
جمله مورد بحث مقول براى قولى حذف شده است ، و تقدير آن چنين است :(يقال لهم اولم تكونوا...) يعنى در توبيخ و اسكاتشان گفته شود:مگر شما نبوديد كه قبل از اين ، سوگند مى خورديد (و يا بطور قطع مى گفتيد):ما هرگز زايل شدنى نيستيم ، و اين نيروى دفاعى و اين سطوتى كه داريم ما را از هر حادثه نابود كننده نجات مى بخشد، پس چطور امروز به التماس افتاده چند روزى مهلت مى خواهيد؟.

و سكنتم فى مساكن الذين ظلموا انفسهم .... 

اين جمله عطف بر محل جمله (اقسمتم ) است و معنايش اين است كه :و باز مگر شما نبوديد كه در خانه و قريه و شهر مردمى منزل كرديد كه آنان نيز ظلم كردند و به كيفر ظلمشان منقرض شدند.پس از دو جهت
برايتان روشن شد كه اين دعوت ، دعوت حقى است كه سرپيچى از آن ، عذاب استيصال را به دنبال دارد:جهت اول از راه مشاهده كه ديديد ما با آنها كه ظلم كردند چه معامله كرديم و چگونه منقرضشان نموديم ، و شما را در منازل آنان جاى داديم .جهت دوم از راه بيان ، كه با زدن مثلها و بيان روشنى كه به سمعتان رسانديم و به وسيله خبر دادن از اينكه از عذاب استيصال ، كيفر انكار حق و سرپيچى از دعوت نبوى است حجت را بر شما تمام كرديم .

و قد مكروا مكرهم و عند الله مكره م و ان كان مكرهم لتزول منه الجبال 

اين آيه حال از ضمير در جمله (فعلنا) است كه در آيه قبلى قرار داشت ، و ممكن هم هست حال باشد از ضمير (بهم ). و يا بطورى كه گفته شده حال از هر دو ضمير باشد.و همه ضميرهاى جمع به جمله (الذين ظلموا) بر مى گردد.
معناى اينكه مكر ظالمان نزد خدا است هرچند مكرشان از جا كننده كوهها باشد
و مقصود از اينكه فرمود:(و نزد خداست مكر ايشان ) اين است كه خداى تعالى به علم و قدرت بر مكر ايشان احاطه دارد.و معلوم است كه مكر وقتى مكر است كه از اطلاع طرف پنهان باشد و از آن خبر نداشته باشد، و اما اگر زير نظر او انجام بگيرد و او هم بتواند در يك چشم بهم زدن نقشه وى را به راحتى خنثى نمايد ديگر مكر عليه او نيست ، بلكه مكر عليه خود مكر كننده است ، (زيرا تنها كارى كه كرده مقدار دشمنى خود را به او فهمانده است ) همچنانكه در قرآن كريم فرموده :(و ما يمكرون الا بانفسهم و ما يشعرون ).
حرف (ان ) در جمله (و ان كان مكرهم ...) بطورى كه گفته اند وصليه و به معناى (هر چند) است .و لام در (لتزول ) متعلق مقدرى از قبيل (يقتضى ) و يا (يوجب ) و امثال آن مى باشد كه كلمه مكر بر آن دلالت مى كند پس تقد ير آيه چنين است :(خداوند به مكر ايشان محيط است ، هم از آن خبر دارد و هم قادر به دفع آنست ، چه مكر آنان اندك باشد و چه به اين حد از قدرت برسد كه باعث از ميان رفتن كوهها شود).
و با در نظر گرفتن آيه قبلى معنا چنين مى شود:برايتان معلوم شد كه ما چه معامله اى با آنها كرديم و حال آنكه آنان آنچه در طاقتشان بود در
نقشه چينى و مكر بكار بردند، غافل از اينكه خدا به مكرشان احاطه دارد، هر چند هم كه مكرشان عظيم تر از آنچه كردند مى بود و كوهها را از ميان مى برد.
و چه بسا كه گفته اند:كلمه (ان ) در جمله مورد بحث وصليه نيست ، بلكه نافيه است و لام در (لتزول ) لامى است كه بر سر منفى در مى آيد.و (جبال ) كنايه از آيات و معجزات است . و معناى جمله اين است كه :(مكر ايشان هرگز نخواهد توانست آيات و معجزات خدايى را كه مانند كوههاى پا بر جا و غير قابل زوالند از بين ببرد و باطل سازد) آنگاه اين
تفسير خود را به قرائت ابن مسعود كه آيه را به صورت (و ما كان مكرهم ...) خوانده است تاييد نموده اند.و ليكن معنايى است بعيد.
البته كلمه (لتزول ) به فتح اول و ضمه آخر هم قرائت شده ، و بنابر اين قرائت كلمه (ان ) مخففه و معنا چنين خواهد بود:(و به تحقيق كه مكر ايشان از عظمت به حدى بود كه كوهها را از جاى مى كند).

