 حساب منصرفشان كرده است ،
و از سوى ديگر، ايشان را از فقر و ذلت و ملامت مردم ترسانده ، و كليد تمامى اين دامها غافل نمودن مردم از مقام پروردگار و جلوه دادن زندگى حاضرشان است ، بطورى كه چنين مى پندارند كه ، اسباب ظاهرى همه مستقل در تاثير، و خالق آثار خود هستند، و نيز مى پندارند كه خودشان هم ، در استعمال اسباب بر طبق دلخواه خود مستقلند، وقتى اولياى خود را دچار چنين انحرافى نمود آن وقت به آسانى ايشان را مغرور مى سازد، تا به خود اعتماد كنند، به خدا، و همه اسباب دنيوى را در راه شهوات و آرزوهاى خود بكار بندند.
كوتاه سخن اين كه خداوند، در آنچه مربوط به زندگى دنيا و آخرت است ، به مومنين وعده هايى داده ، كه به آنها وفا كرده ، و ابليس هم ايشان را دعوت نمود از راه اغفال و جلوه دادن امورى در برابر اوهام و آرزوهاى بشر كه يا سرانجام بر خلاف واقع در مى آيد و آدمى خودش مى فهمد كه فريب بوده ، و يا اگر به آن رسيده ، آن را بر خلاف آنچه كه مى پنداشت مى يابد، و ناگزير رهايش نموده ، باز دنبال چيزى كه آن را
موافق خواسته اش بيابد، مى رود، اين وضع مربوط به دنياى آنها است ، و اما در آخرت كه گفتيم همه شوون آن را از يادشان مى برد.
بيان اينكه شيطان بر مردم سلطه اى ندارد و فقط دعوت به گناه مى كند 
(و ما كان لى عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى ) -(سلطان ) به طورى كه راغب گفته :(به معناى تمكن از قهر است )
، و اگر دليل و حجت را هم سلطان گفته اند، از اين جهت است كه دليل قدرت و تمكن دارد كه با نتيجه هاى خود بر عقول قهر و غلبه كند و عقل ها را تسليم خود نمايد، البته بسيار مى شود كه وقتى كلمه سلطان را مى گويند مقصودشان شخصى است كه داراى سلطنت است ، مانند ملك (پادشاه ) و غير او).
و ظاهرا مراد از سلطان ، اعم از سلطه صورى و معنوى است ، و معناى آيه اين است كه ابليس گفت :من در دنيا بر شما تسلط نداشتم نه بر ظاهر شما و بدنهايتان كه شما را مجبور به معصيت خدا كنم و پس از سلب اختيار از شما خواست خودم را بر شما تحميل كنم و نه بر عقل ها و انديشه هاى شما، تا به وسيله اقامه دليل ، شرك را بر عقول شما تحميل كرده باشم ، و عقول شما ناگزير از قبول آن شده در نتيجه ، نفوستان هم ناگزير از اطاعت من شده باشند.
و نيز ظاهرا استثناى (الا ان دعوتكم ) استثناى منقطع است و معناى آيه اين است كه من چنين سلطنتى نداشتم ، ليكن اين را قبول دارم كه شما را به شرك و گناه دعوت كردم ، و شما هم بدون هيچ سلطنتى از ناحيه من ، دعوتم را پذيرفتيد.
البته هر چند كه دعوت مردم به وسيله شيطان به سوى شرك و معصيت به اذن خدا است ، ليكن صرف دعوت است ، و تسلط نيست ، يعنى خداوند شيطان را بر ما مسلط نكرده چون دعوت كردن به كارى حقيقتش تسلط دعوت كننده بر كارى كه ديگرى را به آن دعوت كرده نمى باشد اگر چه شخص دعوت كننده يك نوع تسلطى بر اصل دعوت پيدا كند.
يكى از دلايل اين حرف آيه شريفه اى است كه داستان اذن دادن
خدا به شيطان را حكايت مى كند، و آن اين است كه مى فرمايد:(و استفزز من استطعت منهم بصوتك ...وعدهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا ان عبادى ليس لك عليهم سلطان و كفى بربك وكيلا).
كه صريحا مى فرمايد:تو اى ابليس !سلطنتى بر بندگان من ندارى .
