت و اين نعمت بزرگ كه بر ما منت نهاده دخالتى نداشته ايم ، چون كه خداى سبحان ، اين كار را با ما كرده و چنين نعمتى كه تمامى خيرات در آن است به ما ارزانى داشته ، لازم است در ساير امور خود هم ، بر او توكل كنيم .
و اين كلام ، در حقيقت حجت دومى است بر وجوب توكل بر خدا چون
در اين حجت ، مطلب را از راه دلالت ثبوت ملازمى بر ملازم ديگر اثبات نموده است يعنى از راه ثبوت هدايت ، وجوب توكل را اثبات كرده همچنانكه در حجت قبلى از راه خود موثر، برهان آورد، بيان اين حجت اين است كه :هدايت خدا ما را به راههايمان ، خود دليل بر وجوب توكل ما بر اوست زيرا مى دانيم كه او به بندگان خود خيانت نمى كند، و جز خير براى ايشان چيز ديگرى نمى خواهد، و با اينكه چنين دليلى بر وجوب توكل داريم ، ديگر چه دليلى بر عدم آن مى توانيم داشته باشيم تا عذر ما باشد.و چون با بودن دليل بر وجوب توكل ، معقول نيست دليلى هم بر عدم وجوب باشد، ناگزير هيچ راه و عذرى براى عدم توكل بر خدا، نخواهيم داشت .
پس جمله (و على الله فليتوكل المومنون ) به منزله دليل (لمى ) و جمله (و ما لنا الا نتوكل على الله و قد هدينا سبلنا) به منزله دليل (انى ) است .از خواننده گرامى تمنا مى شود در اين بيان شيرين و احتجاج (سهل و ممتنع ) كه قرآن كريم ، در كوتاهترين عبارت ، در اختيار متدبرين خود قرار داده است دقت فرمايند.
در جمله (و لنصبرن على ما آذيتمونا) صبر در برابر آزار و اذيت امت را، فرع بر وجوب توكل بر خدا قرار داده است و معنايش ‍ اين است كه :
حال كه واجب شد بر او توكل كنيم ، و حال كه ما به او ايمان داريم ،
و حال كه مى بينيم او ما را به راههايمان دلالت و رهبرى فرموده است ، جا دارد كه در راه دعوت شما به سوى او، در برابر آزار شما صبر كنيم ، تا او به آنچه كه مى خواهد حكم فرمايد و هر چه مى خواهد بكند، بدون اينكه ما به حول و قوه خيالى خودمان اعتمادى بكنيم .
و جمله (و على الله فليتوكل المتوكلون ) مطلب را ترقى داده ، مى فهماند كه :نه تنها ما بايد چنين باشيم ، بلكه هر كسى كه داراى توكل به خدا است بايد وصفش چنين باشد، چه مومن و چه كافر، زيرا غير او دليل و راهنماى ديگرى نيست ، هر چند كه غير مومن نمى توانند متوكل حقيقى باشد، چون كسى كه داراى توكل حقيقى است ، فكر مى كند كه همه امور به دست خدا است ، و با چنين فكرى جز اطاعت در آنچه دستور مى دهد و دست بردارى از آنچه نهى مى كند و رضا به آنچه كه راضى مى شود و خشم بر آنچه كه او را به خشم در مى آورد چاره اى ندارد، و اين همان ايمان است .

