مقصودش از رحمت شتاب نكردن در عقاب او است .و معنايش ‍ اين است كه پروردگارا هر كس كه از فرمان من سر بتابد تو شركش را در دنيا پوشيده بدار و با تاخير عقابت ، او را مورد رحمت قرار ده .
بعضى ديگر گفته اند:معناى آن همان چيزيست كه از ظاهرش استفاده مى شود و حاجت به هيچ توجيهى ندارد و اشكالى هم وارد نيست ، زيرا آن روز ابراهيم (عليه السلام ) نمى دانسته كه خدا شرك را نمى آمرزد، و ندانستن اين حكم نقص نيست زيرا آمرزيدن شرك جزء محالهاى عقلى نيست كه هر كسى آن را درك كند، و عقل هيچ امتناعى نمى بيند در اينكه خداوند شرك را هم بيامرزد، تنها دليلى كه در مساله هست دليل نقلى است كه ممكن است آن روز به گوش ابراهيم (عليه السلام ) نخورده باشد و كسى هم سند نداده كه انبيا بايد در يك روز و بلكه در يك آن تمامى ادله نقلى را ياد
بگيرند.
بعضى ديگر گفته اند مقصود از عصيان ، معصيت پائين تر از شرك است .
اين بود جوابهايى كه از اشكال مذكور داده اند، و هيچ يك از آنها صحيح نيست .
اما اولى براى اينكه اين ادعا كه شرك در شرايع قبل از اسلام جائز المغفرت بوده ، ادعائى است بدون دليل ، بلكه دليل بر خلاف آن هست ، زيرا قرآن حكايت مى كند كه خداى تعالى خطاب كرده به آدم كه شريعتش اولين شريعت است ، و به او فرمود:( و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ).و از مسيح (عليه السلام ) كه شريعتش آخرين شريعت سابق بر اسلام است حكايت مى كند كه گفت :(انه من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنه و ماويه النار و ما للظالمين من انصار).
آرى ، دقت در آيات مربوط به قيامت و بهشت و جهنم و همچنين آيات شفاعت و آياتى كه كلمات انبياء را در دعوتهاى خود حكايت مى كند، جاى هيچ ترديدى باقى نمى گذارد كه در همه شرايع اين معنا گوشزد بشر شده كه براى مشرك هيچ راه نجاتى نيست ، مگر توبه قبل از مرگ .
اما دومى براى اينكه مقيد كردن مغفرت و رحمت به صورت توبه مشرك ، تقيدى است بى دليل ، علاوه بر اينكه مشرك توبه كار جزو ( فمن تبعنى ) است نه جزو و ( من عصانى )، چون توبه از شرك متابعت ابراهيم است ، و اگر مقصود از (من عصانى ) چنين افرادى بودند ديگر معادله معنا نداشت ، و يك طرفى مى شد.
و اما سوم و چهارم براى اينكه ظاهر آيه بر خلاف آن دو است ، چون ظاهر آن اين است كه خداوند مشرك را در حين عصيان بيامرزد و رحم كند، نه بعد از آنكه توبه كرد و به اطاعت گراييد.علاوه ، ظاهر آمرزش گناه ، برداشتن آثار سوء آن است ، حال يا در دنيا و يا مطلقا.و اما برداشتن عقاب دنيوى و تاخير آن به آخرت ، آمرزش نيست ، اگر هم باشد معنايى است دور از فهم عرف .
و اما پنجم - كه از همه وجوه ديگر بعيدتر است - براى اينكه از مثل ابراهيم خليل (عليه السلام ) آن هم در اواخر عمرش كه گفتيم اين دعا را در آن موقع كرده است بسيار بعيد است كه يكى از واضحات معارف دينى را ندانسته باشد، و به قول شما به گوشش ‍ نخورده باشد، و از در جهل و نادانى اين درخواست را براى مشركين بكند، آن هم بدون اينكه قبلا از خداى تعالى اجازه اى بگيرد، چون اگر اجازه گرفته بود خداوند حكم مساله را برايش بيان مى كرد، و مى فرمود كه چنين چيزى ممكن نيست ، و از قرآن كريم هم بعيد است كه چنين جهل و كلام بيهوده اى را از كسى نقل بكند و آن را رد ننمايد
و حقيقت مطلب را بيان نفرمايد، با اينكه مى بينيم وقتى طلب مغفرت ابراهيم جهت پدرش را حكايت مى كند بلافاصله براى برائت ساحت مقدس او مى فرمايد:( و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعده وعدها اياه فلما تبين له انه عدو لله تبرا منه ).