رد كلام فخر رازى در خصوص استثناء در آيه شريفه 
و از همين جا روشن مى گردد كه چگونه دليل فخر رازى بر اينكه استثناء در آيه مورد بحث استثناى متصل است دليل باطلى است ، براى اينكه او در تفسيرش چنين دليل آورده كه قدرت بر اينكه ايشان را وادار به كارى بكند يكبار به قهر صاحب قدرت است ، و يك بار به اين است كه داعى را در دلش قوى تر كند، مثلا در دل او ايجاد وسوسه نموده ، او را تحريك و تشويق نمايد و اين خود يك نوع تسلط است ، پس گويا شيطان در قيامت مى گويد:تسلطى كه من بر شما داشتم ، تسلط به چوب و چماق و تازيانه نبوده بلكه تسلط از راه وسوسه بود بنا بر اين ديگر استثناء در آيه ، منقطع نبوده ، بلكه استثناى متصل است .
و وجه باطل بودن اين دليل اين است كه گفتيم كه :صرف دعوت ، سلطنت و تمكن از قهر و غلبه نيست ، و كسى در اين شكى ندارد، به همين جهت مى گوييم نبايد آن را يك نوع تسلط شمرد، و وقتى از مصاديق تسلط نشد، قهرا استثناء منقطع مى شود.
بله اين معنا هست كه گاهى در اثر دعوت ، ميل و شوقى در نفس انسان نسبت به عملى كه به آن دعوت شده پيدا مى شود، و در نتيجه در پذيرفتن دعوت ، رام تر مى گردد، و دعوت كننده به همين وسيله بر نفس دعوت شونده مسلط مى گردد ليكن اين در حقيقت تسلط دعوت كننده بر نفس مدعو نبوده بلكه تسليط خود مدعو است ، و به عبارت ديگر اين شخص مدعو است كه با زود باورى خود، دعوت كننده را بر نفس خود تسلط داده و دل خود را ملك او كرده ، تا به هر طرف كه مى خواهد بگرداند، نه اينكه دعوت كننده از ناحيه خود، تسلطى بر نفس مدعو داشته باشد، و لذا ابليس هم ، تسلط از ناحيه خود را نفى نموده و مى گويد:من از ناحيه نفس خودم تسلطى بر نفس شما نداشتم .نه اينكه شما دلهايتان را در اختيار من قرار نداديد، به شهادت اينكه دنبالش مى گويد:(فلا تلومونى و لوموا انفسكم ) پس باز هم استثناء منقطع شد زيرا مستثنى از جنس
مستثنى منه نيست .
و اين همان نحو تسلطى است كه خداى سبحان در آيه (انما سلطانه
على الذين يتولونه و الذين هم به مشركون ) و همچنين در آيه (ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين ) اثبات مى كند، و اين آيات همانطور كه ملاحظه مى فرماييد، ظهور در اين دارد كه سلطنت ابليس بر مردم فرع پيروى خود مردم ، و شرك ورزيدن ايشان است ، نه به عكس ، يعنى اينگونه نيست كه پيروى مردم از شيطان و شرك ورزيدنشان ، اثر سلطنت شيطان باشد.
و چون شيطان ، به هيچ وجه سلطنتى بر مردم ندارد، دنبال نفى آن ، با بكار بردن فاء تفريع اين نتيجه را مى گيرد كه :(فلا تلومونى و لوموا انفسكم ) يعنى وقتى كه من به هيچ وجهى از وجوه - همچنانكه از نكره آمدن سلطان در سياق نفى ، و نيز از تاكيد كردن مطلب با كلمه (من ) در جمله (و ما كان لى عليكم من سلطان ) بر مى آيد - سلطنتى بر شما ندارم ، پس هيچيك از ملامتهايى كه به خاطر شرك ورزيدنتان متوجه شما مى شود به من نمى چسبد، زيرا اختيارتان به دست خودتان بود.بيزارى جستن شيطان و هر متبوع ديگرى از پيروان خود، در روز قيامت 
(ما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخى ) - يعنى امروز من فريادرس شما نيستم ، و شما هم فريادرس من نيستيد، من نمى توانم شما را نجات دهم شما هم نمى توانيد مرا نجات دهيد، نه من شفيع شما هستم و نه شما
شفيع من هستيد.
(انى كفرت بما اشركتمون من قبل ) - يعنى من از اينكه شما در دنيا
مرا شريك خداوند گرفتيد بيزارى مى جويم .و مراد از(شريك گرفتن ) شريك در پرستش نبوده بلكه مراد شرك در اطاعت است ، همچنانكه از خطابى كه خداى تعالى به اهل محشر كرده و فرموده (الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدومبين ) نيز استفاده مى شود.
و اين بيزارى جستن شيطان از شرك ورزيدن پيروان خود، مخصوص به شيطان نيست ، بلكه خداى تع