لائكه ، چه روح ، چه انس و چه جن ، چون سياق آيه سياق حكايت از عظمت و كبريايى خداى تعالى است ، و در چنين سياقى همه مشمولند نه خصوص ملائكه و روح ، و نه خصوص طاغيان . علاوه بر اين ملائكه و روح قبلا نامشان به ميان نيامده بود تا ضمير به آنان برگردد، و طاغيان هم هر چند نامشان برده شده ، ولى فاصله طولانى اجازه نمى دهد ضمير به آنان برگردد، پس ضمير به همه بر مى گردد، و به دليلى كه گفته شد منظور از خطاب ، شفاعت و يا شبيه به آن است .
و كلمه (يوم ) ظرف است براى جمله (لا يملكون ).
بعضى گفته اند: ظرف است براى جمله (لا يتكلمون ) ولى با اينكه (لا يملكون ) جلوتر از (يوم ) واقع شده ، بعيد است كه (يوم ) ظرف باشد براى يتكلمون كه بعد از ظرف قرار گرفته .
مراد از (روح ) در: (يوم يقوم الروح و الملئكه ....) 
و مراد از (روح ) مخلوقى امرى است كه آيه (قل الروح من امر ربى ) به آن اشاره دارد. و بعضى گفته اند: مراد از (روح ) اشراف از فرشتگان است .
بعضى ديگر گفته اند: مراد ملائكه حفظه است . و بعضى گفته اند: مراد فرشته موكل بر ارواح است .
و ليكن هيچ يك از اين اقوال دليلى بر گفته خود ندارند.
بعضى هم گفته اند: مراد از آن جبرئيل است . و بعضى گفته اند: ارواح مردم است ، كه با ملائكه در يك صف مى ايستند، و اين در خصوص ايامى است كه نفخه اول دميده شده ، و نفخه دوم دميده نشده ، و ارواح به اجساد برنگشته اند. بعضى هم گفته اند: مراد قرآن است ، و منظور از ايستادن قرآن ، ظهور آثار آن در آن روز است كه سعادت مؤ منين و شقاوت كفار به وسيله قرآن در آن روز ظاهر مى شود.
ولى اين سه نظريه صحيح نيست ، براى اينكه هر چند كه كلمه روح در كلام خداى تعالى بر هر سه معنا اطلاق شده ، و ليكن در هر جا با يك قيد آمده ، مثلا فرموده : (و نفخت فيه من روحى )، و يا فرموده : (نزل به الروح الامين )، و يا فرموده : (قل نزله روح القدس )، و يا فرموده : (فارسلنا اليها روحنا)، و يا فرمود: (و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا)، و ليكن در آيه مورد بحث روح مطلق آمده ، علاوه بر اين دو قول اخير تحكمى است روشن .
و كلمه (صفا) حالى است از روح و ملائكه ، و اين كلمه مصدرى است كه اسم فاعل از آن اراده شده ، و حالت صافين را مى رساند، و چه بسا از مقابله اى كه ميان روح و ملائكه انداخته استفاده شود كه روح به تنهايى يك صف را، و ملائكه همگى يك صف را تشكيل مى دهند.
منظور از كسانى كه در قيامت (لا يتكلمون ) و مراد از استثناء: (الا من اذن له  الرحمن...)
و جمله (لا يتكلمون ) بيانى است براى جمله (لا يملكون منه خطابا) و ضمير فاعل در آن به همه اهل محشر بر مى گردد، چه روح ، چه ملائكه ، چه انس ، و چه جن ، و سياق بر اين معنا شاهد است .
ولى بعضى گفته اند: ضمير به روح و ملائكه بر مى گردد. بعضى ديگر گفته اند: به مردم بر مى گردد، ولى اينكه جمله (لا يتكلمون ) با جمله (لا يملكون ) در يك سياق قرار دارند، با هيچ يك از اين دو قول نمى سازد.
و جمله (الا من اذن له الرحمن ) بدل است از ضمير فاعل در (لا يتكلمون ) و مى خواهد بيان كند چه كسانى در آن روز با اذن خدا سخن مى گويند، پس جمله مذكور به ظاهر اطلاقش در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه ).