و اما ششم كه معصيت را به پايين تر از شرك تقييد مى كرد، هيچ دليلى بر اين تقييد ندارد، مگر آنكه بخواهد حرف ما را بگويد.
اين بود خلاصه آن وجوهى كه مفسرين در ذيل اين دو آيه مورد بحث ذكر كرده اند، و همه اشتباهات ايشان ناشى از اين جهت است كه در تحقيق معناى در خواست مصونيت از شرك و نيز متفرع نمودن ( جمله فمن تبعنى ...) بر آن اهمال ورزيده اند.

ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم .... 

كلمه ( من ذريتى ) جانشين مفعول (اسكنت ) است ، و (من ) در آن ، تبعيض را مى رساند.و منظور ابراهيم (عليه السلام ) از ذريه اش همان اسماعيل و فرزندانى است كه از وى پديد مى آيند، نه اسماعيل به تنهايى ، براى اينكه دنبالش گفته است :( ربنا ليقيموا الصلوه : پروردگارا تا نماز بپاى دارند)، و اگر اسماعيل به تنهايى مقصود بود نمى بايست لفظ جمع بكار برد.
و مقصود از( غير ذى زرع )، ( غير ذى مزروع ) است ، آن طور تعبير كرد تا تاكيد را برساند، و در نداشتن روييدنى مبالغه نمايد، چون جمله مذكور بطورى كه گفته اند علاوه بر دلالت بر نبودن زراعت اين معنا را هم مى رساند كه زمين غير ذى زرع اصلا شايستگى زراعت را ندارد،
مثلا شوره زار و يا ريگزار است ، و آن موادى كه روييدنى ها در روييدن احتياج دارند، را ندارد، به خلاف آن تعبير ديگر كه فقط نبودن زرع را مى رساند، و اين نكته در جمله ( قرآنا عربيا غير ذى عوج : قرآنى عربى غير معوج ) نيز هست .
و اگر خانه را به خدا نسبت داده از اين باب است كه خانه مزبور براى منظورى ساخته شده كه جز براى خدا صلاحيت ندارد، و آن عبادت است . و مقصود از( محرم ) بودن آن ، همان حرمتى است كه خداوند براى خانه تشريع نموده .و ظرف مكان ( عند بيتك المحرم ) متعلق به جمله (اسكنت ) است .
دعاى ابراهيم (ع ) بعد از بناى كعبه و ساخته و آباد شدن مكه بوده است 
اين جمله ، يعنى جمله ( ربنا انى اسكنت ) تا كلمه (المحرم ) كه يك فقره از دعاى ابراهيم (عليه السلام ) است ، خود شاهد بر مطلبى است كه ما قبلا گفتيم كه آن جناب اين دعا را بعد از ساختن كعبه و ساخته شدن شهر مكه و آبادى آن كرده است ، همچنانكه آيه ( الحمد لله الذى وهب لى على الكبر اسمعيل و اسحق ) نيز شاهد بر اين معنا است .
بنا بر اين ، ديگر جاى اين اشكال باقى نمى ماند كه چطور ابراهيم (عليه السلام ) در روز ورودش به وادى غير ذى زرع آنجا را خانه خدا ناميده با اينكه آن روز كعبه را بنا ننهاده بود تا چه رسد به اينكه در پاسخش گفته شود كه به علم غيب مى دانست كه به زودى مامور ساختن بيت الله الحرام مى شود؟ و يا گفته شود كه وى مى دانست كه در قرون گذشته در اين وادى خانه خدا بوده ، و طوائفى از مردم آن را خراب كردند، و يا خداوند در واقعه طوفان آن را به آسمان برد.
تازه به فرضى كه با اين جوابها اشكال مذكور رفع شود نمى دانيم صاحبان اين جوابها اشكال در جمله ( رب اجعل هذا البلد آمنا)، و در جمله (وهب لى على الكبر اسمعيل و اسحق )، را چگونه رفع مى كنند؟ چون ظاهر جمله اولى اين است كه اين دعا را وقتى نموده كه مكه به صورت بلد و شهر در آمده بوده است .همچنانكه ظاهر جمله دومى اين است كه اين دعا را وقتى نموده كه هم اسماعيل را داشته و هم اسحاق را.
و اينكه گفته است :( ربنا ليقيموا الصلوه ) غرض خود را از اسكان اسماعيل و مادرش بيان مى دارد كه به انضمام جمله قبليش :(بواد غير ذى زرع )، و جمله اى كه دنبال آن آورد و گفت :( فاجعل افئده من الناس