و قال الذين كفروا لرسلهم لنخرجنكم من ارضنا او لتعودن فى ملتنا 

اين كلام ، تهديدى است كه كفار بعد از درماندن در بحث و مناظره با پيغمبران خود، به ايشان كرده اند، و خطاب در (لنخرجنكم ...حتما شما را بيرون مى كنيم .) به پيغمبران و مومنين به ايشان است ، و از آن بر مى آيد كه حتى به اين مقدار هم راضى نبودند كه پيغمبران از دين خدا دست بردارند ولى مومنين همچنان بر دين توحيد پايدار باشند، بلكه از ايشان خواسته اند كه با اتباع خود از دين توحيد دست برداشته ، به ملت كفر آنان روى آورند، و خداوند اين معنا را در آيه (قال الملاء الذين استكبروا من قومه لنخرجنك يا شعيب و الذين آمنوا معك من قريتنا او لتعودن فى ملتنا) تصريح فرموده است .
توضيح معناى (عود) در تهديد كفاره خطاب به پيامبران (ع ) و مؤ منان :(اولتعودن فى ملتنا)
كلمه (لتعودن ) از ماده (عاد) به معناى (صار) است ، و به همين جهت ، جزء افعال ناقصه است ، و معنايش برگشتن از حالى به حال ديگر است ، چه اينكه حال دوم را قبلا داشته و يا نداشته ، خلاصه ، مى خواهيم بگوييم :كلمه (عود) در اين آيه ، دليل بر اين نيست كه انبياء قبلا در ملت كفر بوده اند، و حال به حكم كفار، بايد دوباره به آن آيين برگردند، چون اگر چنين معنايى در كلمه عود خوابيده بود بايستى مى گفتند:(لتعودن الى ملتنا : بايد به ملت ما برگردند) ولى چنين نگفتند بلكه گفتند:(بايد در ملت ما درآييد) و اين خود، همانطور كه ديگران نيز گفته اند دليل بر اين است كه انبياء، قبلا در ملت كفر نبوده اند.
و از بيانى كه كرديم فساد گفتار بعضى ظاهر مى شود كه گفته اند:ظاهر آيه اين است كه رسل ، قبل از رسالت در ملت خود بوده اند، (بعد از رسالت هم ) كفار، ايشان را مجبور كرده اند كه دوباره به آنچه كه قبلا در آن بوده اند برگردند.
بعلاوه خطاب كفار و روى سخنشان ، تنها به انبياء نبوده ، بلكه مومنين به ايشان را نيز مخاطب قرار داده اند، و به خاطر اين كه مومنين قبلا در ملت كفر بوده اند، قرآن كريم هم تعبير به (عود برگشتن ) كرده ، چون بيشتر و بلكه همه منهاى يك نفر ايشان قبلا در كفر بوده اند.
و از لطايف فصاحتى كه در آيه بكار رفته ، اين است كه يك لام قسم و يك نون تاكيد بر يك طرف ترديد يعنى (لنخرجنكم ) و يك لام و يك نون تاكيد هم بر طرف ديگر يعنى (لتعودن )، در آورده است ، با اين كه كلمه (او) براى استدراك است كه مفيد استثناء مى باشد، و اگر كسى پيش خود فكر كند كه معنا ندارد.بگوييم :(به خدا قسم بايد از شهر ما حتما بيرون شويد مگر اين كه به خدا قسم به ملت ما برگرديد) پس قرآن كريم چرا اين طور تعبير كرده است ؟.
جوابش اين است كه :با اين عمل ، خواسته است ، بفهماند، از آنجايى كه برگشتن ايشان به ملت كفر، به اختيار خودشان نبوده ، و بر حسب فرض ، كفار ايشان را بر مى گرداندند، پس در حقيقت طرف ديگر ترديد: (لتعودن : شما) را به خدا قسم بر مى گردانيم ).مى شود، و و قتى معنا چنين شد، لام قسم و نون تاءكيد بر سرش در مى آيد و برگشت معنا به اين مى شود كه : (به خدا قسم يا از ديار خودتان بيرونتان مى كنيم و يا آنكه به خدا قسم شما را به ملت خود بر مى گردانيم ).
پاسخ خداوند در مقابل تهديد كافران مكذب : (لنهلكن الظالمين و لنسكننكم الارض...)

فاوحى اليهم ربهم لنهلكن الظالمين و لنسكننكم الارض من بعدهم ... 

از ظاهر سياق بر مى آيد كه ضمير جمع اولى كه در (اليهم ) است و همچنين دومى كه در (ربهم ) است به رسل ، و ضمير جمع سومى در (من بعدهم ) به كفار بر مى گردد، و اگر از ايشان به ظالمين تعبير كرده ، برى اين بوده كه سبب هلاكت آنان همان ظلمشان بوده است ، كه مى گويند: (تعليق حكم بر وصف ، مشعر به عليت وصف است )، همچنانكه در جمله (ذلك لمن خاف مقامى و خاف وعيد) مشعر بر اين است كه علت پيروز كردن مؤ منين و اسكانشان در زمين ، همان ترس از قيامت است .
كلمه (مقام ) مصدر ميمى است كه مقصود از آن ، قيام خدا بر همه امور است ، و اگر آن را اسم بگيريم ، مقصود مرتبه قيوميت خداى تعالى نسبت به همه امور خواهد بود، مراد از (وعيد) هم تهديداتى است كه خداوند به متخلفين از اوامرش نموده است .
پس مراد از: (ترس از مقام خداى تعالى ) ترس از خدا به اين جهت است كه او قائم به همه امور بندگان است ، و مقصود از: (ترس از وعيد خدا) ترس از خدا است به اين جهت كه او كسى است كه بوس