فلا تحسبن الله مخلف وعده رسله ان الله عزيز ذو انتقام 

اين جمله تفريع بر مطالب قبل است كه مى فرمود:عذاب نكردن ستمكاران به خاطر تاخير تا قيامت است ، و وقتى چنين است ديگر خيال نكن كه خدا از وعده اى كه بر نصرت فرستادگان خود داده خلف مى كند، اگر وعده نصرت داده وفا مى كند و اگر وعده عذاب به متخلفين داده نيز وفا مى كند.و چطور ممكن است وفا نكند و حال آنكه او عزيز و داراى انتقام شديد است . و لازمه عزت مطلقه او نيز همين است كه خلف وعده نكند، چون خلف وعده يا بدين جهت است كه نمى توانند وعده خود را وفا كند
و يا بدين سبب است كه رايش برگشته و وضعى برايش پيش آمده كه او را مجبور كرده بر خلاف حال قبليش رفتار كند.
و خداوند، عزيز على الاطلاق است و عجز و ناتوانى در او تصور ندارد، و هيچ حالتى او را مقهور و مجبور به عمل بر خلاف حالت قبلى نمى كند چون واحد و قهار است .
و كلمه (ذو انتقام ) يكى از اسماى حسناى خداى تعالى است و در چند جاى قرآن خود را به آن اسم ناميده است ، و در همه جا آن را در كنار اسم عزيز آورده ، از آن جمله فرموده :(و الله عزيز ذو انتقام ). و نيز فرموده :(اليس الله بعزيز ذى انتقام ) و نيز در آيه مورد بحث فرموده :(ان الله عزيز ذو انتقام ).و از اينجا فهميده مى شود كه اسم (ذو انتقام ) از فروعات اسم (عزيز) است .
گفتارى در معناى انتقام خدا
گفتارى در معناى انتقام خدا و انگيزه و غايت آن (ان الله عزيز ذو انتقام )
(انتقام ) به معناى عقوبت است ، ليكن نه هر عقوبت بلكه عقوبت مخصوصى .
و آن اين است كه دشمن را به همان مقدار كه تو را آزار رسانده و يا بيش از آن آزار برسانى ، كه شرع اسلام بيش از آن را ممنوع نموده و فرموده :(فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم و اتقوا الله ).
مساله انتقام يك اصل حياتى است كه همواره در ميان انسانها معمول بوده ، و حتى از پاره اى حيوانات نيز حركاتى ديده شده كه بى شباهت به انتقام نيست .و به هر حال غرضى كه آدمى را وادار به انتقام مى كند هميشه يك چيز نيست ، بلكه در انتقامهاى فردى غالبا رضايت خاطر و دق دل گرفتن است .وقتى كسى چيزى را از انسان سلب مى كند و يا شرى به او مى رساند در دل ، آزارى احساس ‍ مى كند كه جز با تلافى خاموش نمى شود.پس در انتقامهاى فردى انگيزه آدمى احساس رنج باطنى است ، نه عقل .چون بسيارى از انتقام هاى فردى هست كه عقل آن را تجويز مى كند و بسيارى هست كه آن را تجويز نمى كند.بخلاف انتقام اجتماعى كه همان قصاص و انواع مواخذه ها است .چون تا آنجايى كه ما از سنن اجتماعى و قوانين موجود در ميان اجتماعات بشرى - چه اجتماعات پيشرفته و چه عقب افتاده - بدست آورده ايم ، غالبا انگيزه انتقام ، غايت فكرى و عقلائى است ، و منظور از آن حفظ نظام اجتماعى از خطر اختلال و جلوگيرى از هرج و مرج است ، چون اگر اصل انتقام يك اصل قانونى و مشروع نبود
و اجتماعات بشرى آن را به موقع اجرا در نمى آوردند، و مجرم و جانى را در برابر جرم و جنايتش مواخذه نمى كردند، امنيت عمومى در خطر مى افتاد و آرامش و سلامتى از ميان اجتماع رخت بر مى بست .
بنا بر اين مى توان اين قسم انتقام را يك حقى از حقوق اجتماع بشمار آورد، گو اينكه در پاره اى از موارد اين قسم انتقام با قسم اول
جمع شده ، مجرم حقى را از فرد تضييع نموده و به 