
يكى گمراهان و منحرفين از راه توحيد، و يكى هم آنهايى كه خود را به دامن لطف تو انداخته اند كه در حفظ تو از بت پرستى دور باشند، (فمن تبعنى ....).
مراد از تبعيت در جمله : (فمن تبعنى فانه منى ) پيروى هم در اعتقاد و هم درعمل است 
و اگر در تفريع خود تعبير (تبعنى ) را آورد، با اينكه (اتباع ) به معناى پيروى در راه است ، و همچنين كلمه (اضلال ) را بكار برد كه آن هم اشاره به راه دارد بدين منظور است كه بفهماند مقصود از (اتباع ) صرف پيروى در عقيده و اعتقاد به توحيد نيست ، بلكه در راه او سير كردن و سلوك طريقه او كه اساسش اعتقاد به وحدانيت خداى سبحان است ، و خود را به دامن خداى تعالى انداختن و در معرض او قرار دادن است تا او وى را از پرستش بتها دور بدارد.
مؤ يد اين مطلب جمله و (من عصانى ) است كه در مقابل جمله (فمن تبعنى ) قرارش داده ، چون در جمله مذكور عصيان را به خودش نسبت داده ، نه به خدا، و نگفته است ( و من كفر بك : و هر كه به خدائى تو معتقد نباشد)، و نيز نگفته ( و من عصاك : و هر كه تو را عصيان كند)، همچنانكه در جمله اول هم نگفت :(فمن آمن بك : هر كه به تو ايمان آورد)، و يا ( فمن اطاعك : هر كه تو را اطاعت كند)، و (يا فمن اتقاك : هر كس كه از تو بپرهيزد)، و امثال آن .
پس معلوم مى شود كه مقصود از پيروى او، پيروى از دين و دستورات شرع او است - چه دستورات مربوط به اعتقادات و چه مربوط به اعمال - همچنانكه مقصود از عصيان او، ترك سيره و شريعت و دستورات اعتقادى و عملى اوست .
كانه خواسته است بگويد:هر كه در عمل به شريعت من و مشى بر طبق سيره من ، مرا پيروى كند او به من ملحق است و به منزله فرزندان من خواهد بود، و من اى خدا از تو مسالت مى دارم مرا و ايشان را از اينكه بت بپرستيم دور بدار، و هر كه مرا در عمل به شريعتم نافرمانى كند و يا در بعضى از آنها عصيان بورزد، چه از فرزندانم باشد و چه غير ايشان ، خدايا او را به من ملحق مفرما، و من از تو درخواست نمى كنم كه او را هم از شرك دور بدارى ، بلكه او را به رحمت و مغفرت خودت مى سپارم .
از اين بيان چند نكته معلوم مى شود:يكى اينكه جمله ( فمن تبعنى فانه منى و من عصانى فانك غفور رحيم ) تفسير جمله قبلى است كه عرض مى كرد ( و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام ).به اين معنا كه مراد از فرزندان را كه در آيه قبل بود توسعه و تخصيص ‍ مى دهد.
فرزندان خود را به عموم پيروانش تفسير نموده ، و فرزندان واقعى خود را به همان پيروان تخصيص زده و عاصيان ايشان را از فرزندى خود خارج مى كند.
و كوتاه سخن ، ابراهيم (عليه السلام ) پيروان بعدى خود را به خود ملحق مى سازد و عاصيان را هر چند كه از فرزندان واقعيش باشند به مغفرت و رحمت خدا مى سپارد.قرآن كريم هم اين معنا را در جاى ديگر گوشزد كرده و مى فرمايد:(ان اولى الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبى و الذين آمنوا....).
اين توسعه و تضييق ، و تعميم و تخصيص ، از ابراهيم خليل (عليه السلام ) نظير مطلبى است كه از مجموع گفته هاى او و پروردگارش ‍ - بنا به حكايت قرآن كريم - استفاده مى شود كه در سوره بقره عرض مى كند:( و ارزق اهله من الثمرات من آمن منهم بالله و اليوم الاخر قال و من كفر فامتعه قليلا ثم اضطره الى عذاب النار و بئس المصير)، چون در اين آيه نخست رزق را براى اهل مكه مسالت مى دارد و سپس همين مسالت خود را به مومنين ايشان اختصاص مى دهد، و خداى تعالى در پاسخش همان درخواست را تعميم داده تا شامل كفار هم بشود.