(و قال صوابا) يعنى (قال قولا صوابا)، تنها كسانى حق سخن گفتن دارند كه خدا اذنشان داده باشد و سخنى صواب بگويند، سخنى كه حق محض باشد، و آميخته با باطل و خطا نباشد، و اين جمله در حقيقت قيدى است براى اذن خدا، گويا فرموده و خدا اذن نمى دهد مگر به چنين كسى . و در نتيجه آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (و لا يملك الذين يدعون من دونه الشفاعه الا من شهد بالحق و هم يعلمون ).
و بعضى گفته اند: جمله (الا من اذن ...) استثنايى است از كسانى كه در باره آنان سخن گفته مى شود، و مراد از صواب ، توحيد و كلمه (لا اله الا الله ) است . و معناى آيه چنين است : آن روز درباره حق كسى سخن نمى گويند مگر درباره حق كسى كه خدا براى او اجازه داده باشد، و آن شخص در دنيا صواب گفته باشد، يعنى به كلمه (لا اله الا الله ) شهادت داده باشد، و اين آيه در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (ولا يشفعون الا لمن ارتضى ).
ليكن اين نظريه درست نيست ، به دليل اينكه عنايت كلامى در اين مقام به نفى اصل خطاب و تكلم است ، حال متكلم هر كه مى خواهد باشد، و نمى خواهد تكلم درباره تمامى افراد را حتى آنهايى را كه جواز تكلم در موردشان مسلم است نفى كند، پس استثنا شدگان متكلمينى هستند كه در اصل تكلم ماذونند، و آيه متعرض اين معنا كه درباره چه كسانى تكلم مى شو
گفتارى درباره معناى روح و مراتب آن در قرآن  
در قرآن كريم كلمه (روح ) كه متبادر از آن مبداء حيات است - مكرر آمده ، و آن را منحصر در انسان و يا انسان و حيوان به تنهايى ندانسته ، بلكه در مورد غير اين دو طايفه نيز اثبات كرده ،مثلا در آيه (فارسلنا اليها روحنا)، و در آيه (و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا)، و در آياتى ديگر در غير مورد انسان و حيوان استعمال كرده پس معلوم مى شود روح يك مصداق در انسان دارد، و مصداقى ديگر در غير انسان .
و در قرآن چيزى كه صلاحيت دارد معرف روح باشد نكته اى است كه در آيه (يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى ) است ، كه مى بينيم آن را 0به طور مطلق و بدون هيچ قيدى آورده ، و در معرفيش فرموده : روح از امر خداست ، آنگاه امر خدا را در جاى ديگر معرفى كرده كه (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء)، و فرموده كه امر او همان كلمه و فرمان ايجاد است ، كه عبارت است از هستى اما نه از اين جهت كه (هستى فلان چيز و) مستند به فلان علل ظاهرى است ، بلكه از اين جهت كه منتسب به خداى تعالى است و قيامش به اوست .
و به اين عنايت است كه مسيح (عليه السلام ) را به خاطر اينكه از غير طرق عادى و بدون داشتن پدر به مريم داده شده كلمه او و روحى از او معرفى نموده ، فرموده : (و كلمته القيها الى مريم و روح منه ) و قريب به همين عنايت است آيه زير كه مى فرمايد: (ان مثل عيسى عند اللّه كمثل ادم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون ) چون در اين آيه داستان عيسى را تشبيه كرده به داستان پيدايش ‍ آدم .
و خداى تعالى هر چند اين كلمه را در اغلب موارد كلامش با اضافه و قيد ذكر كرده ، مثلا فرموده : (و نفخت فيه من روحى )، و يا فرمود: (و نفخ فيه من روحه )، و يا فرموده : (فارسلنا اليها روحنا)، و يا فرموده : (و روح منه )، و يا فرموده : (و ايدناه بروح القدس )، و آياتى ديگر (كه در آنها تعبير كرده به (روحم )، (روح خود)، (روحمان )، (روحى از او)، (روح القدس ) و غيره ).
ليكن در بعضى از موارد هم بدون قيد ذكر كرده ، مثلا فرموده : (تنزل الملئكه و الروح فيها باذن ربهم من كل امر)، كه از ظاهر آن بر مى آيد روح موجودى مستقل و مخلوقى آسمانى و غير ملائكه است . و نظير اين آيه به وجهى آيه زير است كه مى فرمايد: (تعرج الملئكه و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنه ).
و اما روحى كه متعلق به انسان مى شود از آن تعبير كرده به (من روحى - از روح خودم ) و يا (من روحه - از روح خودش )، و د