ابراهيم (ع ) پيروى و تبعيت را ملاك انتساب افراد به خود دانست 
نكته دومى كه ممكن است از كلام ابراهيم (عليه السلام ) استفاده شود اين است كه در باره پيروانش عرض كرد از (من است ) و اما نسبت به آنها كه عصيانش كنند سكوت كرد، و اين خود ظهور دارد در اينكه خواسته است همه پيروانش را كه تا آخر دهر بيايند پسر خوانده خود كند، و همه آنهايى را كه نافرمانيش كنند بيگانه معرفى نمايد، هر چند كه از صلب خودش باشند.گو اينكه اين احتمال هم هست كه خواسته است متابعين خود را پسر خوانده خود معرفى نمايد و نسبت به عاصيان خود سكوت كرده چون سكوت دلالت صريحى بر نفى ندارد.
و در صورتى كه آيه شريفه بر اين معنا دلالت داشته باشد اشكالى از جهت عقل وجود ندارد، زيرا لازم نيست كه ولادت طبيعى ملاك در نسب از حيث نفى و اثبات باشد، و هيچ امتى را هم سراغ نداريم كه در اثبات و نفى نسب ، تنها به مساله ولادت طبيعى اكتفاء كنند،
بلكه تا آنجا كه تاريخ نشان مى دهد لايزال در اين نسبت تصرف نموده ، يكجا توسعه و جايى ديگر تضييق مى دهند، همچنانكه اسلام را هم مى بينيم كه در اين نسبت تصرفاتى كرده ، پسر خوانده ، زنازاده ، فرزند كافر، و مرتد را نفى نموده ، و گفته كه اينان فرزند نيستند، و در مقابل رضيع (بچه اى كه از زنى ديگر شير خورده ) و متولد در بستر زناشوئى - هر چند كه احتمال خلاف هم داشته باشد - را فرزند خوانده (با اينكه رضيع فرزند طبيعى نيست ).و همچنين در كلام مجيدش پسر نوح را رسما از پسرى نوح نفى كرده و فرموده ( انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح ).
سوم اينكه هر چند به طور صريح براى عاصيان خود طلب مغفرت و رحمت نكرد، و تنها در جمله ( و من عصانى فانك غفور رحيم ) ايشان را در معرض مغفرت خداى قرار داد، و ليكن كلامش بدون اشاره به اين جهت نيست كه رحمت الهى را جهت ايشان هم خواسته است .آرى ، درست است كه سيره و طريقه او آدمى را براى رحمت الهى و محفوظ ماندن از پرستش بتها آماده مى سازد ليكن چنان هم نيست كه هر كس طريقه او را پيش گيرد معصوم و هر كس آن را ترك گويد به كلى از رحمتش مايوس شود، چون اين مقدار از گناه مانع شمول رحمت حق نمى شود، هر چند كه مقتضى آن هم نيست .اين را هم مى دانيم كه مقصود از نافرمانى در جمله و ( من عصانى ) تنها شرك به خداى تعالى نيست تا با
آيه ( ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء) كه درخواست آمرزش از شرك را بى فايده مى داند منافات داشته باشد.
بى پايگى اشكالاتى كه درباره دعاى ابراهيم (ع ) مطرح شده 
اين حاصل آن نكاتى است كه دقت و تدبر در دو آيه كريمه آن را افاده مى كند، و با در نظر داشتن آن ديگر جايى براى اشكال و جوابى كه مفسرين در اين دو آيه آورده اند باقى نمى ماند، و بلكه اشكالى دور از ذوق سليم مى گردد.
آرى ، مفسرين دو اشكال در اين دو آيه كرده و جوابهايى از آنها داده اند، كه با در نظر گرفتن چند نكته اى كه گفتيم نه اشكالها وارد است ، و نه جوابها جواب .
اشكال اول اينكه :ظاهر جمله ( و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام ) اين است كه ابراهيم (عليه السلام ) مصونيت از پرستش بتها را هم براى خود مسالت كرده و هم براى همه فرزندان خود، و اين خود دعائى است غير مستجاب زيرا قريش هم جزء فرزندان وى بودند و آنان اهل شرك و بت پرست بودند،

و چطور ممكن است پيغمبرى بزرگوار چون ابراهيم خليل (عليه السلام ) دعايى بكند كه مى داند غير مستجاب است ؟ و يا چگونه ممكن است خداى سبحان چنين دعايى را با اينكه لغو و بى معنا است از او حكايت بكند، و اصلا آن را رد نفرمايد، با اينكه روش ‍ قر